نیاز...پایان


چند ماهی از رفتن مسعود گذشته بود..هر روز با گریه و ناراحتی باهاش حرف میزدم..تحمل دوریشو نداشتم..
ولی اون هر روز بیشتر از روز قبل ازم فاصله میگرفت و سردتر میشد..
انگار فراموش کرده بود چه قراری گذاشتیم و باید چیکار کنیم..
هر روز سردتر از روز قبل..انگار رفته بود تا همه چیز رو فراموش کنه..
جوابمو نمیداد و تماس هامو رد میکرد..تا اینکه یه روز قسمش دادم جواب آخرشو بده..
بهم میسج زد...ازت متنفرم..پاتو از زندگیم بکش بیرون..ازت بدم میاد..برای همیشه خداحافظ..
باورم نشد..فکر کردم شوخی میکنه و الان یه مسیج میاد دروغ گفتم..
مسیج بعدیش یه ساعت بعدش رسید..دروغ گفتم..دوستت دارم خیلی.. ولی میخوام تموم شه..
میخوام هر چی بینمون بوده فراموش کنی..خداحافظ برای همیشه و تو هم فراموشم کن..
باورم نمیشد..بعد اون روز گوشیشو خاموش کرد و ازش بی خبر موندم..
بعد این حرفش دستم جائی بند نشد..تنها چاره ام حرف زدن با خواهرش بود..اون شاهد همه چیز بود..
رفتم خونشون.. پیش خواهرش..قضیه رو گفتم و اینکه چه بلائی سرم اومده..
گفت باهاش حرف میزنم و جوابتو میدم..مسعود اینقدر بی فکر وتن لش نیست..
فرداش باز رفتم سراغ خواهرش..التماسش کردم شماره شو بده ولی قبول نکرد..
گفت مسعود میگه از اولشم اونو نمیخواستم..
چون تنها بودم و بیکار باهاش حرف میزدم مشغول شم..
همون روزای اول شناختمش..اون با یه مرد متاهل در ارتباطه ..و منم نمیخوامش..
نیاز داداشم هیچوقت دروغ نمیگه..
ما هم تو رو برای اون نمیگیریم..برو دنبال زندگیت و مسعود رو فراموش کن..
با شنیدن این حرفش دنیا رو سرم خراب شد..چه راحت کنارم گذاشت و حتی بهم تهمت زد..
چطور تونست با وجدانش کنار بیاد؟ بعد یه سال تحمل و صبر جوابم این نبود..
دیگه امیدی به زنده بودن نداشتم..رفتم خونه و به قصد خودکشی کلی دارو خوردم..
ولی  خانواده ام فهمیدن و رسوندنم بمارستان..به هیچکی هیچی نتونستم بگم..میدونستم تحملشو ندارن..
باز غمم رو تو دلم تحمل کردم..دسترسی بهش نداشتم..تو همون سایت لعنتی براش پیام گذاشتم..
براش حرف زدم و از دردام گفتم..اینکه بدبختم کرده و بی ابرو شدم..
بعد یه ماه این جوابو داد..
از جونم چی میخوای؟ برو از زندگیم گم شم شو بیرون..همه چیز تموم شد..دیگه سراغم نیا..
تحملش برام سخت بود..دیگه اون نیاز قبل نبودم..هنوزم نامردیشو باور نمیکردم
فکر میکردم مثل قهرهای قبلیه.. میاد و ازم معذرت خواهی میکنه..
با وجود نامردیش حاضر بودم برگرده و منم ببخشمش..هنوزم دوستش داشتم..
ولی نه..مسعود رفته بود..با کمال بی شرمی و نامردی رفته بود..
من اونو دوس داشتم..عاشقش بودم.. ولی اون عشقمو به بازی گرفت..
 هنوزم دلم واسه حرفای دروغیش تنگ میشه..حرفای قشنگش که دروغ بود.. 
 انگار تو فکر اون  اصلا من نبودم..میدونم زمان میبره تا حرفاش.. قولاش فراموشم شه..
کاش عشقمو میفهمید و حالمو بعد رفتنش درک میکرد..
بعد چند ماه حالم بهتره..شدم نیاز قبل..توبه کردم..شبا تا صبح بیدار می مونم و نماز میخونم..
نمیدونم تقصیر کی بود؟ خودم..حامد..یا مسعود..
ولی میدونم چوب دل پاکیمو خوردم..نمیدونم چی میخواد بشه و چه اینده ای روبه رومه..
ولی میدونم خدا همیشه توبه کارا رو میبخشه و مثل همیشه باهام مهربونه..
.
.
اینم از داستان نیاز..نیاز که با ما تو این سایته ولی از درد دلش بی خبریم ..
نیازی که داستانشو گذاشت و رفت..نیازی که از آدماش زخم خورد..
گفت بنویس تا درسی بشه برای ساده دلائی مثل من ..
نمیدونستم داستانمو چطور تمومش کنم..نشد بگم نیاز با مسعود خوشبخت شدن و زندگی کردن..
نیاز هنوزم خودش نمیدونه چه اینده ای داره و چی در انتظارشه..
با این نامردی که در حفش شده چی براش پیش میاد و چی میشه؟
اگه حرفی برای گفتن دارید براش بگید..میدونم نیاز میاد و میخونه..براش بگید شاید کمکی بشه براش..
این دنیا با تموم قشنگیاش نامرد از اب درمیاد و برای بودن تو دنیا باید برای هر لحظه بودنش کفاره داد..
نمیدونم مسعود با وجدانش کنار میاد یه نه؟اصلا وجدان داره یا نه؟ 
ولی اونیکه اون بالا نشسته و ساکته فردا هم در برابر فریاد الامان تو سکوت میکنه..
همون خدائی که گفته از حق خودم میگذرم ولی از حق الناسی که گردنتون باشه نمیگذرم ...
وقتی نیاز داستانشو برام تعریف میکرد نمیدونستم چی بگم؟ سرزنشش کنم یا دلداریش بدم..
زبونم تو گلوم قفل شده بود..نتونستم محکومش کنم..عشق حق هر آدمیه..
با عشقه که دلا زنده می مونه ولی خیانت به عشق آخر پست فطرتیه..
حامد با اون کارش شرف داشت به مسعود و نامردیش..
حامد مردونه بخاطر نرگس رو عشقش پا گذاشت و رفت ولی مسعود....
داستان های من قصه نیست..واقعیته از یه دل زخم خورده..
درد آدماست..خنجریه که خوردند و بخاطر آبروشون ساکتن..
تو این دوره زمونه عاشقی هم مثل آدماش الکین..دنیال عشق نرید..عاشق نشید..
مثل آدمیزاد بشینید تو خونه تا بخت و عشق خودش بیاد سراغتون..عشق آدما الکی شده..
یه روز واسه ادم میمیرند و یه روز با کوچکترین مشکلی فراموشت می کنن...
اینو از من بخاطر بسپارید و فراموش نکنید..دنیا گرگه...بره ش نشید..

