سرنوشت و روزگار....19
سرنوشت و روزگار....18
سرنوشت و روزگار....17
سرنوشت و روزگار....16
وقتی به خودم اومدم خانوم جون رفته بود ولی صداش تو گوشم بود..
حرفاش مثل نیشی تو قلبم فرو میرفت..
مامانم اومد وقتی حالمو دید حدس زد که اتفاقی افتاده
منیزه چی شده؟ خانوم جون چیزی بهت گفته؟
نمیدونستم چی جوابشو بدم...هیچ وقت با مامانم دردودل نکرده بودم..
هیچوقت حرفامون باهم جور نبود و همیشه باهام مخالف ...
ولی اون لحظه نتونستم ساکت بمونم..باید با یکی حرف میزدم..
خانوم جون گفت اگه میخوای شوهر کن..از بابت فرهاد هم نگران نباش..خودم مواظبشم..
خوب منیزه جون خدا رو شکر کن همچین ادمی مادرشوهرته..
باید ازش تشکر هم میکردی که اینقدر به فکرته ..
فکر کردی میتونی تا آخر عمرت تو این وضعیت زندگی کنی؟
گیرم تونستی و با ما زندگی کردی..بعد ما میخوای چیکار کنی؟
میتونی تا آخر عمرت تنها و بی پناه باشی؟
نمیدونم چرا مامانم هیچوقت درکم نکرد..هیچوقت حس نکردم وقتی باهاش حرف میزنم سبک میشم
بازم سکوت و سکوت...در خلاف جریان اب ایستاده بودم و به زور خودمو سرپا نشون میدادم..
.
فرهاد رو بغلم نشونده بودم و براش کتاب داستان میخوندم..
تلفن زنگ خورد...منیژه خانوم جونه..با تو کار داره..
فرهاد رو نشوندم رو زمین و رفتم سمت گوشی..
سلام منیزه جون..خوبی؟ فردا شب قراره واسه سروش بریم خواستگاری...دلم میخواد تو هم باشی
آخه خانوم جون به وجود من نیازی نیست...خودتون برید..ایشاله جشنشون میام..
نه منیژه..سروش اصرار داره تو و فرهاد هم باشید..
برخلاف میلم قبول کردم تا باهاشون برم..
در عرض اون یه سالی که از نبودن میلاد میگذشت به خودم نرسیده بودم
به قول خواهرم شده بودم لولو خورخوره ی سابق...
همون قیافه و شکل ..با این تفاوت که شکسته تر از قبل به نظر میرسیدم..
ولی نباید فردا باعث سرافکندگی سروش میشدم..
فردای اون روز رفتم آرایشگاه...
درست مثل روز اولی که خانوم جون برده بودتم..
احساس خوبی داشتم..هنوز هم براشون مهم بودم...
سروش تو بزرگترین روز زندگیش از منم خواسته بود که کنارشون باشم..
نمیخواستم باعث خجالت سروش باشم..بهترین لباسامو پوشیدم و مثل قبل تیپ زدم..
فرهادم پوشوندم و رفتیم خونه خانوم جون...
یاد روزای اولی افتادم که با میلادعقد کرده بودم..
همون دلشوره و حس و حال...ترس از اینکه نکنه کم بیارم.. اونا از من سرتر بودن..
سروش اومد..کت و شلوار مشکی.. جذابتر از قبل شده بود..
وقتی رسیدیم خونشون با دیدن وضع زندگیشون دهنم باز مونده بود..
دختر یکی از پولدارا و سرشناسای شهر بود..هرچند لیاقت سروش هم بیشتر از اینا بود..
خیلی مشتاق بودم عروسمونو ببینم...
مهشید اومد...خیلی راحت ...با یه بلوز و دامن کوتاه...
و یه ارایش ملیح و دخترونه...موهاشو ریخته بود دورش و نگامون میکرد..
خیلی قشنگ بود..انگار صورتشو فرشته ها نقاشی کرده بودن...
