سرنوشت و روزگار....20...پایان...


چندماهی گذشته بود...روزام مثل زهر برام تلخ میگذشت...
تا اینکه یه روز همشون سرزده اومدن خونمون...با گل و شیرینی...
نفسم بند اومده بود...نمیدونستم منظورشون چی بود..
اومده بودن از دلم دربیارن یا فکر دیگه ای داشتن؟
یاد اون روزی افتادم که با میلاد اومده بودن خواستگاری...همون خاطره جلوی چشام اومد..
سروش با کت و شلوار مشکی و دست گل نشسته یود کنارمون...
نتونستم تحمل کنم..رفتم اتاق ...ببخشید باید فرهاد رو بخوابونم...بدخواب میشه..
نمیدونم چه حرفائی بینشون رد و بدل شد...دلهره گرفته بودم...دلم شور میزد...
توخودم بودم که سروش از در اومد تو..منیژه میخوام باهات حرف بزنم..
اولین بار بود اسممو صدا میزد...دلم لرزید...
نشست کنارم..موهای فرهاد رو نوازش میکرد و حرف میزد...
میدونی چقدر به فرهاد عادت کردم و دوسش دارم...میدونی منو با محبتات اسیر خودت کردی..
خودت میدونی چقدر برام زحمت کشیدی تا بتونم مهشید رو فراموش کنم...
مهشید خوشگل بود..پولدار بود..ولی چیزی رو که تو داری اون نداشت...
اون عشق و محبتی رو که تو بهم هدیه کردی اون نداشت..بجاش یه مشت غرور و خودخواهی ..
با پدر و مادرتم حرف زدیم..اونا هم حرفی ندارن...میگن هر چی خود منیژه بخواد...
منیژه همین حالا جوابمو بده...میدونم ماههاست داری در موردش فکر میکنی..
پس جوابمو بده...
خانوم جون و اقا جون چی؟ چطور شده اونا هم راضی شدن...
خانوم جون که دلش نمیخواست منو ببینه..پس چی شد..
با شرمندگی نگام کرد...
وقتی ناراحت شدی و نیومدی هممون عذاب می کشیدیم..باور کردیم زندگیمون بهم وصله..
پس نباید این پیوند رواز هم جداش کنیم..باید محکم ترش کنیم..
اسم فامیل ما رو فرهاده و تو مادرشی..یعنی جزئی از مائی...
نمدونستم چی بگم..سروش تنهام بزار..ازم انتظار نداشته باش جواب مثبت بشنوی
تو جوونی..درس خونده ای...خوش تیپی...لیاقت تو بیشتر از ایناست..
مهشید لیاقت تو رو نداشت...بزار اون ناراحت باشه که چرا تو رو از دست داده...
فکر منو نکن و بگرد و سرنوشتتو پیدا کن...منم مثل همیشه کنارتون می مونم...
سروش رفت ..روی بیرون رفتن رو نداشتم..از همشون خجالت میکشیدم..
از بابام..مامانم..خانوم جون..آقا جون...خواهرام..
ترجیح دادم بمونم تو اتاق و بیرون نرم..میترسیدم با رفتنم فکر کنن راضیم و جوابم مثبته..
فرهاد خوابیده بود و منم گوشه ی اتاق نشسته بودم..خانوم جون اومد پیشم..
مثل روز اول بغلم کرد و بوسیدم...لحظه به لحظه اش منو یاد روز خواستگاری مینداخت..
سرمو انداختم پائین...نتونستم جلوی اشکامو بگیرم..خانوم جون میدونید با من چیکار کردید؟
من شما رو از پدر و مادر خودمم بیشتر دوست داشتم...
سروشو مثل برادر نداشتم دوست داشتم و به فکرش بودم
من لایق اونهمه تهمت نبودم...چطور راضی شدید در موردم اینطوری فکر کنید..
خانوم جون نگام کرد..دستامو گرفت..بغلم کرد
مثل روز اول...روز اولی که با عشق بغلم کرد و بوسیدم...
منیژه باور کن حالم دست خودم نبود...از حرف سروش جا خورده بودم...
خیال میکردم خبر داری و تموم محبتات از روی عمد و منظور بوده
منیژه منو ببخش بخاطر همه ی حرفام و بدبینیام...الان مطمئنم و باور کردم تو از گل پاکتری...
تو این چند ساله خودتو برامون ثابت کردی..ولی این چند ماهه شناختیمت..
لیاقت تو بیشتر از ایناست...سروش دوستت داره و میدونیم با بودنتون کنار هم خوشبخت میشید...
نمیدونستم چی بگم...خیلی سخت بود..بین عقل و دل گرفتار شده بودم...
عقلم یه چیز میگفت و دلم یه چیز دیگه...
اونا رفتن و موندم زیر حرف بابا و مامانم...منیژه چیکار میخوای بکنی؟
نمیدونم درسته یه نه..ولی حالا که پیشقدم شدن بهتره جوابشونو بدی و قبول کنی..
اینطوری خیلی بهتره..هم واسه تو..هم واسه فرهاد...
هر کدوم یه چیزی میگفتن و حرفی میزدن..ولی نمیشنیدم..مونده بودم بین زمین و هوا...
انگار تو این دنیا نبودم...خواب بود و قرار بود بیدار شم...
سروش زنگ میزد..خانوم جون زنگ میزد..منیژه چی شد...تصمیمتو گرفتی؟
سروش اومد دنبال فرهاد تا ببرتش خونشون...منیژه نمیخوای جوابمو بدی؟
سروش یه روزی پشیمون میشی ولی اونوقت خیلی دیره..
نه منیژه من هیچوقت پشیمون نمیشم و از حرفم برنمیگردم
فقط تو و فرهاد میتونید زندگیمو کامل کنید...شکست خورده ام و تو میتونی مرحمم باشی..
فرهاد رو بغل کرد و بوسیدش..سوار ماشین شدن و رفتن...
حس میکردم محبتش به فرهاد چند برابر شده...مثل گذشته نبود...محبتش با عشق همراه بود..
چند شب دیگه بازم اومدن خونمون...
این بار رو تصمیم گرفتم بشینم کنارشون و باهاشون حرف بزنم..
با قایم شدن و حرف نزدن بدتر میشد ..
بلاتکلیفی خیلی بده..خیلی سخته نتونی تصمیم بگیری و حرفی بزنی...
خانوم جون شروع کرد..نظرت چیه منیژه جون..حرفی داری؟
ساکت موندم...انگار به دهنم قفل زده بودن..نمیتونستم چیزی بگم..
منیژه جون هم تو ما رو میشناسی و هم ما تو رو...میدونم تو دودلی موندی..
اگه لیاقت بزرگیتو دارم میخوام خودم رضایتتو اعلام کنم...
نگاش کردم ولی بازم جوابی پیدا نکردم..
خیلی سخت بود اون لحظه..اگه میگفتم نه دلم راضی نمیشد..تهای دلم سروشو دوست داشتم..
اگه میگفتم اره میترسیدم فردا سروش پشیمون شه و بازم یه ضربه ی دیگه از زندگیش بخوره...
خانوم جون با صدای بلند گفت...سکوت علامت رضاست...بعدشم دست زدن و تموم شد..
اتفاقی که هیچ وقت فکرشم نمیکردم افتاد..رفتیم محضر و شدم زن رسمی سروش..
یه مهمونی ساده و بعدشم یه سفر به شمال ...
سه تائی کنار ساحل نشستیم و دریا رو نگاه کردیم...آب میلادمو ازم گرفته بود ولی بازم دوسش داشتم
روزائی که همین دریا باعث شده بود مهرم تو دل سروش بشینه رو یادم انداخت..
میلادمو گرفته بود ولی سروش رو بهم داده بود..
رابطه با سروش برام سخت بود...نمیتونستم قبول کنم...
کسی که تا حالا تو چشاش نگاه نمیکردم و حرف نمیزدم شده بود شوهرم...
ولی چاره ای نبود...باید کنارش میشدم وهمراهش...مونسش...هم نفسش...
دلگرم تر از همیشه به زندگیم چسبیدم...گفته بودم خدا با منه و جواب صبرمو میشنوم..
حالا نتیجه و معجزه شو با چشمم دیدم...غیرممکنی که ممکن شد..
و فقط میشه اسم معجزه رو روش گذاشت...
الان 5 ساله با سروش زندگی میکنیم..تو همون خونه ی قبلی...
یه پسر از سروش دارم..اسمشو گذاشتیم میلاد..به یاد میلاد...تا خاطره ش برامون زنده بمونه...
عشقم به سروش هر روز بیشتر از قبل میشه..سروش عاشق منو و بچه هاشه..
همون حسی رو به فرهاد داره که به میلادم داره...
هر دوشون بچه هامونن...یه خون..یه گوشت ..ویه استخون...
.
.
اینم از داستان سرنوشت و روزگار..
ممنونم از همتون که همیشه با نظراتتون دلگرم کردید برای نوشتن...
امیدوارم خوشتون اومده باشه..
بهتون قول داده بودم داستان زندگیای واقعی رو بنویسم..
ولی این داستان شامل دو زندگی متفاوته..
دو زندگی با دو منیژه ی جدا...
منیژه ی سرنوشت اولم سالهاست با میلاد زندگی میکنه و همیشه صبوره..
بچه ای نداره و به پای شوهرش نشسته و دم نزده..
هیچ وقت از تصمیمیش اظهار پشیمونی نکرده و گفته که خوشبختم
اگه یه بار دیگه هم دنیا بیام زن میلاد میشم و براش میسوزم تا ارامش پیدا کنم...
آرامش زندگیمو کنار میلاد پیدا کردم و همیشه مواظبشم...
منیژه ی زندگی دوم ...همون وضعیت منیژه رو داره..ولی زیباتر و جذابتره...
زندگیشو با عشق شروع کرد ولی میلادش تنهاش گذاشت..
 به پای بچه اش میشینه تا ورق زندگیش برمیگرده 
و خوشبختی بهش لبخند میزنه..و معجزه ی زندگیشو میبینه...
تو همه ی زندگیا سختی هست..خوشی هم هست..
شاید سختیا عرصه رو برامون تنگ کنه 
ولی با لحظه لحظه شیرینیاش مصمم تر میشیم برای ادامه ش ..
فقط یه چیزی رو یادمون باشه...
فقط خدا میتونه جای تموم نداشته هامونو برامون پر کنه و زندگیمونو صفا بده...
زندگی حکمت اوست...
 برگی تو ورق خواهی زد ، مابقی را قسمت....
 