نیاز....7


چند روزی از اون اتفاق گذشته بود..
مسعود هر روز زنگ میزد..می ترسید کار احمقانه ای بکنم..
ولی اونقدر ازش ناراحت بودم که جوابشو نمیدادم..
اون از عشق من سوء استفاده کرده بود..دوستش داشتم ولی ازش متنفر هم شده بودم
اون هفته رو تو خوابگاه فقط گریه کردم و دنبال یه راه چاره..ولی عقلم به جائی قد نمیداد..
روزی که برگشتم به شهرمون بازم دیدمش..طبق معمول اومده بود دنبالم..
با دیدنش راهم رو کج کردم و رفتم..اومد دنبالم..
نیاز وایستو..کارت دارم..میدونم کارم اشتباه بوده..ولی نگران نباش..من میخوامت و تو رو میگیرم..
با حرفش آروم شدم..تنها علاجم همین بود..اگه ازدواج میکردیم مشکلی نبود..
آروم شدم..مسعود خودت میدونی چه بلائی سرم اوردی..پس باید مواظب آبروم باشی..
باشه نیاز..بهت قول میدم..من اینقدرم که فکر میکنی نامرد نیستم..بین خودمون می مونه..
خیالمو راحت کرد..بازم شدم همون نیاز قبلی..با این تفاوت که دیگه اونو برای خودم میدونستم..
نیاز تو دیگه زن منی..باید همیشه بیای و بهم توجه کنی..
منم هر هفته میرفتم و لباساشو میشستم و اتو میکردم..
غذا براش میبردم خونه و بهش می رسیدم..نمیخواستم بهونه ای دستش بیاد و ازم بگذره..
مسعود کی میای؟ نمیخوای بیای خواستگاریم..اینطوری بلاتکلیف موندن سخته..
نیاز میام..باید کمی وضع و اوضاع زندگیم روبه راه شه..کارم و وضع مالیم بهتر شه..
بهم سخت میگرفت..میگفت هفته ای یه بار برام سخته..
اگه میتونی زودتر بیا و اجازه بگیر..دلتنگت میشم..بهت نیاز دارم..
بخاطرش هفته ای دوبار می اومدم..هر کاری کردم فقط بخاطر اینکه کنارم بمونه..
از طرفی هم باورش داشتم و عاشقش بودم..
رابطه ی عاشقانه ای که بینمون بود اجازه نمیداد منطقی فکر کنم..
تا اینکه یه روز خواستم از محل کارش بدونم و برم ببینمش..
نیاز من یه دروغی بهت گفتم..من اصلا کار ندارم و بیکارم..دیپلم هستم و کار ثابتی ندارم..
هر روز یه جا مشغولم تا پولی دستم بیاد..
ناراحت شدم..قهر کردم..اون از عشق من سوء استفاده میکرد..میدونست نمیتونم ازش بگذرم..
پای آبروم در میون بود..بعد چند روز قهر بازم برگشتم پیشش..
مجبور بودم باهاش ادامه بدم هر چند بیکار بود..طوری باهام حرف میزد که انگار زنشم..
بهم تعصب داشت.بددل و شکاک بود..هر مسیجی که به گوشیم می اومد چک میکرد..
ازم خواست خطمو عوض کنم..نیاز خطتو عوض کن..شماره تم به کسی نده..
نمیخوام کسی جز من شماره تو بدونه و باهات حرف بزنه..
هر چند تا حالا با هیچ پسری حرف نزده بودم ولی بازم حوفشو قبول کردم تا خیالش راحت شه..
یه دوست صمیمی داشتم که بخاطر مسائل دانشگاه شماره مو بهش داده بودم..
وقتی خونه ی مسعود بودم بهم زنگ زد..حال مسعود رو دیدم ولی فکر نمیکردم ناراحت شده باشه..
گوشیمو گرفت و شماره ی دوستمو نگاه کرد..
چند روز بعد تو دانشگاه دوستم بهم گفت..نیاز چند روزیه مزاحم دارم و ازم درخواست دوستی میکنه..
وقتی شماره شو نگاه کردم دیدم شماره ی مسعوده..خیلی ناراحت شدم..
به مسعود زنگ زدم و ازش دلیل کارشو پرسیدم..
نیاز اینکار رو کردم تا بدونی باید به حرفم اهمیت بدی..مگه من نگفته بودم جز من شماره رو به کسی ندی؟
خواستم بفهمونم همون طوری که تو رو من تعصب داری منم روت تعصب دارم..
کارش عاقلانه نبود..ازش رنجیدم..قهر کردم..بعد چند روز ازم معذرت خواهی کرد..
زود قهر میکردیم و زودم اشتی می شدیم..کینه ای ازش به دل نمیگرفتم..
نیاز من تو رو دوست دارم..غیرتی میشم با کسی حرف بزنی حتی با دوستات..
بخاطر راحتیش حتی با دوستهامم قطع رابطه کردم..با هیچکدومشون حرف نمیزدم..
برای داشتنش و شایدم حفظ آبروم هر کاری میگفت میکردم..اونم اینو خوب میدونست..
چند ماهی گذشته بود..دیگه فراموش کرده بودم چه بلائی سرم اومده..انگار زن شرعیش بودم..
گفت میخوام برم یه شهر دور برای کار..
بعد دو سال برمیگردم و اونوقت میام خواستگاریت و زندگیمونو شروع میکنیم..
به خانواده ام هم گفتم که من انتخابمو کردم و قضیه ی تو رو بهشون گفتم..
میدونن تو انتخابمی برای زندگیم..اونا هم موافقند..
خیالم راحت شد..فقط اینو میخواستم و مطمئن شم که باهام ازدواج میکنه و ابروم پیش بقیه نمیره..
.
ادامه داره..

