سکوت عشق ...3


اون لحظات برام به سنگینی و سختی یه عمر میگذشت..
حدس میزدم که قراره چی بشنوم ولی نمیدونستم چی باید میگفتم..
تا اینکه حسن سکوت رو شکست..
سرشو پائین انداخت..میخوام یه چیزی بهت بگم..قبل از اینکه خانواده هامون بدونن..
دلم هُری ریخت زیر پام..پس اونهمه حرف و شایعه الکی نبوده..حسن معتاد بود..
منتظر موندم خودش بگه..سکوتم نشون میداد که منتظر شنیدن حرفهاشم..
من یه سالیه معتاد شدم..اگه دست رد به سینه ام بزنی و بری بهت حق میدم..
هیچ دختری حاضر به ازدواج با یه معتاد نیست..شما که جای خود داری..
حالا فقط همین رو میتونم بگم..تصمیم با خودتونه..
یا همین جا همه چیز رو تموم کنیم بدون اینکه خانواده هامون چیزی بدونن
یا اینکه کمکم باشین و تکیه گاهم تا بتونم ترک کنم و زندگیمو از نو بسازم..
شرایط بدی بود..تصمیم گیری برای یه عمر فقط تو یه لحظه..
ولی من قبلا به خودم کنار اومده بودم..گفته بودم اگه معتاد هم باشه کمکش میشم..
کمکش میکنم تا زندگی و جوونیش رو به دست بیاره..حالا نوبت من بود..
باید خودمو به خودم ثابت میکردم..اینکه جرات فداکاری تو راه عشق رو دارم..
زیر چشمی حسن رو نگاه کردم..
اونقدر کلافه و مضطرب بود که انگشتهاشو لای موهای خرمائیش میبرد و سرش رو بین دستهاش میگرفت..
دلم نیومد بیشتر از اون عذاب بکشه..
من تصمیمم رو گرفتم..کمکتون میکنم..میخوام زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم..
فقط کمک من کافی نیست..لازمه خودتونم بخواید و سعی کنید کنارش بزارید..
من امروز با خانواده ام حرف میزنم و راضیشون میکنم..
حسن با تعجب نگام کرد..لبخند رضایتی رو لباش نشست که تا ته چشماشم خندید..
همین خوشحالی حسن برام کافی بود..
میدونستم اگه عشق تو زندگیم باشه هیچ مشکلی نمیتونه ما رو از پا دربیاره..
همین عشق حسن برام کافی بود تا بتونم ستون زندگیمو بسازم و مطمئن باشم..
ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه..تو خونه مامان ازم پرسید مریم چی شد؟ جوابو گرفتید؟
اره مامان..جواب ازمایش دست خودشه..
منتظر موندم شب بابا بیاد و اونوقت موضوع روبهشون بگم..نمیخواستم قبل بابا مامان موضوع رو بفهمه..
نمیخواستم مجال فکر کردن بهشون بدم..میخواستم مطمئن بگم تصمیمم رو گرفتم..
شب بابا اومد..اونقدر بی حوصله بودم که میلم به شام نکشید و موندم تو اتاق..
بابا همیشه با مهربونیش برام تکیه گاه بود..اومد اتاقم..مریم بابا چرا نیومدی شام بخوری؟
امروز چیکار کردید؟ جواب ازمایش رو گرفتید؟چی شد؟
اره بابا..جوابش دست خودشه..ولی لازمه قبلش باهاتون حرف بزنم..
نمیدونستم چطوری باید بگم و حرفهامو شروع کنم..که دیدم مامان با سینی چای اومد تو اتاق..
راحت تر شدم که فقط یه بار باید حرفهامو بزنم و توضیحاتم یه باره..
بابا نگام کرد..مریم چی شده؟ مشکلیه؟در مورد چی میخوای حرف بزنی؟
نگرانم کردی؟ نکنه پشیمون شدی و روت نمیشه؟
نه بابا..اصلا..تصمیمی که گرفتم بهش اعتماد دارم..فقط میترسم شما بهم مطمئن نشید..