.

سرنوشت و روزگار....19


دلم واسه سروش میسوخت...میخندید ولی چشاش گریه میکرد..
حرف میزد ولی حواسش جای دیگه بود...تو ظاهر پیش ما بود ولی فکرش نه..
درک کردنش تو اون وضعیت مشکل بود...
هنوز به یه سال نکشیده قصر آرزوهاش رو سرش خراب شده بود..
اون فرشته ای که تو قلبش خونه کرده بود تبدیل شده بود به نفرتی که تموم وجودشو گرفته بود..
میدونستم بیشتر از گذشته به وجودمون نیاز داره...سعی میکردم بیشتر از همیشه بهشون سر بزنم
تا حالا اونا محبتشونو نثارم کرده بودن ومن باید جبرانش میکردم..
 وجود فرهاد و شیرینیاش شادش میکرد..حال و هوای خونه رو عوض میکرد..
سروش بیشتر وقتا خونه بود..میگفت مرخصی گرفتم..خیلی کم بیرون میرفت ..
از مهشیدم خبری نبود..انگار هیچوقت سروشو نمیشناخت و نشناخته بود...
اون رفته بود و احساسشو زیر پاهای غرورش خرد کرده بود
به هر بهانه ای میشد میرفتیم مسافرتای چند روزه...شمال...چالوس...دریا...
سروش عاشق دریا بود..اینو چندین بار از زبون خودش شنیده بودم...
ساحل و گوش ماهیاش...صدای موج...صدای پرنده های دریائی..
مینشست لب ساحل و به دوردست خیره میشید..
موجائی که سهمگین از دور دست میومدن و لب ساحل آروم میشدن..
زندگی بازیای عجیب وغریبی داره. بازیائی که حتی فکرشم نمیتونی بکنی...
مثل دریا مو مونه..یه روز اروم..یه روز طوفانی...یه روز مهربون...یه روزم تلخ و ترسناک..
میرفتم پیشش و مینشستم به حرف زدن..میخواستم با حرف زدن سبک شه..
از اینده میگفتم..از گذشته..از اینکه با میلاد می اومدیم اینجا و خاطراتش..
سروش ساکت بود و فقط گوش میکرد..حتی نگامم نمیکرد..
منم مجبور بودم خودم یه طرفه حرف بزنم و وادارش کنم به حرف زدن و جواب دادن..
حال خانوم جونم دست کمی از سروش نداشت..عادت نداشت به حرف زدن و دردودل کردن
ولی میدیدم اونم غصه ی سروشو میخوره...
خانوم جون همه چیز درست میشه..چرا خودتونو اذیت میکنید..قول میدم همه چیز مثل روز اولش میشه..
خدا کنه منیژه جون...غصه ی سروش پیرم کرد...نمیدونم این چه بلائی بود که سرمون نازل شده..
اصلا فکرشم نمیکردم زندگی سروش از هم بپاشه..بچه ام خیلی اذیت شده...
با خودم عهد بسته بودم تا از این حال و هوا درنیومدن تنهاشون نزارم.. 
چندماه گذشته بود..حس میکردم سروش حالش بهتر شده..زندگیش به حالت عادیش برگشته بود..
شاید نتونسته بود فراموش کنه ولی حقیقت تلخشو باور کرده بود..
.
یه روز که رفته بودم خونشون خانوم جون بدجور تو هم بود...
دلیلشو نمیدونستم..تا حالا اونطور سرد باهام حرف نزده بود...
خانوم جون مشکلی پیش اومده؟
یعنی تو خبر نداری؟
نه خانوم جون..از چی باید خبر داشته باشم؟
ساکت شد..نگاه معنی داری بهم کرد و هیچی نگفت..از نگاش احساس بدی پیدا کردم..
خانوم جون نمیخواید بگید چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ ازم دلخورید؟
هیچی نگفت..انگار خودشم به باورش شک داشت..
اون چند ساعتی که اونجا بودم برام سنگین میگذشت...
من و خانوم جون تنها بودیم و هر دومون ساکت..
نمیدونستم چی باید میگفتم تا راضی شه و حرف بزنه..
برگشتم خونه ولی هنوزم درگیر رفتار خانوم جون بودم...
فکرمو بدجور مشغول خودش کرده بود..انگار یه دنیا حرف بوده و هیچی رو نشنیده بودم..
فردای اون روز خانوم جون باهام تماس گرفت..
منیژه اگه وقت داری و تنهائی یه سر بیا ..باهات کار دارم..
فرهاد رو پوشندم و رفتیم اونجا...سروشم خونه بود ولی با دیدن من شوکه شد..
انگار انتظار دیدنمو نداشت...لباساشو پوشید و از خونه زد بیرون..
خانوم جون چی شده؟ سروش چرا اینطوری کرد؟ 
توقع اون رفتار رو از سروش نداشتم. مثل اینکه بخواد از من فرار کنه..
گیج شده بودم..خانوم جون چرا هیچی نمگید..چی شده؟ نگرانم نکنید..
خانوم جون نگام کرد و با لحن معنی داری گفت
یعنی میخوای بگی از هیچی خبر نداری؟خبر نداری سروش تصمیم گرفته باهات ازدواج کنه..
منیژه نگو نه و نمیدونم که باور نمیکنم..پاتو از زندگی سروش بکش بیرون...
با شنیدن حرفش ماتم برد..انگار تو این دنیا نبودم..خشکم زده بود..
فقط تونستم نگاش کنم و بگم نه...نه... راه گلومو بسته بودن..
نه میتونستم حرف بزنم و نه میتونستم نفس بکشم..تنم میلرزید..
نتونستم مقاومت کنم..فرهاد رو برداشتم و برگشتم خونه...
خانوم جون خودش جواب سوالشو داده بود..پس من چی میتونستم بگم..چی برای گفتن داشتم؟
رفتم زیر زمین خونه و یه دل سیر گریه کردم...حتی عزیزترین آدماتم بهت تهمت میزنن..
چقدر میتونستم بدبخت باشم..حتی محبتشونم برام زیادی دیدن...
قبول دارم به سروش محبت میکردم و هواشو داشتم ولی منظوری نداشتم..
فقط میخواستم از اون حال و هوا دربیاد و یه طوری محبتاشو جبران کنم..
اصلا فکرشم نمیکردم این تصمیمو بگیره...من کجا ..سروش کجا...
تا چند وقت نه زنگ زدم و نه سراغی ازشون گرفتم...
تا اینکه یه روز در خونه رو زدن..رفتم جلوی در و با نگاه سروش برخوردم..
منیژه خانوم میخوام باهاتون حرف بزنم...
میدونم از دست مامانم ناراحتید..حق دارید...باید قبلش با شما صحبت میکردم...
ناراحت بودم..حتی نخواستم نگاش کنم..
سروش برگرد برو و دیگه فکرشم نکن...نزار از این بدتر بشه..
شما به گردنم حق و دئین زیادی دارین..نمیخوام اینطوری تموم شه...
سروش روشو برگردوند..نیم نگاهی بهم کرد..
ولی من تصمیممو گرفتم...به مامانم گفتم...هیچکس تو زندگیم جای شما رو برام پر نمیکنه..
سروش از همون راهی که اومدی برگرد...لیاقت تو بیشتر از اینه..برو و زندگیتو پیدا کن..
در رو بستم و نشستم پشت در...چیکار میتونستم بکنم...غیرممکن بود این اتفاق بیفته..
سروش رو دوست داشتم و خوشبختیش آرزوم بود..ولی این تصمیمش غافلگیرم کرده بود...
خانوم جونم سراغی ازم نگرفت... شده بودیم مثل غریبه ها..انگار واسه هم وجود نداشتیم..
فکرشم نمیکردم اینطوری کنار گذاشته شم..ولی باید ازشون دور میشدم
دور میشدم تا راحت تر زندگی کنم..بی حرف و توهین...
.
.
ادامه داره...