نیاز....6


باور کردنش سخت بود ولی حقیقت داشت..منو و مسعود تو واقعیت هم کنار هم بودیم..
مسعود رو با وجود تموم بدیها و تلخ زبونیاش دوست داشتم..
اونقدر عاشقش بودم که بدیهاشو نمیدیدم..ایراداش به چشمم نمی اومد..
اونقدر وابسته ش شده بودم که بدون اون میمردم..
در طول هفته با نت و تماس تلفنی و مسیج در ارتباط بودیم
 نیاز تو سایت اسم و فامیلتو عوض کن و اسم مستعار بزن..
قبول کردم و اسمم تو سایت عوض کردم و مزاحمت هام کمتر شد..
آخر هفته با تاکسی دوستش می اومد دنبالم تا منو برسونه خونه..
میدونست با تاکسی کسی شک نمیکنه و مشکلی درست نمیشه..
کم کم مسعود از خودش گفت..از خانواده اش..از تحصیلاتش..کارش..
از وضعش راضی بودم..لیسانس بود و تو یه اداره مشغول کار بود..
اونطوری که تعریف میکرد خانواده شم محترم و قابل قبول بودند..
یه خواهر و یه برادر داشت..هر هفته که به شهرمون برمیگشتم خواهرشم میدیدم..
دختر خوب و منطقی بود..دلم به اون گرم بود ..مسعود با وجود خواهرش نمیتونه زیر حرفش بزنه..
مسعود خیلی راحت بود..برعکس حامد که سرشار از ایمان و اعتقاد بود..
هر وقت کنارم می نشست دستمو تو دستش میگرفت..
معذب میشدم و ازش فاصله میگرفتم.. 
نیاز من و تو به قصد ازدواج با هم هستیم..پس نباید ناراحت شی..
حتی کنار خواهرشم باهام راحت بود..دستشو رو شونه ام مینداخت و کنارم می نشست..
روزای قشنگی بود..قبولش داشتم..برای زندگیم انتخابش کرده بودم..باورش داشتم..
هفته رو به امید آخرهفته و اینکه کنار مسعود باشم انتظار میکشیدم..
هر هفته موقع برگشت میرفتم و براش کادو میخریدم..
دلتنگش میشدم و خودمو اینطوری آروم میکردم..میخواستم خوشحالش کنم..
اونم همینطور بود..عاشقم بود..همیشه سروقت با تاکسی دوستش منتظرم بود 
و اولین کار بعد اومدنم رفتن به پارک و چند ساعتی با هم بودن بود..
اونقدر حرف میزد و شوخی میکرد که تو دلم جا باز کرده بود...
 یه روز که به شهرمون برمی گشتم تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم..
مسعود الان دوماهی از دوستیمون میگذره..فکر کنم وقتشه با خانواده هامون حرف بزنیم .. 
نیاز ولی بهتره باز کمی با هم باشیم..زود تصمیم نگیریم..
نه مسعود..من نمیتونم اینطوری ادامه بدم..سختمه..
من همیشه مخالف این چیزا بودم ولی حالا با وجود علاقه ام به تو معذبم..
میخوام برای همیشه کنار هم باشیم..رسمی و قانونی..نه دزدکی و مخفیانه..
باشه نیاز جان..الان خواهرم خونست..تنهاست..اگه میخوای بریم و با اونم حرف بزنیم..
ترسیدم..تا حالا نشده بود برم خونشون..نه مسعود..خواهرتو بیار..خوب نیست بیام خونه تون..
نیاز هنوزم منو قبول نداری؟ بهم شک داری؟ قسم میخورم کاری باهات ندارم و راستشو میگم..
با وجود ترس و دودلیم قبول کردم و رفتم..وقتی رفتم خونشون هیچکس نبود..خواستم برگردم ..جلومو گرفت..
نیاز گوش کن..میخوام باهات حرف بزنم..چرا ازم میترسی؟
نمیدونستم چیکار کنم؟ میترسیدم بهش اعتماد کنم..و اونم با حرفای قشنگش خامم میکرد..
نه میتونستم بمونم و نه میگذاشت برگردم..ناچاراً موندم و بهش اعتماد کردم..
ولی جواب اعتمادمو با بی شرمی داد..فریادم به جائی نرسید..اونقدر داد زده بودم که  صدام در نمی اومد..
اونم با سیلی و زور به خواسته ی پلیدش رسید و گل عفتمو ازم گرفت..
با گریه برگشتم خونه..نمیدونستم چیکار کنم؟ جرات هیچکاری رو نداشتم..نمیتونستم چیزی بگم ..
تو ظاهر میخندیدم و حرف میزدم ولی از غم و خیال نامردیش داغون بودم..
میخندیدم تا خانواده ام چیزی نفهمن و شک نکنن..ترس داشتم بفهمن و آبروریزی بشه..
.
ادامه داره..