ولی تعجب میکردم که چرا اینقدر راحته...بجاش من معذب بودم..نمیتونستم چیزی بگم...
روزی که خانوم جون اومده بود خواستگاریم با چادر و روسری بودم..
ولی با این حساب روم نمیشد تو صورتشون نگاه کنم..ولی مهشید انگار سالها بود میشناختشون..
راحت حرف میزد و براشون لبخند میزد...
هر چند واسه سروشم فرقی نمیکرد..سالها بود خارج از کشور بود وبه این وضعیت عادت داشت..
حرفا زده شد..مهریه و شیربها ...مراسم عقد و عروسی..
اینکه مراسمشون باید تو پارک جنگلی بالای شهر باشه و ماه عسلشونو کدوم کشور خارجی برن...
اونقدر زیاد بود که اگه همه کس و کارمون دارو ندارشون میفروختن شاید گوشه ای از اونو پر میکرد..
سروش همشو قبول کرد...هر حرفی بود و زده شد رو تائید میکرد...
قرار گذاشتن واسه هفته ی دیگه مهربرون و بعدشم عقد...
میدونستم سروش اشتباه میکنه ولی ترجیح دادم دخالت نکنم و چیزی نگم...
بعضی وقتا حرفای از سر دلسوزی رو میزارن به حساب حسادت...
.
.
ادامه داره...
سرنوشت و روزگار....15
سرنوشت و روزگار....14
سرنوشت و روزگار....13
سرنوشت و روزگار....12
سرنوشت و روزگار....11
اون چند روزی که اونجا بودیم یه حال و هوای دیگه داشتم..
حسی که هیچ وقت تو زندگیم درکش نکرده بودم...یه حس سبکی و راحتی...
پنجره ی اتاقمون رو به ضریح باز میشد...واسم خیلی خوب بود..
من بخاطر میلاد نمیتونستم هرباره با اونا برم زیارت..
میلاد خسته میشد..جمعیت اذیتش میکرد...منم نمیتونستم تنهاش بزارم...
وقتی میرفتن زیارت می موندم پیش میلاد...
میشستم کنار پنجره و از دور زیارت نامه مو میخوندم...
واسه خودم عقایدی داشتم که شاید کمتر کسی قبول داشته باشه
اون زیارت نامه ای که بخاطر میلاد از اتاقم میخوندم دلنشین تر از زیارت نامه ای بی میلاد تو صحن حرم بود...
خودمو مسئول و متعهد میلاد میدونستم
من با دخترای دیگه فرق داشتم..بله ای که من گفتم با بله ی دخترای دیگه فرق داشت
بله ی من یعنی تا آخر عمرت مسئول و مواظب میلادی...نباید خسته شی...نباید کم طاقت شی...
باید همیشه و تحت هر شرایطی کنارش باشی...
.
یه هفته از بودنمون تو مشهد میگذشت...
سروش از هر نظر درکم میکرد...زنداداش اگه میخوای میلاد بمونه پیش مامان با هم بریم تا سوغاتی بخری...
نه داداش...چیزی لازم ندارم...خانوم جون برام کلی خرید کرده...
صدای خانوم جونو شنیدم
منیزه جون قابل تو رو نداره..ارزش تو برامون بیشتر از این حرفاست...تو برکت خونمونی..
حیف یه هفته خیلی زود تموم شد...مثل برق و باد گذشت...گذشت زمانو حس نمیکردم...
چند قلم خرد و ریزه سر راه برگشتمون واسه سوغاتی گرفتم
روحیه ی میلاد عالی بود...وقتی هوای بیرون بهش میخورد جون میگرفت...اروم میشد...
روابطی احساسیمونم خوب بود...میلاد زود میفهمید و قانع میشد..
فکرشم نمیکردم بتونم به این راحتی باهاش ارتباط داشته باشم...
همیشه رابطه ی اولمون باعث ترسم میشد...
بعد برگشتنمون سروشم برگشت دانشگاش..دوسالی از درساش مونده بود...