دلم میخواد به حرفم احترام بزارید و اجازه بدید خودم تصمیم بگیرم..
بابا حسن معتاده..خودشم پشیمونه..میگه میخوام ترک کنم..میخوام کمکش باشم..
میخوام ترکش بدم..اون لیاقتشو داره..میخوام اشتباهشو جبران کنه..
من حرف میزدم و مامان و بابا مات و مبهوت نگام میکردن..حتی اجازه نمیدادم جواب بدن..
حرفهامو زدم و تصمیمم رو گفتم و حالا منتظر جوابشون شدم..
میدونستم جوابی جر مخالفتشون ندارم و این حرفهام جسارت و بی ادبیم بوده..
بابا هیچی نمیگفت..نمیدونم شکه شده بود یا جوابی پیدا نمیکرد..
ببین مریم ..اگه صدتا دختر کور و کچل هم داشته باشم اونا رو به معتاد نمیدم..
من شما رو با نداری و بدبختی بزرگ کردم..ولی با آبرو و غرور..نون حلال سر سفرمون گذاشتم..
نمیخوام شاهد بدبخت شدن و ناراحتیتون باشم..زندگی با یه معتاد هیچوقت سرانجامی نداره..
ولی بابا..من تصمیمم رو گرفتم وجوابمو بهش دادم..
میخوام خودم زندگی کنم و تصمیم بگیرم..
این تصمیمم اثر همون نون حلالیه که بهمون دادی..کمک و گذشت به اطرافیانمونه..
بهم شک نکنین..راه غلط و اشتباهی نمیرم..مطمئن باشید خوشبخت میشم.
از من اصرار بود و از بابا و مامان انکار..
تا اینکه در حین نارضایتی تموم قبول کردند خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم..
مریم حالا که به خودت اینقدر مطمئنی هر کاری میخوای انجام بده..
من و مامانت جز خوشبختی و شادی تو چیزی نمیخوایم..
از خدا میخوایم کمکت باشه تا هیچوقت زمین نخوری..
خوشحال شدم.. صورتشونو بوسیدم..هیچوقت پشیمون نمشید..قول میدم..  
ادامه داره..

سکوت عشق ...1


آخرای ساعات کاریم بود.میدونستم مثل هر روز حسن رو دم انباری کارگاه میبینم
مثل همیشه تو وانت نشسته و از آینه ی کناریش منو میپاد..
میدونستم دوستم داره ..هر وقت از کنارش رد میشدم دلم میلرزید..ضربان قلبم شدت پیدا میکرد..
اولین باری که دیدمش خوب یادم میاد..سفارشاتو تموم کرده بودم و قرار بود ببرن و تحویلشون بدن..
مریم سفارش ها که تموم شد مرتبشون کن و ببر تحویل انبارداری بده 
سفارشاتو مرتب کردم و گذاشتمشون تو جعبه..
وقتی از پله های زیرزمین پائین می اومدم پام پیچید و جعبه ها از دستم افتاد..
تموم لباسها و سفارشات ریختند رو زمین..انباردار یه نگاه غصب الودی بهم کرد و گفت..
دختر این چه وضعشه..چرا مواظب نیستی؟ سفارشات مردمو به گند کشیدی..
پله ها رو دوتایکی کردم و شروع به جمع کردنشون از رو زمین کردم
که دیدم یکی هم از اونطرف داره لباسا رو جمع میکنه و میاره..
اشکالی نداره.ناراحت نشین..جمعشون میکنیم..امیدوارم کثیف نشده باشن..
وقتی یه لحظه نگاش کردم حس عجیبی بهم دست داد.. نگاش فرق داشت..مهربون بود..
قد بلند و موهای خرمائی..موهای بهم ریخته اش چهره شو جذاب تر کرده بود..
سرمو پائین انداختم و بقیه ی سفارش ها رو جمع کردم..
بخاطر لطفش تشکر کردم وسفارش ها رو گذاشت پشت وانت و رفت..