سرنوشت و روزگار....18

وقتی حرف سروشو شنیدم جا خوردم...آدم پست...چه زود زیر حرفش زده بود... منیژه خانوم میگفت قصدم خیره و نیت بدی نداشتم... میگفت زنم چند ساله فوت کرده و از تنهائی خسته شدم..میخوام به زندگیم سر وسامون بدم... توجمع اون روزم فقط منیژه خانوم رو لایق دونستم... نمیدونم نظرت چیه ولی ازم خواست باهات حرف بزنم و نظرتو بدونم... سروش حرف میزد و منم گوش میکردم..چه راحت و ساده به مسئله نگاه میکرد.. انگار اتفاقی نیفتاده و داره در مورد زن همسایه حرف میزنه.. سروش من زندادشت بودم..مامان فرهادم...نباید به راحتی در مورد ازدواجم حرف بزنی.. گیرم قصدش خیر بوده و میخواد کمک کنه...چرا کمک رو فقط تو ازدواج میدونن؟ سروش ناراحتیمو از چهره ام خوند..منیزه خانوم حق داری ناراحت شی.. ولی نمیشه که همیشه تنها بمونی...باید ازدواج کنی...باید قدر جوونی و زندگیتو بدونی.. زندگی کردن به تنهائی و با یه بچه ی کوچیک برات سخته... هزار حرف نامربوط بهت میگن و هزار وصله ناجور بهت میزنن...باید بفکر باشی.. این آدم شاید پیر باشه و مشکلاتشم بیشتر باشه ولی عوضش میتونی با پولش راحت زندگی کنی... ببین سروش.. تا قیام قیامتم باشه می مونم و بچه مو بزرگ میکنم... نمیخوام وقتی فرهاد بزرگ شد بگه مامانم رفت پی زندگیش و منو سپرد به امون خدا.. میدونم اگه ازدواج کنم از فرهاد جدا میشم...میخوام به پای بچه ام بمونم حتی اگه شد بسوزم... سروش هیچی نگفت و نگام کرد...انگار حرفامو فهمیده بود..حالمو درک کرده بود... سروش خودت برو و جوابشو بده..بگو اگه یه بار دیگه مزاحمش شی با من طرفی.. بزار بترسه و مزاحمم نشه...سروش خواهش میکنم...امیدم توئی...من فقط به تو میتونم حرفمو بزنم.. سروش رفت و دیگه خبری هم از اون مرد نشد... انگار بیشتر از اونچه فکرشو میکردم از سروش حساب میبرد... . یه سالی گذشت..مثل گذشته ...فرهاد هم پیش من بود و هم پیش خانوم جون.. سعی میکردم زیاد خونشون نرم...هنوز جای خالی میلاد و خاطراتش اذیتم میکرد.. بغضم میگرفت و میرفتم تو اتاقمون و یه دل سیر گریه میکردم... خانوم جونم پا به پای من گریه میکرد و دلداریم میداد...خیلی صبور بود..تودار و مهربون... ناراحتیمو میفهمید..بخاطر همین هیچوقت اصرار نمیکرد برم خونشون... می اومد دنبال فرهاد و با خودش میبرد...آخر وقتم می اوردش ..با کلی خرید و خوراکی.. خیالم از فرهاد راحت بود...دوسش داشتن و بهش محبت میکردن..کمبودی حس نمیکرد... سروش بیشتر بهم سر میزد و واسه فرهاد وقت بیشتری میزاشت.. خودشو مسئول میدونست ..بعد اون قضیه هم سعی میکرد بیشتر مواظبمون باشه... تو ظاهر عادی رفتار میکرد ولی میدونستم هوامونو داره و نمیزاره مشکلی پیش بیاد... تو اون یه سالی که از نامزدیشون میگذشت مهشید روخیلی کم میدیدم... همون روزائی که میرفتم اونجا سروش میرفت دنبال مهشید..میخواست بیشتر با هم اشنا شیم.. ولی با وجود مهشید احساس راحتی نمیکردم...بینمون محبت و دوستی نبود... نه اون سعی میکرد باهام خوب شه و نه من علاقه ای نشون میدادم.. خوشگل بود و پولدار ولی مغرور...همیشه در برابرش تحقیر میشدم... بین من و مهشید فاصله زیاد بود...فرهنگی..فکری..مالی...اختلاف طبقاتی.. مهشید اهل مهمونیای دوره ای بود...مهمونیای مختلط و ناجور... هر چقدر سروش مخالفت میکرد زیر بار نمیرفت...انگار نمیشنید.. صدای بگو مگوهاشونو بارها شنیده بودم...بعدشم مهشید ناراحت و عصبانی خداحافظی میکرد و میرفت.. خانوم جون میرفت پیش سروش...سروش عصبی و ناراحت روشو برمیگردوند... سروش چی شده؟ حرفتون سر چیه؟ چرا هنوز زندگیتون شروع نشده بحث و جدل میکنین؟ مامان از رفتارش خوشم نمیاد..دلم نمیخواد زنم راحت و ازاد پیش مردای غریبه بشینه.. ولی مهشید گوش نمیده..میگه رفتارم به خودم مربوطه..نباید دخالت کنی... مامان شما بگید..حق ندارم نظرمو بگم ؟ منیزه خانوم اشتباه میکنم؟ نمیدونستم چی بگم..نه میتونستم برخلاف عقیده ام طرف مهشید رو بگیرم و ارومش کنم.. و نه میتونستم طرف سروش رو بگیرم و آتیش بیار معرکه باشم... احساس میکردم سروش هر روز خردتر میشه وبدتر ازروز قبل .. مهشید به سروش بی محلی میکرد و با جوابای تند ناراحتش میکرد.. سروش خیلی اروم و متین بود ولی مهشید با حرفاش سروشو بهم میریخت.. ناراحت میشدم ولی سعی میکردم دخالتی نکنم... فقط با نگاهم سعی میکردم منظورمو به مهشید بفهمونم.. نتونستن تحمل کنن ومهشید تقاضای طلاق داد...مهشید گفته بود سروش لیاقت منو نداره.. اخلاقمون با هم سازگار نیست...سختگیری میکنه...نمیتونم تحملش کنم... به همین راحتی ازش جدا شد..سروشم مخالفتی نکرد .. هر چقدر اصرار کردیم که برو با مهشید حرف بزن و منصرفش کن..ولی سروش قبول نمیکرد.. زنی که همون سال اول زندگیش حرف طلاق رو پیش بکشه زن زندگیم نیست بزار بره و زندگیشو بکنه..با اونیکه دوستش داره و درکش میکنه... سروش داغون شده بود ولی به روش نمیورد...انگار اتفاقی نیفتاده بود و براش مهم نبوده.. ولی میدیدم شکستنش و خرد شدنشو...باهاش بازی بدی شده بود...حقش این نبود... . . ادامه داره....

