نیاز....7
نیاز....6
نیاز....5
نیاز....4
نیاز....3
در کنار حامد آرامشو احساس میکردم...شاید اوایل قبولش نداشتم ولی حالا فرق میکرد..
چند ماهی از آشنائیمون گذشته بود.. مطمئن تر از همیشه بودم
که در کنار حامد خوشبخت میشدم..حامد مرد ایده آل زندگی بود..
روزی چند بار بهم زنگ میزد..دیدنم می اومد..اونم علاقه مو به خودش درک کرده بود..
تا اینکه یه روز دانشگاه نیومد...نگرانش شدم...خواستم زنگش بزنم..
ولی منتظر شدم تا خودش باهام تماس بگیره..
نزدیکای غروب بود که زنگ زد..با شنیدن آهنگ زنگش دلم ریخت..
از دستش عصبانی بودم..که چرا از صبح تا حالا سراغی ازم نگرفته..
ولی با شنیدن صداش آروم شدم..صداش گرفته بود..بهم ریخته بود..
نیاز مشکلی پیش اومده..شاید نتونم چند روزی بهت زنگ بزنم..
تعجب کردم..حامد حتی وقتی خارج از کشور هم بود بهم زنگ میزد و حالمو می پرسید..
ولی حالا چی شده که حاضره چند روز ازم بی خبر بمونه..
حامد چی شده؟ اتفاقی پیش اومده؟ چرا ناراحتی؟ راستشو بگو..نگرانم کردی..
نیاز هیچی نپرس..وقتش که شد خودم باهات تماس میگیرم..
اصرار کردم بگه..واقعا نگرانش شده بود..عصبانی شد و سرم داد زد..
دلخور شدم.. باشه حامد..هر طور راحتی..حالا که اینطوره خداحافظ..
همیشه وقتی قهر میکردم به محض قهر کردنم زنگ میزد و از دلم در می اورد..
ولی اون روز زنگ نزد..چند ساعت گذشت ولی ازش خبری نشد..
انتظار بی مهریشو نداشتم..حامد لحظه لحظه باهام بود..حتی وقتهائی که دانشگاه نبود ..
زنگ میزد و برنامه ی روزانه مو می پرسید..
حتی وقتائی که از دانشگاه میرفتم خونه زنگ میزد وتا رسیدنم به خونه مواظبم بود..
دو روز گذشته بود ولی از حامد خبری نبود..غرورم نمیزاشت زنگش بزنم..
نگرانش بودم.. ولی اون ازم خواسته بود..منتظرش شدم ..
خونه بودم که زنگ زد..خوشحال شدم..ولی به روم نیوردم..
نیاز خوبی؟ میخوام موضوعی رو بهت بگم..دلیل این چند روز غیبتمو و اینکه کجا بودم..
دل توی دلم نبود.. بگو حامد میشنوم..
یادته قبل از تو خواستگاری یه دختری رفته بودم..گفته بودم دوستش داشتم و اونم منو..
آره..یادم بود..حامد همه چیز رو برام تعریف کرده بود..
قبل من خواستگاری دختری رفته بود که قبلش با هم دوست بودن..
همدیگه رو دوست داشتن...ولی پدرش موافقت نکرده بود و بعد از اون با من اشنا شد..
خوب حامد یادمه..چه ربطی داره؟ این موضوع مال چندین ماه قبله..چه ربطی به حالا داره؟
نیاز چند روز پیش دختره بهم زنگ زد..
گفت نمیتونم فراموشت کنم..زندگیم تلخ شده..هر لحظه به یادت توام و این حرفا..
من موضوع تو رو بهش نگفتم..
ولی برای اینکه از سرم وا شه گفتم اگه منو دوست داشتی فرار میکردی و تو روی پدر و مادرت وایمیستادی..
تا اینکه اون روز از خونه بهم زنگ زدن نرگس از خونه فرار کرده و الانم خونه ی ماست..
زود بیا ببینیم باید چیکار کنیم..
نیاز خودت میدونی من تو رو دوست داشتم و واسه زندگیم میخواستم..
ولی نمیتونم با آبروی نرگس بازی کنم..اون بخاطر حرف من از خونه فرار کرده..
باباش طردش کرده و دیگه اسمشم نمیاره..
بخاطر آبروش و حرفم و وجدانم عقدش کردم..نیاز میخوام منو ببخشی و ازم دلگیر نشی..
بابای نرگس به عموش وکالت داد و عموش تو عقدمون حاضر شد..
نیاز میدونی بینمون چیزی نبوده که بخوام وجدان دردشو بکشم..فقط میخوام منو ببخشی..
با حرفاش اشکام سرازیر میشد..شوکه شده بودم..
نمیدونستم چی بگم..فقط گوش میکردم و اشک میریختم..
اونیکه هر بار که زنگ میزد و ازم خواهش میکرد مال اون باشم حالا بدون رضایتم مال یکی دیگه بود..
با صدای گریه ام گریه میکرد و معذرت خواهی میکرد..
نیاز میدونی چقدر دوستت داشتم..حرفهام همش حقیقت بود..ولی مجبور شدم..
میخوام باور کنی مجبور شدم و بخاطر وجدانم این کار رو کردم..
باورش داشتم..اون علاقه و محبتشو به همه ثابت کرده بود..حتی به خودم..
ولی دیگه دیر شده بود..حامد دیگه نبود و با یه دنیا درد تنهام گذاشت..
عشقش واقعی بود و یه مرد به تموم معنا بود..نمیدونم جدائیمون یه اتفاق بود..قسمت..حکمت..
نمیدونم اسمشو چی بزارم..نمیدونستم چی بگم..چی داشتم بگم؟
ولی بعد اون بدبختیای منم شروع شد...
.
ادامه داره...