نیاز....5


روزهای تکراریم میگذشت و من هر روز بیشتر از گذشته دلبستش میشدم
 مسعود هر روز بیشتر از من میدونست و من بیشتر مطمئنش میشدم..
از زندگیم..وضعیت زندگیم..تحصیلاتم..محل زندگیم..روحیاتم...
هر چی می پرسید صادقانه جواب میدادم.نمیدونم...شاید سادگی بود..و شایدم واقعا بهش اطمینان داشتم..
تو اون مدت مسعود ازم همه چیز دونست..درحالیکه من حتی نمیدونستم تو کدوم شهر زندگی میکنه 
تا اینکه یه روز ازم درخواستی کرد..
نیاز اگه میشه و راضی باشی میخوام همدیگه رو ببینیم..حق منه ببینمت..
شوکه شدم..من تا حالا مسعود رو تو سایت شناخته بودم..حتی عکسشم ندیده بودم..
مسعود دوستی  من و تو فقط تو سایته...بهتره همینطوری هم بمونه..
از من اکراه و از مسعود اصرار ..نیاز برای دوستیمون یه بار دیدار لازمه..
خواهش میکنم قبول کن و یه بارم شده همدیگه رو بینیم..خیلی کنجکاوم ببینمت..
من و تو روزی چند ساعت با هم چت میکنیم ولی اصلا همو نمیشناسیم..
اونقدر اصرار پشت اصرار تا اینکه قبول کردم ..با وجود اینکه مخالف این کارا بودم..
مسعود کجا باید همو ببینیم؟ 
نیاز منم ساکن همون شهری هستم که تو توش زندگی میکنی..هر وقت می اومدی خونه قبلش خبرم کن..
یعنی تو اینهمه مدت من و مسعود همشهری بودیم و خبر نداشتم؟
آخر هفته قبل اومدنم بهش پیام دادم..این ساعت ترمینال شهرمون هستم..منتظرم..
مشخصاتم رو هم دادم ..شال سرمه ای و مانتو و شلوار مشکی..
تا رسیدنم به ترمینال دل توی دلم نبود..دلشوره داشتم..هم ترس بود وهم هیجان..
رسیدم ترمینال..وقتی داشتم پیاده میشدم دستی چمدونمو گرفت..نیاز خانوم کمک نمیخوای؟
یه لحظه تو چشاش نگاه کردم..انگار دلم کف پام ریخت..مسعود بود..هیکلی مردونه و چشو ابروئی سیاه..
باورم نمیشد این همون مسعودیه که هر روز انتظارشو میکشیدم تا باهاش حرف بزنم..
سلام..ممنونم..ازش خجالت می کشیدم..
هیچی نتونستم بگم..کمی حرف زد و شوخی کرد..
اصلا ازش خوشم نیومد..از شوخیاش بدم می اومد..طرز صحبت کردنشو بلد نبود..
همون دفعه ی اولی که همو دیدیم شروع کرد به ایراد و شوخی کردن از وضعم..
میدونستم داره شوخی میکنه..خدا رو شکر از قشنگی و تیپ کم نداشتم..
ولی با شوخیاش حس بدی بهم دست میداد..سبک سرانه رفتار میکرد..
اون روز فقط حرف زد و شوخی کرد و میخواست سر صحبت رو باز کنه ..و من تو جواب قناعت میکردم..
مسعود هیچی بلد نبود..اینکه چطور باید حرف بزنه و رفتار کنه..
وقتی برگشتم خونه به خودم قول دادم دفعه ی آخری باشه که به دیدنش میرم..
قول دادم مواظب رفتارم باشم...ولی مسعود دست بردار نبود..
نیاز اگه نمیای ببینمت لااقل شماره تو بده تا باهات حرف بزنم..قول میدم مزاحمت نشم..
نمیتونستم در برابرش مقاومت کنم..شماره مو دادم..
بعد اون هر روز حرف میزدیم..هر روز بدتر از روز پیش..انگار هیچی دست خودم نبود..
کم کم رابطمون عاشقانه شد..مسعود بهم ابزار عشق میکرد و منم دلبسته تر میشدم..
نیاز من دوستت دارم..ازت خوشم اومده..از وقتیکه دیدمت نمیتونم دوریتو تحمل کنم..
من تو رو برای ازدواج انتخاب کردم..نیاز باور کن..
میخوام ببینمت..ایندفعه خواهرمو میارم تا با هم اشنا شید..میخوام خواهرم شاهد دوستیمون باشه..
با این حرفش بهش اعتماد کردم..هر چی باشه خواهرشه و نمیتونه دروغ بگه و کاری بکنی..
بعدشم ته دلم دوستش داشتم..نمیدونم عشق بود یا وابستگی و عادت..
ولی منم بدون مسعود نمیتونستم بمونم..با تموم بدیها و حرفای نیشدارش دوستش داشتم..
چند روز بعدش تو یه پارک قرار گذاشتیم..اومد..با خواهرش بود..
خواهرش ازم بزرگتر بود..صورتمو بوسید و گفت..مسعود همه چیز رو بهم گفته..
مسعود میخواد برای آشنائی چند وقتی رو با هم باشید تا همدیگه رو بهتر بشناسید
 بعد اگه راضی بودید بیایم خواستگاریتون..نیاز جان مخالف نیستی که؟
حرفی نزدم..هر چند خاطره ی خوشی از دوره ی اشنائی قبلیم نداشتم ولی باز قبول کردم..
بعد اون روز دیدارهامون بیشتر شد و بیشتر از قبل با هم بودیم و حرف میزدیم..
مسعودم سعی میکرد هر طور شده خودشو تو دلم جا کنه..کادو..گل..حرفای قشنگ و محبت آمیز..
ادامه داره..

