بادمجان

بادمجان قلمی پیدا کردم. بادمجان های همه سوپرمارکت های اینجا، حسابی چاق و چله هستند و بزرگ. هر یک بادمجان برای سیرکردن دونفر بس است. گاهی می شود از گوشه بازار تره بار یا مغازه ترک ها، بادمجان قلمی کشیده و نازک پیدا کرد که خورشت، شکیل باشد و دلبر.

چاقو را گذاشتم وسط کلاهک بادمجان ها و  هر کدام را از وسط نصف کردم، نمک پاشیدم و بادمجان ها را به دقت چیدم میان آبکش بزرگ سیمی. تکیه دادم به کرکره های چوبی پنجره آشپزخانه، خیالم اینجا نبود. خیالم باز رفته بود به سه سال قبل، به اردیبهشت لعنتی سه سال قبل. دستم از گلدان ریحان روی پیشخوان با حرص ریحان می کند، دستم می رفت سمت دهان، دندان هایم با حرص فرو می آمد روی نازکی ریحان، درد می گرفتند ... فکرم اینجا نبود. پررنگ ترین تصویر اردیبهشت سه سال قبل، ساعت یازده صبح یک پنج شنبه آرام است که مانتو صورتی برتن، شال بنفش برسر، کیف یک وری رو دوش، صندل صورتی به پا با چه سبکبالی، با چقدر شور، وای با چه دل خجسته شادی کریم خان را می رفتم پایین، جلسه داشتیم در کافی شاپ مزخرف خانه هنرمندان. از دکه روزنامه فروشی، یک نسخه روزنامه مان را برداشتم. مطلبم صفحه اول تیتر شده بود، نیشم تا بناگوش باز. پیرمرد روزنامه فروش گفت دختر جان! دلم باز شد تو را دیدم. همه مردم اخمو و عبوس، تو چه سرزنده و شادی. چه با خودت انرژی می بردی اینور آنور. خندیدم، از آن خنده های رها، آزاد، مستانه که فقط از یک تا خرخره عاشق برمی آید. گفتم حالم خوشه آخه، پیرمرد سرش را تکان داد که معلومه دخترجان! این مو را که تو آسیاب سفید نکردم، خوشبخت بشید با هم. قدر بدانید، قدر. من خندیدم باز، چه چشم بلند از ته دلی گفتم...

چقدر گذشته است؟ نیم ساعت؟ یک ساعت؟ یک ساعت و نیم؟ تلخ آب بادمجان حسابی راه افتاده است،  لوله دستمال کاغذی آشپزخانه را می کشم، سه تکه دستمال، بادمجان ها را خشک می کنم.ماهیتابه روی شعله گاز، شیشه روغن زیتون بودار را برمی دارم، روغن سرازیر در ماهیتابه. روغن زیتون بودار، که دوست داشتی، که دوست دارم، که دوست داشتیم ... بادمجان را به ردیف می چینم روی ماهیتابه، اولین قطره اشک می چکد توی ماهیتابه، درست وسط جلز ولز روغن داغ.

مریم می گفت چشم هایت چه برقی می زند، فریده می گفت وای چشم هایت یکجوری شده، خیلی براق، یک جور عجیبی براق. رفیق ترین رفیقم می گفت رفتی نکنه عمل کردی یک لایه چشم برداشتند، همه گرد و خاک رو چشم رفته؟ می خندید، می خندیدم. قلهک بودیم، نزدیک خانه شان، داشتیم کافه گلاسه تیک اووی می خوردیم، در ماشینش. تکیه دادم به در، نگاهش کردم گفتم مثل خر دلت برام تنگ میشه وقتی برم. گفت مثل سگ دلم برات تنگ بشه بری، ولی برو عاشقی کن خوش باش. لیوان های کاغذی کافه گلاسه را بالا بردیم، گفتیم به سلامتی، لیوان ها را زدیم به هم، گفت به سلامتی دخترکمون که بالاخره گاردها را گذاشت کنار، دم به تله داد. خندیدم، از ته دل...از آن خنده های رها، آزاد، مستانه که فقط از یک تا خرخره عاشق برمی آید.