با سروش زیاد راحت و صمیمی نبودم..شاید حس اینکه اونا از من سرترن و بهترن باعثش شده بود..
همیشه خودمو از دیدشون مخفی میکردم تا تو ذوقشون نخورم
برعکس اونا آدم سرزبون داری نبودم
نمیتونستم با کلمات حرفای قشنگ قشنگ بسازم و احساسمو بگم...
تظاهرو دوست نداشتم..اگه احساسی داشتم دلم میخواست درکش کنن..بفهمن...
همه کاری میکردم تا خودمو تو اون خونه یه موجود اضافی و سربار حس نکنم
میلاد درآمدی نداشت..همه ی هزینه هامون عهده ی باباش بود..هر چند واسه اونا فرقی نمیکرد..
اونقدر پول داشتن که اون پولا به چششون نمی اومد...
بابای میلاد برام یه حساب بانکی باز کرده بود وماه به ماه شارژش میکرد..
میگفت همونقدر که واسه سروش خرج میکنم واسه میلادم باید خرج کنم...
سپرده بود این پول ماهیانه باید همیشه ادامه داشته باشه و قطع نشه...حتی اگه لازم نداشته باشی
تو جای دختر نداشته ی مائی...پس راحت باش و هر کم و کسری داشتی بگو...
محبتشون همیشه باعث شرمندگیم میشد...
.
دوسال از زندگی مشترکمون گذشته بود...نمیدونستم مشکلمون چی بود که تا بحال بچه دار نشده بودیم
خانوم جون میگفت یه وقت دکتر بگیرید..
ولی من دلم راضی نبود...اگه مصلحت بود خدا خودش بهمون بچه میداد...
ولی وقتی از بچه حرف میشد خانوم جون تو هم میرفت...
انگار حرفی داشت که نمی تونست بگه..روش نمیشد...
خودم شک کرده بودم چی میخواست بگه ..
رفتم طرفش...خانوم جون یه سوالی دارم..ازتون خواهش میکنم راستشو بگید..
بگو منیزه جونم...گوش میدم ..
میلاد تو تصادف اینطوری شده یا مادر زادیه؟؟...
خانوم جون با سوالم شوکه شد...شاید همون حرفی بود که میخواست بگه ولی جرائتشو نداشت...
سرشو انداخت پائین..منیزه جون تو این چند ساله نتونستم دروغی رو که بهت گفتمو اعتراف کنم
میلاد مادرزادی اینطوره...میترسم که بچه دار بشی و بچه تم مثل میلاد باشه...
ناراحت شدم ولی به روم نیوردم...ناراحتی خانوم جون واسه خودش کافیه...
کدوم مادری دوست داشت بچه ش اینطوری بشه...حالا که شده نباید نمک رو زخمش باشم...
از همون روز اولی که میلاد رو دیده بودم شک کرده بودم ولی منتظر بودم خودشون بهم بگن..
خانوم جون الانه علم پیشرفت کرده...دکتر میریم و مشورت میکنم...
شاید خدا بخاطر دل پاک میلادم لطفش شامل حالمون بشه
برق خوشحالی رو تو چشاش دیدم..مثل اینکه یه باری رو از رو دوشش برداشته باشن..خیالش راحت شد...
رفتیم دکتر...آزمایش و سونو...دارو...دکتر میگفت مشکلی نیست..
فقط بعد بارداریت باید زیر نظر باشی و رشد بچه رو کنترل کنیم..اگه مشکلی داشت زودتر سقطش کنیم..
دلم گرفت..هنوز بچه ام نیومده باید فکر از بین بردنشم داشته باشم...
ولی اگه مشکلی نیست چطور هنوز بچه دار نشدیم؟...
خودمو سپرده بودم به خدا...به دست مهربون و پر قدرتش...
ایمان داشتم خدا خودش با بنده های صادقشه...بنده هائی که دلشون هنوز روشنه ...
مثل دل میلاد...مثل راستی و پاکی نیت من...
.
ادامه داره....