نیاز....4


حامد آروم و ساکت وارد زندگیم شد و آروم و ساکتم از زندگیم رفت..
تو ظاهر آروم بود ولی با رفتنش داغونم کرد..
غرورم اجازه نمیداد حتی یکبارم ازش بپرسم چرا؟ پس حالا تکلیف من چیه؟
حتی اگه غرورمو زیر پام میزاشتم و می پرسیدم نمیشد کاری کرد..حامد دیگه مال من نبود..
تقصیر از خودم بود..بخاطر لجبازی و غرورم حتی یکبارم احساسمو بهش نگفتم
فکر میکردم اونقدر دلش پیشم گیره که نمیتونه ترکم کنه..
عشقشو تو دلم پنهون کرده بودم تا مثلا کم نیارم و سر حرفم باشم که دوستت نداشتم..
شاید اگه میدونست دوستش داشتم نمیرفت...اگه میدونست برام مهمه تصمیم دیگه ای میگرفت..
هر چی بود گذشته بود و دیگه کاری از دستم برنمی اومد..
محبتشو تو دلم پنهون کرده بودم ولی با دستام نگهش داشتم
غافل از اینکه با پنهون کاریم ذره ذره از دستم چکیده و رفته..
سکوت تنها چاره م بود..غرورم شکسته بود ولی اجازه نمیدادم دیگران شکستنمو بفهمن..
خودمو تسکین میدادم...بهتر شد که رفت..از اولشم دلم رضا نبود..من کجا و حامد کجا..
ولی دروغ میگفتم..داغون بودم..حتی سرکلاسهام هم حاضر نمیشدم..
بعد چند ماه کارم به دکتر و دارو کشید..حتی استادمونم مشکلمو فهمیده بود..
وقتی اثر گاه و بی گاه دارو سراغم می اومد و سرکلاس چرت میزدم..
نیاز چی شده؟ مشکلیه؟ظاهرا رو به راهی ولی معلومه داری با خودت میجنگی..
خجالت میکشدم..تو دانشگاه همه از قضیمون خبر داشتن ..
 منم صورتمو با سیلی سرخ نگه میداشتم که برام مهم نبوده..
با وجود گذشتن چند هفته هنوزم به نبودنش عادت نکرده بودم..
شکستن دل سخته ولی سخت تر وقتیکه غرورتم باهاش بشکنه..
اهل نت نبودم..بیشتر برای کارهای دانشگاه و نمرات ودرسام سر میزدم..
ولی برای فرار از تنهائی و راحت فراموش کردنش فکر کردم بهتره کمی از وقتمو تو نت بگذرونم..
یکی از دوستام سایتی رو بهم معرفی کرد..
نیاز وقتی حوصله شو داشتی یه سر بیا..منم هستم..
سایت خوبیه..میتونی مطلب بزاری و کلی دوست پیدا کنی..
آدرسشو داد..اون شب بعد سایت دانشگاه یادش افتادم..
آدرسشو وارد کردم..سایت جالبی بود..هر چی میخواستم داشت..
مثلا خواستم یه سروگوشی به آب بدم ببینم چیه 
که دیدم بدون اینکه بفهمم دو ساعته پای سایت نشستم و صفحاتو خوندم..
برام جالب بود..راهی برای فرار از دلتنگیم پیدا کرده بودم..
راهی که بشه به زمان سرعت داد تا زودتر فراموش کنم..
فردای اون روز به محض تموم شدن کارام و بیکار شدنم رفتم سایت..اولین کارم ثبت نام بود..
اسم و فامیل واقعیمو نوشتم..از وضعیت نت بی خبر بودم..
روزای اول صفحاتو چک میکردم و می خوندم..برام جالب بود..حرفاشون..نوشته هاشون..
بعد مدتی مطلب گذاشتم و به صفحاتی که سرمیزدم نظر میذاشتم..
هر روز بیشتر با سایت اشنا میشدم و وقت بیشتری رو ازم میگرفت..
روزی نبود که پیامای رنگارنگ برام نیاد..دوستی..آشنائی..
ولی به هیچکدومشون اعتنائی نمیکردم..با چند نفرشون که به نظرم خوب بودن دوست شدم..
هم دختر بودن هم پسر..به نظرم تو دوستی دختر و پسر مهم نبود..مهم نفس دوستیه که باید پاک باشه..
روزهامو میگذروندم و هر روز بیشتر از قبل به سایت وابسته تر..
مسعود یکی از اعضای سایت بود..همون روزای اولی که اومده بودم بهم سر میزد و پیام میداد..
اسم و مشخصات واقعیم بود..مسعود برام مطمئن بود..
منم یکی رو میخواستم که باهاش حرف بزنم و سبک شم..تو نت میشد راحت اینکار رو کرد..
حرف زدن بدون اینکه طرف مقابل اشکاتو ببینه یا خجالت بکشی واز کارات شرمنده شی..
حرف میزدم و باهاش دردو دل میکردم..از اینکه چی شد و چرا تنها شدم..
دلداریم میداد..آرومم میکرد..امیدم میداد..مسعود برام حکم فرشته ی نجاتو داشت..
با حرفای مسعود حالم بهتر شد..ولی وابسته ش شدم..باید هر روز می اومدم و باهاش حرف میزدم..
دقیقه ها و ساعت هامو به امید اومدن و دیدن و حرف زدنش میگذروندم..
کم کم داشتم حامد رو فراموش میکردم ولی از بدشانسی به مسعود وابسته تر..
از چاله دراومدم و تو چاه افتادم..روزی نبود که با مسعود حرف نزده رو شب کنم.. 
.
ادامه داره...

نیاز....3


در کنار حامد آرامشو احساس میکردم...شاید اوایل قبولش نداشتم ولی حالا فرق میکرد..

