نیاز....6
باور کردنش سخت بود ولی حقیقت داشت..منو و مسعود تو واقعیت هم کنار هم بودیم..
مسعود رو با وجود تموم بدیها و تلخ زبونیاش دوست داشتم..
اونقدر عاشقش بودم که بدیهاشو نمیدیدم..ایراداش به چشمم نمی اومد..
اونقدر وابسته ش شده بودم که بدون اون میمردم..
در طول هفته با نت و تماس تلفنی و مسیج در ارتباط بودیم
نیاز تو سایت اسم و فامیلتو عوض کن و اسم مستعار بزن..
قبول کردم و اسمم تو سایت عوض کردم و مزاحمت هام کمتر شد..
آخر هفته با تاکسی دوستش می اومد دنبالم تا منو برسونه خونه..
میدونست با تاکسی کسی شک نمیکنه و مشکلی درست نمیشه..
کم کم مسعود از خودش گفت..از خانواده اش..از تحصیلاتش..کارش..
از وضعش راضی بودم..لیسانس بود و تو یه اداره مشغول کار بود..
اونطوری که تعریف میکرد خانواده شم محترم و قابل قبول بودند..
یه خواهر و یه برادر داشت..هر هفته که به شهرمون برمیگشتم خواهرشم میدیدم..
دختر خوب و منطقی بود..دلم به اون گرم بود ..مسعود با وجود خواهرش نمیتونه زیر حرفش بزنه..
مسعود خیلی راحت بود..برعکس حامد که سرشار از ایمان و اعتقاد بود..
هر وقت کنارم می نشست دستمو تو دستش میگرفت..
معذب میشدم و ازش فاصله میگرفتم..
نیاز من و تو به قصد ازدواج با هم هستیم..پس نباید ناراحت شی..
حتی کنار خواهرشم باهام راحت بود..دستشو رو شونه ام مینداخت و کنارم می نشست..
روزای قشنگی بود..قبولش داشتم..برای زندگیم انتخابش کرده بودم..باورش داشتم..
هفته رو به امید آخرهفته و اینکه کنار مسعود باشم انتظار میکشیدم..
هر هفته موقع برگشت میرفتم و براش کادو میخریدم..
دلتنگش میشدم و خودمو اینطوری آروم میکردم..میخواستم خوشحالش کنم..
اونم همینطور بود..عاشقم بود..همیشه سروقت با تاکسی دوستش منتظرم بود
و اولین کار بعد اومدنم رفتن به پارک و چند ساعتی با هم بودن بود..
اونقدر حرف میزد و شوخی میکرد که تو دلم جا باز کرده بود...
یه روز که به شهرمون برمی گشتم تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم..
مسعود الان دوماهی از دوستیمون میگذره..فکر کنم وقتشه با خانواده هامون حرف بزنیم ..
نیاز ولی بهتره باز کمی با هم باشیم..زود تصمیم نگیریم..
نه مسعود..من نمیتونم اینطوری ادامه بدم..سختمه..
من همیشه مخالف این چیزا بودم ولی حالا با وجود علاقه ام به تو معذبم..
میخوام برای همیشه کنار هم باشیم..رسمی و قانونی..نه دزدکی و مخفیانه..
باشه نیاز جان..الان خواهرم خونست..تنهاست..اگه میخوای بریم و با اونم حرف بزنیم..
ترسیدم..تا حالا نشده بود برم خونشون..نه مسعود..خواهرتو بیار..خوب نیست بیام خونه تون..
نیاز هنوزم منو قبول نداری؟ بهم شک داری؟ قسم میخورم کاری باهات ندارم و راستشو میگم..
با وجود ترس و دودلیم قبول کردم و رفتم..وقتی رفتم خونشون هیچکس نبود..خواستم برگردم ..جلومو گرفت..
نیاز گوش کن..میخوام باهات حرف بزنم..چرا ازم میترسی؟
نمیدونستم چیکار کنم؟ میترسیدم بهش اعتماد کنم..و اونم با حرفای قشنگش خامم میکرد..
نه میتونستم بمونم و نه میگذاشت برگردم..ناچاراً موندم و بهش اعتماد کردم..
ولی جواب اعتمادمو با بی شرمی داد..فریادم به جائی نرسید..اونقدر داد زده بودم که صدام در نمی اومد..
اونم با سیلی و زور به خواسته ی پلیدش رسید و گل عفتمو ازم گرفت..
با گریه برگشتم خونه..نمیدونستم چیکار کنم؟ جرات هیچکاری رو نداشتم..نمیتونستم چیزی بگم ..
تو ظاهر میخندیدم و حرف میزدم ولی از غم و خیال نامردیش داغون بودم..
میخندیدم تا خانواده ام چیزی نفهمن و شک نکنن..ترس داشتم بفهمن و آبروریزی بشه..
.
ادامه داره..
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۷:۲۴ ب.ظ توسط صـــــــــادق
|