بعد اون روز بیشتر می دیدمش و شناخته بودمش..اسمش حسن بود و فهمیدم مسئول تحویل سفارشاته..
تعجب میکردم چطور تو اون مدت کاری تا حالا ندیده بودمش و نمی شناختمش..
حسن هر روز ساعتای آخر کار رو منتظرم می موند...حتی حس میکردم که دنبالم میاد..
شادی یکی از دوستام که اونم با من تو همون کارگاه کار میکرد..
خونشون یکی دوکوچه از ما پائین تر بود..شادی دوست و همراهم بود..
انگار اونم یه چیزائی فهمیده بود..مریم این پسره خیلی تو نخته..
یه روز نشد اینو ندیده بریم خونه..حس میکنم خبرائیه..چشاش دنبال تو میگرده..حسم دروغ نمیگه..
با وجودی که خودمم یه چیزائی فهمیده بودم ولی قبول نکردم..
شادی بازم توهم برت داشت؟بیا بریم تا کار دستم ندادی..
شادی رک و صریح حرفشو میزد..برعکس من که می ترسیدم حرفی از دلم بزنم..
ولی اونقدر شادی به پر و پام پیچید تا از دهنم حرف کشید..
اره شادی..منم حس میکنم از روی اتفاق و تصادف نباشه.. همش برنامه ریزی شده و دقیقه..
ولی بهتره به روم نیارم تا ببینم چی میشه..
نمیخوام رفتاری داشته باشم که تو کارگاه برام بد شه وحرف دربیارن..
من کارمو دوست دارم و به هیچ قیمتی نمیخوام از دستش بدم..پس تو هم صداتو در نیار..
شادی نگام کرد..یعنی میخوای بگی تو هم احساسی بهش داری؟
همیشه شادی با سوال پیچ کردنم حرفو از زیر زبونم میکشید و آخرشو می فهمید..
شادی بین خودمون بمونه..هست..حسی ته دلم هست..ولی نمیخوام کسی بدونه..حتی خودش..
ولی مریم..میگن اون پسره معتاده..چند بار دیدمش که با نگهبان انبار حرفش شده..
میگن چون معتاده و سیگاریه نگهبان انبار باهاش لج افتاده و نمیزاره داخل انبار بره..
یعنی ممکن بود؟ نمیتونستم حرف شادی رو قبول کنم..
حرفهای آدما دهن به دهن میگرده و مثل یه گوله ی برف غل میخوره و بزرگ و بزرگ تر میشه
شایدم واقعا پاپوش بوده و حسن معتاد نبود..شاید فقط یه دشمنی بوده..
وقتی نگاش کردم دلم براش سوخت..حیف از جوونیش نبود که معتاد باشه..
امیدوار بودم معتاد بودنش فقط شایعه و در حد حرف باشه..
نه بخاطر احساسم.بلکه بخاطر زندگیش و جوونیش...
ادامه داره...

سکوت عشق ...2


فکر حسن لحظه ای فراموشم نمیشد..دوست داشتنش..اون حس محبتی که بهش داشتم 
حس محبتی که نمیدونستم عشقه یا ترحم..دلم برای مهربونیش و جوونیش میسوخت..
چرا باید اول جوونیش معتاد میشد و از همه رونده..میتونست بهتر از بقیه زندگی کنه..
ولی انگ معتادی بهش چسبیده بود..دلم به حالش میسوخت..مهرش به دلم بود..
میدونستم اگه اونم منم بخواد میاد خواستگاریم..اونوقته که واسه همیشه مواظبش میشم و کمکش ..
هر روز تو همون یه لحظه که نگاهمون بهم گره میخورد کلی حرف بود..کلی عشق..
با نگاه هم میشد حرف زد..میشه حرف بزنی در حالیکه لب به حرف باز نکردی..
بعد یه ماه یه روز عصر بود که تلفن خونمون زنگ خورد..
مامان گوشی رو جواب داد..کمی صحبت کردند و دیدم مامان آدرس خونه رو میده..