چند ماهی از آشنائیمون گذشته بود.. مطمئن تر از همیشه بودم

که در کنار حامد خوشبخت میشدم..حامد مرد ایده آل زندگی بود..

 روزی چند بار بهم زنگ میزد..دیدنم می اومد..اونم علاقه مو به خودش درک کرده بود..

تا اینکه یه روز دانشگاه نیومد...نگرانش شدم...خواستم زنگش بزنم..

ولی منتظر شدم تا خودش باهام تماس بگیره..

نزدیکای غروب بود که زنگ زد..با شنیدن آهنگ زنگش دلم ریخت..

از دستش عصبانی بودم..که چرا از صبح تا حالا سراغی ازم نگرفته..

ولی با شنیدن صداش آروم شدم..صداش گرفته بود..بهم ریخته بود..

نیاز مشکلی پیش اومده..شاید نتونم چند روزی بهت زنگ بزنم..

تعجب کردم..حامد حتی وقتی خارج از کشور هم  بود بهم زنگ میزد و حالمو می پرسید..

ولی حالا چی شده که حاضره چند روز ازم بی خبر بمونه..

حامد چی شده؟ اتفاقی پیش اومده؟ چرا ناراحتی؟ راستشو بگو..نگرانم کردی..

نیاز هیچی نپرس..وقتش که شد خودم باهات تماس میگیرم..

اصرار کردم بگه..واقعا نگرانش شده بود..عصبانی شد و سرم داد زد..

دلخور شدم..   باشه حامد..هر طور راحتی..حالا که اینطوره خداحافظ..

همیشه وقتی قهر میکردم به محض قهر کردنم زنگ میزد و از دلم در می اورد..

ولی اون روز زنگ نزد..چند ساعت گذشت ولی ازش خبری نشد..

انتظار بی مهریشو نداشتم..حامد لحظه لحظه باهام بود..حتی وقتهائی که دانشگاه نبود ..

زنگ میزد و برنامه ی روزانه مو می پرسید..

حتی وقتائی که از دانشگاه میرفتم خونه زنگ میزد وتا رسیدنم به خونه مواظبم بود..

دو روز گذشته بود ولی از حامد خبری نبود..غرورم نمیزاشت زنگش بزنم..

نگرانش بودم.. ولی اون ازم خواسته بود..منتظرش شدم ..

خونه بودم که زنگ زد..خوشحال شدم..ولی به روم نیوردم..

نیاز خوبی؟ میخوام موضوعی رو بهت بگم..دلیل این چند روز غیبتمو و اینکه کجا بودم..

دل توی دلم نبود..   بگو حامد میشنوم..

یادته قبل از تو خواستگاری یه دختری رفته بودم..گفته بودم دوستش داشتم و اونم منو..

آره..یادم بود..حامد همه چیز رو برام تعریف کرده بود..

قبل من خواستگاری دختری رفته بود که قبلش با هم دوست بودن..

همدیگه رو دوست داشتن...ولی پدرش موافقت نکرده بود و بعد از اون با من اشنا شد..

خوب حامد یادمه..چه ربطی داره؟ این موضوع مال چندین ماه قبله..چه ربطی به حالا داره؟

نیاز چند روز پیش دختره بهم زنگ زد..

گفت نمیتونم فراموشت کنم..زندگیم  تلخ شده..هر لحظه به یادت توام و این حرفا..

من موضوع تو رو بهش نگفتم..

ولی برای اینکه از سرم وا شه گفتم اگه منو دوست داشتی فرار میکردی و تو روی پدر و مادرت وایمیستادی..

تا اینکه اون روز از خونه بهم زنگ زدن نرگس از خونه فرار کرده و الانم خونه ی ماست..

زود بیا ببینیم باید چیکار کنیم..

نیاز خودت میدونی من تو رو دوست داشتم و واسه زندگیم میخواستم..

ولی نمیتونم با آبروی نرگس بازی کنم..اون بخاطر حرف من از خونه فرار کرده..

باباش طردش کرده و دیگه اسمشم نمیاره..

بخاطر آبروش و حرفم و وجدانم عقدش کردم..نیاز میخوام منو ببخشی و ازم دلگیر نشی..

بابای نرگس به عموش وکالت داد و عموش تو عقدمون حاضر شد..

نیاز میدونی بینمون چیزی نبوده که بخوام وجدان دردشو بکشم..فقط میخوام منو ببخشی..

با حرفاش اشکام سرازیر میشد..شوکه شده بودم..

نمیدونستم چی بگم..فقط گوش میکردم و اشک میریختم..

اونیکه هر بار که زنگ میزد و ازم خواهش میکرد مال اون باشم حالا بدون رضایتم مال یکی دیگه بود..

با صدای گریه ام گریه میکرد و معذرت خواهی میکرد..

نیاز میدونی چقدر دوستت داشتم..حرفهام همش حقیقت بود..ولی مجبور شدم..

میخوام باور کنی مجبور شدم و بخاطر وجدانم این کار رو کردم..

باورش داشتم..اون علاقه و محبتشو به همه ثابت کرده بود..حتی به خودم..

ولی دیگه دیر شده بود..حامد دیگه نبود و با یه دنیا درد تنهام گذاشت..

عشقش واقعی بود و یه مرد به تموم معنا بود..نمیدونم جدائیمون یه اتفاق بود..قسمت..حکمت..

نمیدونم اسمشو چی بزارم..نمیدونستم چی بگم..چی داشتم بگم؟

ولی بعد اون بدبختیای منم شروع شد...

.

ادامه داره...

