نیاز....1
سر سجاده ی نمازم نشستم
با هر دونه تسبیح که از زیر انگشتام رد میشه یه قطره اشکم همراهیش میکنه و رو چادر سفید نمازم میچکه...
وقتی به دوسال گذشته برمیگردم و خاطراتمو مرور میکنم چیزی جز پشیمونی نمیبینم
وقتی سرگذشتمو مرور میکنم میبینم ساده بودم ومهربون ..
ولی همین سادگی بلای جونم شد..چوب دل پاکیمو خوردم..
همیشه با خدا بودم و خدا کنارم بود ولی نتونستم در برابر وسوسه های شیطون مقاومت کنم
ولی بازم شدم همون نیاز قبلی..توبه کردم..
چند روزیه تا صبح بیدار می مونم و نماز میخونم شاید خدا کمکم کنه
هر وقت نگرانی و ناراحتی میاد سراغم با صلوات خودمو آروم میکنم شاید خدا خودش از سر گناهانم بگذره
من که بدی به کسی نکردم و حق الناسی گردنم نیست..
.
برمیگردم به دو سال قبل..از اولین روزا و آغاز بدبختیها و نگرانیهام..
بچه ی اول یه خانواده ی متوسط و آبرودارم..همیشه مورد تائید و احترام پدرومادرم بودم..
دانشجوی پزشکی تو شهر دیگه واز خانواده ام دور..
هفته ای به بار میام و فرداش برمیگردم..
فردا امتحان دارم..تو خوابگاه مشغول درس خوندنم..
گوشیم زنگ میخوره..شماره شو نگاه میکنم..همون مزاحم همیشگیه..
جوابش نمیدم..بازم زنگ میزنه...میدم به دوستم..بگو اشتباهه و شماره رو اشتباه گرفتی..
تا حالا چندین بار خطمو عوض کردم..میدونم آشناست و بازم شماره ی جدیدمو پیدا میکنه..
هم اتاقیم باهاش حرف میزنه..حدود نیم ساعت..کلافه شدم..
مریم چی میگه؟ چرا قطع نمیکنی؟
میگه مزاحم نیستم.با نیاز کار دارم..تو رو میشناسه..آشناست انگار..
جوابشو ندادم و قطع کردم..مریم اومد پیشم..ببین نیاز من میشناسمش..مزاحمت نیست
واقعاً میخوادت..شماره تو من بهش میدم..شاید ازم دلخور شی..ولی من شماره تو بهش میدم..
ناراحت شدم..مریم تو با چه اجازه ای شماره مو بهش میدی؟ نمیگی برام دردسر درست میکنه؟
میدونم نیاز..ولی باور کن اون میخوادت..دوستت داره..آدم خوبیه..بزار بیاد و باهاش حرف بزن..
عصبانی شدم..ببین مریم دفعه ی آخرت باشه بدون اجازه ی من کاری میکنی..
چند روزی باهاش سرسنگین رفتار کردم تا حساب کار دستش بیاد..
قصد ازدواج نداشتم و به دوست پسر هم اعتقادی نداشتم..میدونستم یه بازیه و آخرشم تموم میشه..
یه هفته گذشته بود..دائیم بهم زنگ زد..
نیاز یکی از پسرای دانشگاهتون بهم زنگ زده..اجازه خواسته بیاد خواستگاریت..
ندونستم چی جوابشو بدم..منتظرش گذاشتم از خودت جواب بگیرم..
میشناسیش؟ میگفت هم دانشگاهی هستید..
میدونستم کی رو میگه..ولی گفتم نه..نمیشناسمش..خودتون در موردش تحقیق کنیدو جواب بدید..
دائیم اسم و رسم و شماره و آدرسش رو گرفت و مدتی طول کشید
بعد از مدتی دائیم بهم زنگ زد و گفت چند بار دیدمش و باهاش حرف زدم..
پسر خوبیه..با خداست...اهل نماز و مسجده..مورد تائید منه..
ولی دائی.. من و اون فاصله ی سنیمون زیاده..بعدشم من به این زودی نمیخوام ازدواج کنم..
میخوام درسم تموم شه و بعدش برای زندگیم تصمیم بگیرم..
ولی نیاز جان بهتره بیان و با هم حرف بزنید..شاید تصمیمت عوض شه..
جوابی ندادم وشونه هامو به معنی بلاتکلیفی بالا انداختم..تا ببینیم چی میشه..
اسمش حامد بود..فردای اون روز تو دانشگاه جلومو گرفت..
با صداش و حرفاش دلم میلرزید..بفرمائید..گوش میدم..
ببینید نیاز خانوم..من تا حالا نتونستم رودررو باهاتو حرف بزنم
ولی امروز بعد جواب دائیتون تصمیم گرفتیم بیام و با خودتون حرف بزنم..
بهتون قول میدم مزاحم درس خوندنتون نشم.بلکه همراهتونم باشم..
فقط خواهش میکنم اجازه بدید با خانواده بیایم وبا هم صحبت کنیم..
میدونم شما شریک زندگیم هستید..شما نمیه ی گمشده ی پازل زندگیمید..
در موردتون تحقیق کردم..چند باری که باهاتون حرف زدم مطمئن شدم
مطمئن شدم شما همون کسی هستید که تا حالا دنبالش بودم..
خواهش میکنم اجازه بدید و با هم حرف بزنیم...
سرمو بلند کردم تا بگم من حالا حالاها قصد ازدواج ندارم که اشکهاشو تو چشاش دیدم..
تا حالا گریه ی یه مرد رو ندیده بودم..دلم لرزید..دلم نیومد نه بگم..
با خانواده ام صحبت میکنم و یه روز رو برای اومدنتون تعیین میکنیم..
برق خوشحالی رو تو چشاش دیدم..لبخندی زد و تشکر کرد..
.
.
داستان جدیدمو از نیاز شروع کردم..
چند وقتی بود که گرفتار بودم و ننوشتم و با دیدن پیاماتون شرمنده شدم..
کم کاریمو به بزرگی خودتون ببخشید..
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۷:۲۱ ب.ظ توسط صـــــــــادق
|