بازم قرار بود خواستگار بیاد..یه غریبه میاد که شایدم بعدا فامیل شه..
از اینجور خواستگارا خوشم نمی اومد..ترجیح میدادم شناس باشن و آشنا ..
ولی انگار اینم غریبه بود..وقتی مامان اومد بهم گفت
مریم شماره ی خونه رو به کسی دادی؟
نه مامان ..جز کارگاه و شادی کسی از شماره ی خونه خبر نداره..چطور مگه؟
اونیکه زنگ زده بود میگفت پسرم تو کارگاه دخترتونو دیده و میخوایم بیام واسه امر خیر..
پس حتما شماره ی خونه رو هم از مسئول کارگاه گرفته..
با شنیدن حرف مامانم دلم یه مشت اب شد و ریخت کف پام..
دلم گواهی میداد حسنه و قراره اونا بیان..به روم نیوردم و گفتم
نمیشناسم..بزار بیان تا ببینیم کیه..همچین آدمی رو تو کارگاه نداریم..
قرارشون شب چهارشنبه بود..اون روز زودتر از کارگاه برگشتم ..
نمیخواستم قبلش حسن رو تو کارگاه ببینم..مرخصی گرفتم و اومدم خونه..
مامان تدارکات رو دیده بود..کاری برای من نمونده بود..
یه دوشی گرفتم و به خودم رسیدم..دلم روشن بود..راضی بود..
شب شد و مهمونا اومدن.. از پنجره نگاشون کردم ..خودش بود..
حسن بود..چقدر مرتب و شیک شده بود..همیشه انتظارشو میکشیدم..خودش بود..همونیکه تو ذهنم بود..
چای ریختم و بردم..وقتی حسن چایش رو برمیداشت همون نگاه های همیشگیمون باز بهم گره خورد..
بزرگترا حرفهاشونو زدن و نوبت حرفهای ما شد..
مریم .. حسن آقا رو راهنمائی کن ..
حیاط کنار حوض و زیر آلاچیق ..اونجا واسه حرف زدن بهتر بود..
اتاق خفه و بسته بدتر برام دلهره و اضطراب می اورد..
حسن شروع به حرف زدن کرد..من جز یه کار ساده و حقوق کارگری چیزی ندارم..
ولی میدونم با وجود شما و حمایتتون هیچی تو زندگی کم نخواهم داشت..
تک پسر خونه هستم و طبقه ی بالای خونمون خالیه..مشکل مسکن ندارم 
فقط یه همراه و شریک زندگی میخوام..یکی که دلسوزم باشه و کمکم..
حرفهاش برام دلنشین بود..کاش میتونستم کمکش کنم..
اون شب تموم شد و رفتند..قرار آزمایش خون و ژنتیک برای فردا صبح گذاشته شد.
تا خود صبح خواب به چشمم نیومد..نگران بودم..
اگه حرفهای شادی درست بود و حسن معتاد می بود چی؟
جواب پدرومادرمو چی میدادم؟ میتونستم در برابر مخالفتشون بایستم؟
صبح فردا رفتیم آزمایش..نگرانی و ترس رو از چشای حسن می خوندم..
چشائی که یه طرفش امید بود و یه طرفش ترس و ناامیدی..
مثل کسی که رو یه پله و نمیدونه قراره برسه اونطرف یا بیفته تو دره..
بعد کلاسا جواب ازمایشا رو دادن..رنگ حسن پریده بود..
میدونست اگه اعتیادشو بفهمیم همه چیز بهم میریزه و تموم میشه..
جواب رو گرفتیم..حسن نگاهی به جواب ازمایش کرد..صورتش سرخ شد..
رگهای پیشونی زد بیرون..چشاش قرمز شد و پر اشک..
فهمیدم جواب اعتیادشو نوشته و داره کاخ آرزوهاشو ویرون میبینه..
جز سکوت چیزی نداشتم برای ابراز احساسم..یه گوشه نشستیم و فقط سکوت...
سکوت بود ... دنیائی حرف تو دلمون بود ولی جرات گفتنش نبود..
ادامه داره..