سرنوشت و روزگار....17


هفته ی بعد.. مراسم عقدشون بود... عقد توی یه تالار بزرگ و شیک ...
پر سرو صدا و پر از تشریفات..کادوهای نفس گیر و خرجای کلون...
یه مهمونی مختلط ..معذب بودم.. سعی میکردم زیاد تو چششون نباشم...
همیشه از این جور مهمونیا بدم میومد...میدونستم آخرش به کجا ختم میشه...
وقتی مهشید و سروش رو کنار هم میدیدم حس خوبی بهم دست میداد...
مهشید تو لباس عروس قشنگتر شده بود..درست مثل فرشته ها ...
خیلی بهم میومدن...سروشو مثل برادرنداشتم دوست داشتم..
از ته دل براشون دست میزدم ...خوشبختی سروش آرزوم بود...
سروش واسه من و فرهاد زحمتای زیادی کشیده بود...
با دیدن ادمای اطرافم حسرتام رو دلم سنگینی میکرد...آدمای پولدار و مغرور...
ما کجائیم و اینا کجا....خرج یه شبشون درامد چند ساله ی بابام بود..
چرا باید اینقدر فرق بین آدما باشه...یکی واسه اون یکی کار کنه تا روزشو بگذرونه..
صبح تاشب زحمت بکشه وجون بکنه.. عرق بریزه تا پولی بگیره که اندازه ی خرج غذای سگشونم نمیشه..
همیشه فرق بین ادما زیاد بوده..شایدم خودشون باعثش میشدن...
مهشید دختر خوبی بود ولی وقتی فاصله زیاد باشه مثل یه عقده می مونه تو گلوت..
نمیخواستم زیاد باهاش صمیمی شم...
هر چند قبلا عروس اون خانواده بودم ولی حالا تعلقی به اونجا نداشتم
فقط مامان فرهاد بودم..فقط بخاطر فرهاد باید رابطه مو باهاشون حفظ میکردم
اقا جون اون ماهیانه ای رو که  بهمون میداد مبلغشو بیشتر کرده بود..
 با اون پول راحت زندگی میکردیم..ولی همیشه ترس از آینده عذابم میداد...
نمیدونستم چی میخواد پیش بیاد و تا کی میتونم مقاومت کنم...
.
تو اون شب عروسی پیرمردی بود که سعی میکرد باهام حرف بزنه...
وقتی تو پارک جنگلی بودم کنارم نشسته بود..
از اون آدمائی بود که وقتی پولشون تو جیبشون سنگینی میکنه و زیادیه فیلشون یاد هندستون میکنه
با هر روشی میخواست سرحرفو باهام باز کنه..
انگار فهمیده بود بیوه ام..نمیدونم از کجا ..میدونستم که قبلا آمارمو از مهمونا گرفته..
زنا تو هر چیزی کند باشن تو این جور چیزا عقلشون خوب کار میکنه
نگاه رو از نگاه  تشخیص میدن...فرق هوس و محبت رو خوب میفهمن..
از حرفاش و نگاهاش فهمیدم نقشه ای تو اون کله ی خامشه..
با بی میلی جوابشو دادم
از اشنائیتون خوشبختم..لطفتون مستدام...
فرهادو رو بغل کردم و رفتم پیش خانوم جون...ولی انگار دست بردار نبود...
با اون نگاه حیزش دنبالم بود...هر طرف برمی گشتم با لبخند کثیفش روبرو میشدم...
ازش متنفر بودم..از نگاش...حرف زدنش...عُقم میگرفت...
خدا خدا میکردم زودتر تموم شه و برگردیم خونه تا یه نفس راحت بکشم..
ولی انگار قصد تموم شدن نداشت...فرهاد رو بهانه کردم و زودتر از بقیه برگشتم خونه..
.
فردای اون روز تلفن خونه زنگ خورد...گوشی رو برداشتم
باز همون صدای چندش آور و بی وجدان...
نمیدونم شمارمو از کجا پیدا کرده بود...اینجور آدما بخاطر پولشون میتونن هر کاری بکنن
انگار همه دست به سینه جلوشون ایستادن و امر به فرمانشونن
ولی من ازشون بدم میومد...پول ادما رو عوض میکنه...حریص تر میکنه...پر توقع تر...بی خدا تر...
منیزه خانوم قصد مزاحمت ندارم..فقط یه خواهش دارم...
میدونستم چی میخواد بگه...ولی خواستم از دهن خودش بشنوم..
میشه.......
حرفش تموم شده یا نشده عصبانیتمو مشت کردم و کوبیدم تو دهنش..
کفتار پیر فکر میکنی چون پول داری و منم بیوه زنم میتونی هر غلطی میخوای بکنی؟
میخوای برم و ابروتو پیش همه ببرم...فکر کردی آبرومو به پول میفروشم...
اونقدر عصبانی بودم که نمیدونستم چی میگم...خوب شد تنها بودم و کسی حرفامو نشنید..
عصبانیت خفه ام میکرد..ترس یه طرف و تنفر هم یه طرف..
نمیدونستم چیکار کنم...زنگ زدم به سروش...
سروش هوای اون شغال پیر رو داشته باش..مگرنه واسه تو هم بد تموم میشه..
هیچوقت مثل اون روز با سروش راحت حرف نزده بودم..بعدش از حرفام خجالت میکشیدم..
ولی اون روز فقط سروشو تکیه گاهم پیدا کرده بودم...مجبور بودم که باهاش حرف بزنم...
نمیخواستم بخاطر یه آدم عوضی انگ بدنامی بهم بزنن...
سروش شناختش...فامیلای مهشید بود...
منیزه خانوم خودتو ناراحت نکن..خودم الان میرم و به حسابش میرسم...
ته دلم خوشحال شدم...میدونستم سروش عاقله و بی گدار به اب نمیزنه..
چند ساعت دیگه سروش اومد...صدام زد و رفتم دم در..
ناراحتی رو تو قیافه اش ندیدم...حدس زدم اصلا پیشش نرفته و هیچی نگفته..
پشیمون شدم از اینکه چرا به سروش اعتماد کردم و حرف دلمو زدم..
منیژه خانوم رفتم پیشش..باهاش حرف زدم..حرفتو گردن نگرفت..
میگفت قصدم خیره..میخوام کمکش کنم...میخوام باهاش زندگی کنم...
از مهشید هم سراغشو گرفتم...
اونم تعریفشو کرد و گفت یکی از آدمای سرشناس و پولداره...
.
.
ادامه داره...