نیاز....2


 دائیم بهم زنگ زد و جوابمو خواست..
نیاز اون پسره زنگ زده و جواب خواسته..چی بگم؟
دائی با بابا و مامانم حرف بزن و یه روز رو واسه صحبت تعیین کنید.ولی بهشون قول نمیدم جوابم مثبت باشه..
روز خواستگاری تعیین شد..اون شب اومدن..خانواده ی ساده و متینی داشت..
صداقتشون از سادگی ظاهرشون معلوم بود..چند نفر هم همراهشون بودن..
بزرگترا حرف میزدن..شادی رو تو چشای حامد میدیدم..ولی من هنوزم دو دل بودم..
دلم راضی نبود ..با وجود متانت و نجابتم خیلی احساساتیم..
فقط بخاطر اینکه نتونسته بودم جواب رد به حامد بدم و دلشو بشکنم گرفتار شده بودم..
اون شب با حامد حرف زدم..از خودش گفت..اعتقاداتش..روحیاتش..
همشون به دلم می نشست..ولی ته دلم رضا نبود..حامد پسر مومن و با خدائی بود..
بیشتر وقت نگاش به فرشای قالی بود و حرف میزد..وقتی نگاش به نگام گره میخورد شرم میکرد 
نیاز خانوم نیتم خیر بوده..شاید مزاحمتون شده بودم ..شاید از دوستتون شماره تون رو گرفته بودم..
ولی میخوام باور کنید نیتم خیر بوده ..اگه قصد بدی داشتم هیچ وقت با دائیتون تماس نمیگرفتم..
الانم حس میکنم راضی نیستید..ازتون میخوام اجازه بدید مدتی با هم باشیم و بهتر همو بشناسیم..
بهتره خانواده هامون بیشتر با هم اشنا شن...
اونوقت اگه قسمت بود و راضی شدید قسمته و اگه نه که حتما حکمتی تو کاره..
اون شب تموم شد و رفتن ولی تو نگاه حامد اطمینانش رو میدیم..
چند روزی ازشون اجازه خواستم تا بیشتر فکرکنم..هیچ محبتی بهش احساس نمیکردم..
میخواستم درس بخونم و بعدش برای زندگیم تصمیم بگیرم
پدرم و مادرم همیشه از آدم های مومن و با خدا خوششون می اومد..
با دیدن حامد و خانواده اش نظر مثبتشونو اعلام کردن..
نیاز واسه یه زن داشتن یه شوهر مومن و با خدا کافیه..خدا تو زندگیت باشه زندگیت تضمینه..
ولی بابا.. من و اون فاصله ی سنیمون زیاده..خودتون که میبینید..بعدشم هیچ محبتی بهش ندارم..
هیچ حسی نیست و ندارم که بخوام یه عمر باهاش زندگی کنم..
مامانم نگام کرد..نیاز بیشتر محبت ها بعد عقد ایجاد میشه..پس نگران علاقه و محبتتون نباش..
بهتره به گفته ی خودشون مدتی با هم حرف بزنید و بیشتر آشنا شید..البته با رعایت حد و مرز..
بعد چند روز فکر کردن و حرف شنیدن قبول کردم..روزیکه حامد جوابمو شنید خوشحال شد..
ممنونم نیاز خانوم..قول میدم هیچ وقت مزاحم درس خوندنتون نشم ..
ببین حامد من قبول کردم ولی بهت هیچ قولی نمیدم..فقط برای اشنائیه ..
چشم نیاز خانوم..اگه دلیلتون برام موجه بود قول میدم مزاحمتون نشم و به تصمیتون احترام بزارم..
تو اون مدت آشنائیمون بیشتر شناختمش... حتی یه بارم دستش به دستم نخورد..
اونقدر پاک و صادق بود که هر روز بیشتر از گذشته منو جلب خودش میکرد..
با اینکه هیچ حسی بهش نداشتم ولی بعدا فهمیدم دوستش دارم و بهش علاقه مند شدم..
صبح ها واسه نماز صبح بیدارم میکرد..
نیاز نمازتو بخون..اول وقت..نماز صبح روزی اون روز رو زیاد میکنه و تضمینش میکنه..
نیاز نمازتو سروقت بخون..همونطوریکه غذا نیاز جسمه ..نمازم نیاز روحمونه..
با حرفهاش آروم میشدم..اون مدت آرامش زندگیم چند برابر شده بود..
عاشق رنگ چشاش بودم..وقتی حرف میزد دلم میخواست بشینم و نگاش کنم..
چشاش مثل دریا بود و حرفاش پاک..
برعکس گذشته که ازش متنفر بودم حالا حس میکردم بدون اون نمیتونم زندگی کنم..
با اخلاق مهربونش عاشقش شده بودم..با دل پاکیش دلمو اسیرخودش کرده بود..
مهربون بود..به فکرم بود..هیچوقت ناراحتم نمیکرد..
اوایل وقتی الکی دنبال بهونه بودم و قهر میکردم تا رضایتمو جلب نمیکرد ازم دست بردار نبود..
اونقدر زنگ میزد و قربون صدقه ام میرفت تا بگم بخشیدمش..
 وقتی تو دانشگاه با هم قدم میزدیم نگاه دوستامو احساس میکردم..
نیاز خوش بحالت همچین آدمی دوستت داره و واقعا میخوادت..همچین آدمائی کم پیدا میشن..
همه ازرابطه ی پاک و عاشقانه ی ما خبر داشتن..یه ماه گذشته بود..
دیگه شکی برای رد کردنش نداشتم..منم اونو واسه زندگیم قبول کردم..
مطمئن بودم با وجود حامد تو زندگیم خوشبخت میشم..
.
ادامه داره..