پیاز خرد می کنم، خیالم آن دورها است. اولین بار برایم خورشت بادمجان پخت، با بادمجان های باغچه خانه خودش. با آن انگشت های کشیده اش،  از گلخانه اش گوجه هم چید.  بادمجان ها را چه نرم پوست گرفت، دستش با چه  دقت و هارمونی نمک پاشید روی بادمجان ها. به جای رب، آب گوجه طبیعی به خورشت اضافه کرد، گفت چقدر از هرچیز "فیک" بدش  می آید. قاشق چوبی دستش بود، قاشق را گرفت سمت من و گفت هرچیز اصیلش خوبه، درست مثل تو که هیچ کجای صورتت، تنت، بودنت، فکرت، اداهایت، خنده هایت و رفتارت فیک نیست...قند تو دلم آب شده بود...آره...قند تو دلم آب شده بود..

سوخت، باز سوخت. روغن ته کشیده است، بادمجان ها سیاه، ماهیتابه کوره آتش، باز بدون دستگیره دستم می رود سمت ماهیتابه، دستم می سوزد باز...همه صورتم که هیچ، همه گردنم هم باز خیس اشک است. دست را می گیرم زیر شیر آب سرد، نگاهم به کمی بالاتر از مچ دستم است که هنوز نشان سوختگی قدیمی را دارد، سوختگی دوسال و نیم قبل که از هر یک ساعت، چهل و پنج دقیقه اش اشک بود ...کف دستم فوری تاول می زند...نگاهم می رود به نشانه کوچک سوختگی یک سال و نیم قبل، پایین تر از آرنج...چندبار دیگر باید خودم را بسوزانم تا از یادم بروی تو؟روی دستان من جای چند سوختگی باید بماند که هرروز تو را یادم بیارد؟ یا تا کی گیج خیالت بخورم به در و دیوار و تخت و کبودی اندازه کف دست روی تنم نقش ببندد؟ که جل و پلاست، خرده های ناگزیرت، این حجم سنگین بودنت، خیالت، خیالت، خیالت و یادت دور شود از چهاروجب زندگی من؟تا کی بادمجان و گوجه و بهار و اردیبهشت و مارسل خلیفه و روغن زیتون بودار و گردنبند مرواریدم و کدوی سبز و در و دیوار و هوا و پنجره همه باید نشانی از تو باشند؟چرا خرده های ناگزیر باقیمانده تو را نمی شود چپاند گوشه ای، انتهایی یا کنار دوری؟

پیدا شدن پرنده جاسوس در عربستان

پیدا شدن پرنده جاسوس در عربستان


http://www.taknaz.ir/upload/21/0.823890001293679695_taknaz_ir.jpg



اخبار رسیده از عربستان سعودی حاکی از آن است که یکی از شهروندان این کشور یک پرنده وحشی را شکار کرد و پس بررسی مشخص شد که زیر بال آن دستگاه های جاسوسی اسرائیلی نصب شده بود.

به گزارش برنا، روزنامه "الوئام" چاپ عربستان سعودی در مطلبی نوشت: یکی از شهروندان شهر "حائل" متوجه سقوط یک پرنده وحشی در حیاط منزلش شد. پس از اینکه برای نجات این پرنده از مرگ و کمک کردن به آن، نزدیکش شد متوجه نصب دستگاهی جاسوسی زیر بالاهای این پرنده شد.

این روزنامه سعودی در ادامه نوشت: به نظر می رسد این دستگاه در محل نامناسبی در بدن این پرنده جاسازی شده و یا اینکه وزن آن به گونه ای بوده که در زمان پرواز موجب ایجاد زخم در بدن پرنده شده و در نهایت توان آن را گرفته و موجب زمین خوردنش شد.

"الوئام" همچنین افزود: این شهروند سعودی پس از اینکه متوجه وجود این دستگاه شد، بلافاصله نیروهای پلیس را با خبر کرده که در پی آن این پرنده به مرکز پلیس انتقال یافت تا به نیروهای امنیتی تحویل داده شود.

گفته می شود بر روی دستگاهی که بر بدن این پرنده نصب شده، کلمه "اسرائیل" هک شده و شماره پرسنلی این پرنده جاسوس x63 بوده و این به معنی آن است که علاوه بر این پرنده، بدون شک پرنده های دیگری نیز از سوی رژیم صهیونیستی برای جاسوسی علیه عربستان سعودی و دیگر کشورها ارسال می شود.

قابل ذکر است در خبری مشابه نیز چند روز پیش فاش شد که رژیم صهیونیستی از کوسه های دریایی برای جاسوسی در مناطق آبی و دریایی کشورهای مختلف جهان به ویژه سواحل غزه و لبنان استفاده می کند.