سرنوشت و روزگار....16


وقتی به خودم اومدم خانوم جون رفته بود ولی صداش تو گوشم بود..

حرفاش مثل نیشی تو قلبم فرو میرفت..

مامانم اومد وقتی حالمو دید حدس زد که اتفاقی افتاده

منیزه چی شده؟ خانوم جون چیزی بهت گفته؟

نمیدونستم چی جوابشو بدم...هیچ وقت با مامانم دردودل نکرده بودم..

هیچوقت حرفامون باهم جور نبود و همیشه باهام مخالف ...

ولی اون لحظه نتونستم ساکت بمونم..باید با یکی حرف میزدم..

خانوم جون گفت اگه میخوای شوهر کن..از بابت فرهاد هم نگران نباش..خودم مواظبشم..

خوب منیزه جون خدا رو شکر کن همچین ادمی مادرشوهرته..

باید ازش تشکر هم میکردی که اینقدر به فکرته ..

فکر کردی میتونی تا آخر عمرت تو این وضعیت زندگی کنی؟

گیرم تونستی و با ما زندگی کردی..بعد ما میخوای چیکار کنی؟

میتونی تا آخر عمرت تنها و بی پناه باشی؟

نمیدونم چرا مامانم هیچوقت درکم نکرد..هیچوقت حس نکردم وقتی باهاش حرف میزنم سبک میشم

بازم سکوت و سکوت...در خلاف جریان اب ایستاده بودم و به زور خودمو سرپا نشون میدادم..

.

فرهاد رو بغلم نشونده بودم و براش کتاب داستان میخوندم..

تلفن زنگ خورد...منیژه خانوم جونه..با تو کار داره..

فرهاد رو نشوندم رو زمین و رفتم سمت گوشی..

سلام منیزه جون..خوبی؟ فردا شب قراره واسه سروش بریم خواستگاری...دلم میخواد تو هم باشی

آخه خانوم جون به وجود من نیازی نیست...خودتون برید..ایشاله جشنشون میام..

نه منیژه..سروش اصرار داره تو و فرهاد هم باشید..

برخلاف میلم قبول کردم تا باهاشون برم..

در عرض اون یه سالی که از نبودن میلاد میگذشت به خودم نرسیده بودم

به قول خواهرم شده بودم لولو خورخوره ی سابق...

همون قیافه و شکل ..با این تفاوت که شکسته تر از قبل به نظر میرسیدم..

ولی نباید فردا باعث سرافکندگی سروش میشدم..

فردای اون روز رفتم آرایشگاه...

درست مثل روز اولی که خانوم جون برده بودتم..

احساس خوبی داشتم..هنوز هم براشون مهم بودم...

سروش تو بزرگترین روز زندگیش از منم خواسته بود که کنارشون باشم..

نمیخواستم باعث خجالت سروش باشم..بهترین لباسامو پوشیدم و مثل قبل تیپ زدم..

فرهادم پوشوندم و رفتیم خونه خانوم جون...

یاد روزای اولی افتادم که با میلادعقد کرده بودم..

همون دلشوره و حس و حال...ترس از اینکه نکنه کم بیارم.. اونا از من سرتر بودن..

سروش اومد..کت و شلوار مشکی.. جذابتر از قبل شده بود..

وقتی رسیدیم خونشون با دیدن وضع زندگیشون دهنم باز مونده بود..

دختر یکی از پولدارا و سرشناسای شهر بود..هرچند لیاقت سروش هم بیشتر از اینا بود..

خیلی مشتاق بودم عروسمونو ببینم...

مهشید اومد...خیلی راحت ...با یه بلوز و دامن کوتاه...

و یه ارایش ملیح و دخترونه...موهاشو ریخته بود دورش و نگامون میکرد..

خیلی قشنگ بود..انگار صورتشو فرشته ها نقاشی کرده بودن...

ولی تعجب میکردم که چرا اینقدر راحته...بجاش من معذب بودم..نمیتونستم چیزی بگم...

روزی که خانوم جون اومده بود خواستگاریم با چادر و روسری بودم..

ولی با این حساب روم نمیشد تو صورتشون نگاه کنم..ولی مهشید انگار سالها بود میشناختشون..

راحت حرف میزد و براشون لبخند میزد...

هر چند واسه سروشم فرقی نمیکرد..سالها بود خارج از کشور بود وبه این وضعیت عادت داشت..

حرفا زده شد..مهریه و شیربها ...مراسم عقد و عروسی..

اینکه مراسمشون باید تو پارک جنگلی بالای شهر باشه و ماه عسلشونو کدوم کشور خارجی برن...

اونقدر زیاد بود که اگه همه کس و کارمون دارو ندارشون میفروختن شاید گوشه ای از اونو پر میکرد..

سروش همشو قبول کرد...هر حرفی بود و زده شد رو تائید میکرد...

قرار گذاشتن واسه هفته ی دیگه مهربرون و بعدشم عقد...

میدونستم سروش اشتباه میکنه ولی ترجیح دادم دخالت نکنم و چیزی نگم...

بعضی وقتا حرفای از سر دلسوزی رو میزارن به حساب حسادت...

.

.

ادامه داره...