نیاز....1


سر سجاده ی نمازم نشستم 
با هر دونه تسبیح که از زیر انگشتام رد میشه یه قطره اشکم همراهیش میکنه و رو چادر سفید نمازم میچکه...
وقتی به دوسال گذشته برمیگردم و خاطراتمو مرور میکنم چیزی جز پشیمونی نمیبینم
وقتی سرگذشتمو مرور میکنم میبینم ساده بودم ومهربون ..
ولی همین سادگی بلای جونم شد..چوب دل پاکیمو خوردم..
همیشه با خدا بودم و خدا کنارم بود ولی نتونستم در برابر وسوسه های شیطون مقاومت کنم
ولی بازم شدم همون نیاز قبلی..توبه کردم..
چند روزیه تا صبح بیدار می مونم و نماز میخونم شاید خدا کمکم کنه
هر وقت نگرانی و ناراحتی میاد سراغم با صلوات خودمو آروم میکنم شاید خدا خودش از سر گناهانم بگذره
خدا خودش گفته من از حق خودم میگذرم ولی از حق الناس نه..
من که بدی به کسی نکردم و حق الناسی گردنم نیست..
پس امید به رحمت خدا دارم شاید اون از حق خودش بگذره و منو ببخشه..
.
برمیگردم به دو سال قبل..از اولین روزا و آغاز بدبختیها و نگرانیهام..
بچه ی اول یه خانواده ی متوسط و آبرودارم..همیشه مورد تائید و احترام پدرومادرم بودم..
دانشجوی پزشکی تو شهر دیگه واز خانواده ام دور..
هفته ای به بار میام و فرداش برمیگردم..
فردا امتحان دارم..تو خوابگاه مشغول درس خوندنم..
گوشیم زنگ میخوره..شماره شو نگاه میکنم..همون مزاحم همیشگیه..
جوابش نمیدم..بازم زنگ میزنه...میدم به دوستم..بگو اشتباهه و شماره رو اشتباه گرفتی..
تا حالا چندین بار خطمو عوض کردم..میدونم آشناست و بازم شماره ی جدیدمو پیدا میکنه..
هم اتاقیم باهاش حرف میزنه..حدود نیم ساعت..کلافه شدم..
مریم چی میگه؟ چرا قطع نمیکنی؟
میگه مزاحم نیستم.با نیاز کار دارم..تو رو میشناسه..آشناست انگار..
جوابشو ندادم و قطع کردم..مریم اومد پیشم..ببین نیاز من میشناسمش..مزاحمت نیست
واقعاً میخوادت..شماره تو من بهش میدم..شاید ازم دلخور شی..ولی من شماره تو بهش میدم..
ناراحت شدم..مریم تو با چه اجازه ای شماره مو بهش میدی؟ نمیگی برام دردسر درست میکنه؟
میدونم نیاز..ولی باور کن اون میخوادت..دوستت داره..آدم خوبیه..بزار بیاد و باهاش حرف بزن..
عصبانی شدم..ببین مریم دفعه ی آخرت باشه بدون اجازه ی من کاری میکنی..
چند روزی باهاش سرسنگین رفتار کردم تا حساب کار دستش بیاد..
قصد ازدواج نداشتم و به دوست پسر هم اعتقادی نداشتم..میدونستم یه بازیه و آخرشم تموم میشه..
یه هفته گذشته بود..دائیم بهم زنگ زد..
نیاز یکی از پسرای دانشگاهتون بهم زنگ زده..اجازه خواسته بیاد خواستگاریت..
ندونستم چی جوابشو بدم..منتظرش گذاشتم از خودت جواب بگیرم..
میشناسیش؟ میگفت هم دانشگاهی هستید..
میدونستم کی رو میگه..ولی گفتم نه..نمیشناسمش..خودتون در موردش تحقیق کنیدو جواب بدید..
دائیم اسم و رسم و شماره و آدرسش رو گرفت و مدتی طول کشید
بعد از مدتی دائیم بهم زنگ زد و گفت چند بار دیدمش و باهاش حرف زدم..
پسر خوبیه..با خداست...اهل نماز و مسجده..مورد تائید منه..
ولی دائی.. من و اون فاصله ی سنیمون زیاده..بعدشم من به این زودی نمیخوام ازدواج کنم..
میخوام درسم تموم شه و بعدش برای زندگیم تصمیم بگیرم..
ولی نیاز جان بهتره بیان و با هم حرف بزنید..شاید تصمیمت عوض شه..
جوابی ندادم وشونه هامو به معنی بلاتکلیفی بالا انداختم..تا ببینیم چی میشه..
اسمش حامد بود..فردای اون روز تو دانشگاه جلومو گرفت..
با صداش و حرفاش دلم میلرزید..بفرمائید..گوش میدم..
قلبم به شدت میزد ولی به روم نمی اوردم و عادی و طبیعی به حرفاش گوش میدادم..
ببینید نیاز خانوم..من تا حالا نتونستم رودررو باهاتو حرف بزنم 
ولی امروز بعد جواب دائیتون تصمیم گرفتیم بیام و با خودتون حرف بزنم..
بهتون قول میدم مزاحم درس خوندنتون نشم.بلکه همراهتونم باشم..
فقط خواهش میکنم اجازه بدید با خانواده بیایم وبا هم صحبت کنیم..
میدونم شما شریک زندگیم هستید..شما نمیه ی گمشده ی پازل زندگیمید..
در موردتون تحقیق کردم..چند باری که باهاتون حرف زدم مطمئن شدم
مطمئن شدم شما همون کسی هستید که تا حالا دنبالش بودم..
خواهش میکنم اجازه بدید و با هم حرف بزنیم...
سرمو بلند کردم تا بگم من حالا حالاها قصد ازدواج ندارم که اشکهاشو تو چشاش دیدم..
تا حالا گریه ی یه مرد رو ندیده بودم..دلم لرزید..دلم نیومد نه بگم..
با خانواده ام صحبت میکنم و یه روز رو برای اومدنتون تعیین میکنیم..
برق خوشحالی رو تو چشاش دیدم..لبخندی زد و تشکر کرد..
.
.
داستان جدیدمو از نیاز شروع کردم..
چند وقتی بود که گرفتار بودم و ننوشتم و با دیدن پیاماتون شرمنده شدم..
کم کاریمو به بزرگی خودتون ببخشید..