سرنوشت و روزگار....15


فضای ساکت قبرستون...غار غار کلاغا روی درختای بلند....سرمای غسالخونه...
مثل یه کابوس بود...یه خواب تلخ که میخواستم زودتر تموم شه...
اونقدر گریه کرده بودم که دیگه اشکم نمیومد...صدام تو گلوم خشک شده بود..
مات و مبهوت نگاه میکردم...انگار یکی بهم تلنگر میزد...
نشستی و نگاه میکنی...میلادت رفت..تنهات گذاشت...میخوای چیکار کنی؟
چشامو باز میکردم..نه..میلادم بود زیر یه خروار خاک خوابیده بود..
عکسشو زده بودن رو دسته گل عزاش...نگام میکرد...نگاش دلمو آتیش میزد...
نه میلاد...چرا تنهام گذاشتی؟ مگه قرار نبود همیشه کنارت بمونم..
تو ازم قول گرفتی تنهات نزارم پس چرا حالا خودت زیر قولت زدی...چرا من ازت قولی نگرفتم...
سرمو میزاشتم رو خاکش و گریه میکردم...انگار نبوده..
میلادی که از ناراحتیم ناراحت میشد...میلادی که از چشام غممو میخوند
حالا چرا جوابمو نمیده..چرا اشکامو نمیبینه...چرا دلداریم نمیده...
میلاد من بد بودم؟...برات کم گذاشتم؟...چرا تنهام گذاشتی..من همونطوریم قبولت داشتم..
خدا خودت دیدی که واسه میلاد هر کاری میکردم
پس چی شد اونو ازم گرفتی...میخواستی کم بیارم و بزنم زیر حرفم؟
دیدی کم نیوردم...دیدی به پاش می موندم حتی اگه قرار به سوختنم باشه...
تموم شد...دستامو گرفتن تا بریم ..ولی نمیتونستم تنهاش بزارم...
لحظه لحظه ی زندگیمو با میلاد بودم..ولی حالا ...
دیگه به چه امیدی میتونستم بمونم...انگار یه غریبه بودم...یه ادم اضافی تو اون خونه ..
فرهاد اونقدر به سروش و خانوم جون وابسته بود که منو نمیدید...
تکیه گاه زندگیم رفته بود...رفته بود و تنهام گذاشته بود...
بدون اون خودمو تو اون خونه سربار حس میکردم...
باید میرفتم خونه ی بابام...بدون میلاد اونجا برام معنی نداشت...
خانوم جون میخوام برم خونه ی مامانم...نمیتونم  تحمل کنم...
خانوم جونم موافقت کرد برم..چند روزی برو تا حالت بهتر شه...
میدونم خونه بدون میلاد برات عذاب آوره...
خودش زجر میکشید ولی دلداریم میداد...غصه نخور منیژه...
میلاد نیست ولی فرهاد رو داری..میتونی بوی میلاد رو از اون بگیری..
رفتم خونه ی بابام...یه ماه..دوماه...سه ماه...
کی میگه خاک سرده و سردی میاره؟ خاک فقط فاصله بینمون انداخته بود...اونو ازم دور کرده بود..
تو اتاق میشستم ولی فکر میلاد..یاد میلاد هر لحظه جلوی چشام بود...
فرهاد بیقراری میکرد...اونقدر که وجود سروش و خانوم جونو حس میکرد من براش مهم نبودم
شاید حق داشت..دوسالش بود ولی براش مادری نکردم..
حق داشت که وجود اونا رو بیشتر از من بفهمه...بچه بود و فقط محبتو میدید...
نه از میلاد محبتی دیده بود و نه از من توجهی...مادرش بودم ولی فقط تو مریضیش و وظایف مادریم...
وقتی شاد بود و خوشحال براش وقتی نذاشته بودم تا محبتمو به خودش حس کنه...
با هزار دوز و کلک یه روز پیش خودم نگهش میداشتم تا عادت کنه ..
ولی تا بیکار میشد بی تابی شونو میکرد و مجبور میشدم زنگ بزنم بیان دنبالش..
یه سال گذشته بود ولی دردی ازم دوا نشده بود...نگران بودم...حرفای مامانم هم بیشتر نگرانم میکرد
منیژه فردا بچه رو ازت میگیرن ..مجبور میشی بمونی اینجا و بچه تو اونا نگه دارن..
وجود اون بچه برات پشتوانه ست...نزار فرهاد بمونه اونجا...به خودت وابسته ش کن...
میشنیدم ولی نمیتونستم کاری بکنم...شدم بودم یه زن جوون بیوه..با یه بچه ی کوچیک...
تا اینکه حرفا شروع شد...جوونی ...نباید اینطوری بمونی...باید ازدواج کنی...
نمیدونم این حرفا چطور به گوش خانوم جون رسیده بود..
با اینکه فقط در حد حرف زدن بود و هیچوقت اجازه نداده بودم پاشونو تو خونه بزارن..
خانوم جون وقتی اومده بود فرهاد رو ببره بهم گفت
منیژه میدونم جوونی..باید زندگی کنی..نباید جوونیتو به پای این بچه بزاری
هر وقت خواستی میتونی ازدواج کنی...از بابت فرهادم نگران نباش..
خودم بزرگش میکنم و مواظبشم...هر وقتم خواستی میتونی بیای و اونو ببینی...
با حرفاش دلم ریش شد..
من 5 سال از عمرمو تو خونه شون بودم..بهترین روزامو...به پای میلاد ...دم نزده بودم...
حالا چطوری ازم توقع داشت برم دنبال زندگیم...
ازفرط ناراحتی چیزی نگفتم..بعضی وقتا سکوت بلندترین فریاده...حرفائی داره که با گفتن ادا نمیشه...
نگران شدم..قراره بچه مو ببرن و منم بمونم با یه مشت خاطره و حسرت زندگیم...
.
.
ادامه داره...

سرنوشت و روزگار....14


اسمشو گذاشتیم فرهاد...اروم بود و دوست داشتنی..
خیلی درد داشتم..افسردگی بعد زایمان...وقتی فرهاد و میلاد رو میدیدم بدتر میشدم..
وقتی فرهادو بغل میکردم حس بدی بهم دست میداد..
من این بچه رو میخواستم چیکار؟ واسه چی اینم اوردم تو این دنیای مزخرف؟ درد خودم کم بود؟
دست خودم نبود...نمیتونم حال اون موقع مو بگم..دلم میخواست فقط گریه کنم...
مامانم یه هفته ای موند پیشم..ولی حس میکردم وجود میلاد اذیتش میکنه
دیگه مثل اولا نبود..انگار پشیمون شده بود...نمیتونست رفتار میلادو تحمل کنه..
مامان اگه میخوای برو خونه...اینجا اذیت میشی..نگرانم نباش..خانوم جون پیشمه
خودمم حالم خوبه...اگه لازم بود زنگ میزنم تا بیای..
مامانم رفت و روزی یه بار میومد و بهم سر میزد...اینطوری بهتر بود..هم من راحت بودم هم میلاد...
میلادم با وجود مامانم راحت نبود..حرف نمیزد...انگار میدونست اونم دوسش نداره...
بعد تولد فرهاد میلاد بیشتر از قبل بهم مهربونی میکرد..فرهادو اروم میکرد تا استراحت کنم
هر وقت گریه میکرد بغلش میکرد و میداد بهم تا شیرش بدم
حال خودمم روز به روز بهتر میشد و فرهادم روز به روز شیرینتر و دوست داشتنی تر..
دیگه اون حس افسردگی رو نداشتم...هر روز محبت فرهاد تو دلم بیشتر میشد...
فرهادم خندید...گریه کرد..مریض شد...پا گرفت...
هم روزای شیرین داشت هم تلخ...شبائی که تب داشت و تا صبح بالای سرش بیدار می موندم...
روزائی که میخندید و با خنده هاش و شادیاش منو غرق خوشحالی میکرد..
حس مادری شیرین ترین حسه وقتی میبینی اونیکه پاره ی تنته هر روز بزرگ تر میشه و وابسته تر...
همه ی وقتم وقف فرهاد میشد...دیگه زمانی برام باقی نمیموند تا صرف میلادش کنم
میلاد هم هر روز بدتر میشد...انگار وجود میلاد رو فراموش کرده بودم..ازش دور شده بودم...
فرهاد گریه میکرد..بهانه میگرفت..
منیژه خانوم بیا فرهادو ساکت کن...نزار گریه کنه..سرم درد میکنه...
عصبی میشد...داد میزد...در رو میکوبید...نمیدونستم باید چیکار کنم...
میلاد هر روز بدتر از قبل میشد...مثل بچه ای که با اومدن بچه ی دوم حسادتش گل میکرد..
تقصیر از خودم بود..تموم وقتمو با فرهاد بودم..
منی که لحظه ای از میلاد غافل نمیشدم حالا ازش دور افتاده بودم...دیگه نمیدیدمش...
نباید اینطور میشد...دوست نداشتم از میلاد فاصله بگیرم...
میلاد رو دوست داشتم...بهش قول داده بودم همیشه کنارش می مونم...
ولی رسیدگی به فرهاد زمانی برام باقی نمیگذاشت ..باید کاری میکردم...
فرهاد رو سپردم به خانوم جون..
خانوم جون حال میلاد هر روز بدتر از قبل میشه..
میدونم بخاطر اینه که وقتی برام نمیمونه تا باهاش باشم...
اگه میشه مدتی مواظب فرهاد باشید تا منم بتونم بیشتر به میلاد برسم...
میلاد مهمتر از فرهاد بود...فرهاد بچه ام بود ولی میلاد زندگیم ...فرهادمو از میلاد داشتم..
یه مدتی گذشته بود..فکر میکردم حال میلادم بهتر شده..دکترش داروهاشو عوض کرده بود..
پیش میلاد که بودم فرهادو بغل نمیکردم..محبتش نمیکردم...
تا اینکه سروشم برگشت...
با برگشتن سروش خونه حال و هوای تازه ای پیدا کرد..وجود فرهاد و سروش خونه رو شادتر کرده بود..
سروش برگشته بود و مواظب فرهاد میشد..کار خانوم جون هم سبک تر شده بود..
میونه ی فرهاد و سروش عالی بود...فرهاد باباشو فراموش کرده بود و فقط سروشو میدید..
منم از بابتی خوشحال بودم..زیاد به چشم میلاد دیده نمیشد تا حالش بهتر بشه...
خیالم از فرهاد راحت بود..مطمئن بودم سروش و خانوم جون چیزی براش کم نمیزارن..
فکر میکردم که میلادم خوب میشه و وضعیتمون مثل سابق میشه
مهربون و در کنار هم...مثل گذشته...هر چند زمان زیادی باید طی میشد...
.
دوسال گذشته بود..فرهاد حرف میزد..راه میرفت..میخندید...بزرگ شدنشو لحظه لحظه با چشام میدیدم...
حال میلادم بهتر شده بود تا اینکه یه روز تصمیم گرفتیم بریم یه تفریح یه روزه...
همون جای باصفائی که همیشه احساس ارامش بهم میداد..
یه رودخونه..یه پل ...درختائی که اطراف رودخونه بودن و منظره شو قشنگتر کرده بودن...
هر وقت احساس دلتنگی میکردم میرفتم بالاترین نقطه ی پل و رودخونه رو نگاه میکردم...
عاشق نگاه کردن به اب بودم وقتی سهمگین و عاشقونه خودشو به دل سنگ میزد...
خودشو به صخره ها میکوبید و راهشو ادامه میداد...
انگار میدونست واسه رسیدن به هدفش باید از دل سخت سنگ رد بشه..
به سنگ و سخره میخورد ولی نمی ایستاد..راهشو کج میکرد و ادامه میداد...
این بارم میلادو بردم...فکر میکردم اونم با دیدن اون منظره ها خوشحال میشه...
دستشو تو دستم گرفتم و رفتیم روپل...میلاد نگاه کن چه قشنگه...
میبینی اب با چه سروصدائی رد میشه...انگار باهات حرف میزنن..میگن تو هم خسته نشو
راهمون سخته ولی باید تلاش کرد...میبینی میلاد...
میلاد کنارم ایستاده بود و خیره شده بود به اب...حرف نمیزد..فقط نگاه میکرد...
ولی انگار اب صداش میزد...سرشو اورد پائین...میلاد چیکار میکنی...
مواظب خودت باش...زورم بهش نمیرسید...سنگینیشو انداخته بود رو پل...
میلاد خواهش میکنم..بیا عقب...خطرناکه...سروش..خانوم جون بیاین کمک...
سروش با دیدن اون وضع دوید طرفمون...خانوم جون سرشو گرفت بین دستاش و داد زد... میلاد...
ولی میلاد نمیشنید...انگار تو این دنیا نبود...نمیتونستم بیشتر از اون نگهش دارم...
سروش میدوید ولی نمیدونم چرا بهمون نمیرسید...
خسته شده بودم..دستام میلرزید..گریه میکردم...التماسش میکردم..ولی انگار قصد برگشتن نداشت...
به خودم اومدم...میلاد نبود...دستام خالی بود...حتی جرات نگاه کردن به پائینو نداشتم...
میلاد..میلاد...رفته بود...سروش همون جا نشست...سرشو گذاشت رو زمین و فریاد کشید...
سروش چرا نشستی برو دنبالش..ببین اب میلادمو کجا برد..
همون جا نسشته بودم و گریه میکردم...دستای خالیمو نگاه میکردم و اشک میریختم...
اب میلاد روبرده بود...انگار نبوده..انگار عمری بوده تنها بودم...
هیچ اثری ازش نبود...چند ساعت طول کشید تا پیداش کردن...
آب آروم شده بود..انگار به خواسته ش رسیده بود...میلادم خیس و آروم لب رودخونه افتاده بود...
دویدم طرفش..تن خیسشو تو بغلم گرفتم..میزدم به صورتش..
میلاد پاشو...میلاد هیچی نشده...پاشو..
ولی میلاد آروم خوابیده بود..موهای نرم و خرمائیش رو صورتش ریخته بود..
قیافه اش مثل وقتی بود که میخوابید و منم اروم نگاش میکردم...
قیافه ش معصوم تر از قبل شده بود...اروم...مظلوم...سرمو گذاشتم رو سینه ش و فریاد کشیدم
خدا..این رودخونه ارومم میکرد...قوی تر از قبل میشدم وقتی میدیدمش..ولی حالا کمرمو شکست..
حالا چرا اینطوری شده؟چرا رودی که باعث آرامشم بود مایه ی عذابم شد...
حال خودمو نمیفهمیدم..خانوم جون کنارم نسشته بود و صورتشو چنگ می انداخت...
فرهاد ترسیده بودم...بغل سروش بود و گریه میکرد...حتی نمیتونستم برم و فرهادمو اروم کنم
چطور میتونستم بدون میلاد زندگی کنم..
میلادی که چند ساله لحظه لحظه هامو پر کرده بود و بهش وابسته بودم...
چطور میتونستم بدون وجود میلاد زندگی کنم...وجود فرهادمو چطوری اروم کنم؟
مثل یه کابوس بود...آرزو میکردم تموم شه و بیدار شم..ببینم میلاد کنارم خوابیده و فقط خواب بود..
ولی خواب نبود...حقیقت داشت...دیگه میلادم نبود...بردنش و تنها موندم...امید زندگیمو ازم گرفته بودن...
.
.
ادامه داره...
اینم یه پست طولانی به جبران شرمندگیم...
مثل همیشه از لطفتون ممنونم

سرنوشت و روزگار....13


ماههای سختی برام میگذشت .. هر ماه چندبار میرفتم واسه کنترل..
یه بار امیدوارم میکرد..یه بار میترسوندم..دکترم نمیدونست چی میخواد بشه..
روی هم رفته وضعیت بچه خوب بود...از نظر جسمی هیچ مشکلی نداشت...
رشدش روند طبیعیشو طی میکرد..ولی از نظر ذهنی مطمئن نبودیم..
تکون خوردنشو حس میکردم...وجودشو تو وجودم حس میکردم
احساس قشنگیه بدونی یکی از خودت تو وجودته...بزرگ میشه..شکل میگیره...
بعدش میشه همدمت...نیمه ی وجودت...جگر گوشه ات..
واسه میلاد همه چیز رو توضیح میدادم...تکون خوردن بچه رو نشونش میدادم..
با ترس نگام میکرد...انگار همه چیزو میفهمید...خوشحال میشد...
تا اینکه نه ماهم تموم شد...روزشماری میکردم تا بغلم بگیرمش...
بغلش کنم و هر روز شاهد بزرگتر شدنش باشم..
محبتی که تو قلب و روحم بود رو نثارش کنم...
گرمی بخش زندگیم باشه...همدم میلاد باشه...کمکش باشه..
.
یه روز وقتی بیدار شدم حس کردم سنگین تر از پیشم..
نمیتونستم راه برم...سعی کردم پله ها رو برم پائین
ولی دردی شروع شد که تموم جونمو پر کرد..
پاهام بی حس شد..نشستم رو پله ها و خانوم جونو صدا زدم
اومد..ترسید...منیزه همون جا بمون..الان میام...
دستمو گرفت و از پله ها اروم اروم اوردم پائین..
نشستم رو صندلی..دردم کمتر شد...ولی بازم همون درد شروع شد..
ایندفعه بدتر از قبل...خیلی وحشتناک بود..نمیتونستم تحمل کنم...
منیژه فکر کنم وقتته..بچه میخواد به دنیا بیاد..
میلاد ترسیده بود...دستمو گرفته بود و هیچی نمیگفت
میلاد نترس..همه اینطوری میشن...بچه مون میخواد به دنیا بیاد...
رسوندنم بیمارستان...دردم هر لحظه بیشتر میشد..
بیشتر میشد ولی تموم نمیشد...خیلی سخت گذشت...چند ساعت درد کشیدن...
ولی تموم شد...لحظه های اخر خیلی برام سخت گذشت..
بچه ام به دنیا اومد...یه پسر خوشگل ... ریزه و کوچیک ..
تولدشو با تموم وجودم حس کردم...چه لحظه ای قشنگی بود...
دلم میخواست شبیه میلاد باشه...اصلا دوست نداشتم شباهتی به من داشته باشه
وقتی اوردنش تا شیرش بدم اول نگاش کردم...وای خدا جون..
همون فرشته ی کوچولوئی بود که ارزوشو داشتم..
سفید با موهای لخت و قهوه ای...پوست بدنش اونقدر ظریف بود که رگاش دیده میشد
دستشو دور انگشتم حلقه کردم...چقدر گرم و خواستنی بود...
به سینه گرفتمش...چه احساسی داشت 
وقتی عصاره ی وجودمو با عشق بهش میدادم..
انگشتمو تو دستش فشار میداد...اروم بود...صورتشو لمس کردم...
نرم و لطیف بود..لبامو رو صورتش میکشیدم...
.
خانوم جون و میلاد اومدن دیدنمون...
با یه دسته گلی که روش نوشته بود تقدیم به فرشته های زندگیم...
خانوم جون بچه رو بغل کرد..منیزه چقدر نازه...قدمش براتون خوب باشه..
میلاد اومد پیشم..دستمو گرفت..منیزه خانوم خوبی؟ دیگه دلت درد نمیکنه؟
نه میلاد ...خوبم...خوب شدم...پسرمونو دیدی؟
 اروم رفت طرف مامانش..روشو باز کرد..چقدر کوچولوه..من که نمیتونم بغلش کنم...
میلاد جان هر روز بزرگ و بزرگتر میشه...بچه ها بزرگ میشن و ما هم پیر تر میشیم...
تموم توجه ام به میلاد بود..دلم میخواست عکس العملشو ببینم ..
دستشو اروم گرفت..انگار میترسید بهش دست بزنه..
حس کردم وجود بچه عوضش کرده ..دیگه اون میلاد نبود..
رفتارش فرق کرده بود...انگار باور کرده بود و فهمیده بود که مسوولیت تازه ای داره ..
خانوم جون براش وان یکاد خوند و پلاکشو با سنجاق طلائیش زد به لباسش..
مامانم و خواهرامم اومدن...از قشنگی بچه م حیرت کرده بودن..
منیژه خیلی خوشگله...درست مثل عروسکاست...بغلش میکردن و میبوسیدنش...
یه روزی اونجا بودم..
دکترم سپرده بود از هر نظر بچه رو معاینه کنن تا مطمئن شن مشکلی نداشته باشه
همه چیز خوب بود..مشکلی نبود..پسرم سالم سالم بود..از هر نظر..
اونقدر خوشحال بودم که وقتی صورتشو میبوسیدم چشام پر اشک میشد...
خدا هر لحظه کنارم بود و لطفشو شامل حالم میکرد...جواب ایمانمو گرفته بودم...
و باز یه معجزه ...تولد هر بچه ی سالم معجزه ایه از طرف خدا..
وقتی خوب نگاه میکنیم قدرت و بزرگی خدا رو تو همین مسائل عادی هم پیدا میکنیم...
.
.
ادامه داره....

سرنوشت و روزگار....12


میلاد با همه ی مردا فرق داشت..
اون واقعا دوسم داشت...پاک و آبی...مثل اسمون ..
وقتی کنارم بود بخاطر نیازش نبود...بخاطر عشقش بود..
هستن مردائی که فقط نیازشونو میبینن...وقتی به مرادشون میرسن دیگه نیگاتم نمیکنن..
انگار نه انگار بودی و هستی...انگار دیده نمیشی...
انگار نه انگار لحظه ای قبل وجودش سراسر عشق بود...
یادمه خواهرم میگفت مردا سروته یه کرباسن...جون بجونشون کنی همینن..
یه مدتی دوستت دارن..بعدش براشون عادی میشی...
اونوقته که زندگیت طعم تلخ زهرمار به خودش میگیره..
شاید درست میگفت...اونطور بود...
ولی میلادم فرق میکرد..
همیشه دوستم داشت...مثل یه بچه بغلم اروم میگرفت...
بعدش سرشو میزاشت رو بازوم و نگام میکرد...
سرمو تکیه میدادم به صورتش ..دلم میلرزید...
کاش همیشه همینطور بمونی...هیچوقت عوض نشی...
من فقط محبتتو میخوام...عشقتو...اونوقت بودکه اروم اروم اشکام میریخت..
میلاد فرشته ای بود واسه تنهائیم...بی کسیم...دردام...
در عین سادگیش دلش صاف و زلال بود...
شاید بخاطر همین بود که هیچ وقت احساسم بهش عوض نشد
بعد سالها هنوزم مثل قبل دوستش داشتم...
هر روز و هر لحظه احساسم بهش بیشترو بیشتر میشد
.
حدود یه سال طول کشید تا اینکه حس کردم حامله ام..
بدون اینکه کسی بفهمه رفتم و ازمایش دادم...
جوابش مثبت بود..ترس تموم جونمو پر کرد..
نمیدونستم باید خوشحال باشم یا نه..
دلم میخواست مثل فیلما جواب ازمایشو بزارم زیر کنترل تلویزیون تا سورپرایزش کنم
یا اونقدر عق بزنم تا خودش بفهمه..
ولی نمیشد...باید به زبون خودش میگفتم قراره بچه دار شیم...
رفتم خونه...میلاد مشغول تماشای تلویزیون بود..
رفتم پیش خانوم جون...نمیدونستم چطوری بگم..چی بگم..
خانوم جون رفتم ازمایش...فکر کنم حامله ام..
برگشت تو چشام نگاه کرد...منیزه مطمئنی؟
اره...الان آزمایش دادم...نمیدونم چرا خوشحال نشد...
شاید اونم حس منو داشت...ترس...دلهره از یه میلاد دوباره...
منیژه زنگ بزن دکترت..باید عصر بریم اونجا...
عصر با خانوم جون و میلاد رفتیم دکتر...درست بود...
وقتی دکتر جواب سونو رو دید هیچی نگفت..
ساکت بود...اون لحظه اونقدر برام سنگین بود که نمیگذشت...
حالت طبیعی نداره...از حالا خودتونو واسه هر پیشامدی حاضر کنید...
یعنی چی دکتر..یعنی امکانش هست بچه عقب مونده باشه..
هیچی معلوم نیست...ولی وضعیت جسمی شما حالت طبیعی نداره...
هر ماه باید چک بشید و استراحت باشید تا ببینیم چی پیش میاد..
بخدا توکل کنید و دعا کنید..حتما جوابشو میبینین
و باید آمادگی قبول هر شرایطی رو داشته باشین...
نمیدونم چرا..همه ی زنا تو این وضعیت احساس شادی میکردن..
ولی من باید با استرس و ترس سپریش کنم
از در مطلب که اومدم بیرون حالم دست خودم نبود...نسشتم رو صندلی و گریه کردم
میلاد وقتی حالمو دید ناراحت شد...منیزه خانوم چی شده؟
کسی اذیتت کرده؟ دکتر اذیتت کرد؟
با عصبانیت بلند شد..فهمیدم میخواد بره پیش دکتر...زود چشامو پاک کردم
دستشو گرفتم...نه میلاد..کجا میری...هیچی نشده...یه کم دلم درد میکنه؟
دلت؟
اره میلاد..دلم درد میکنه..دکتر خیلی خوبه..کسی رو اذیت نمیکنه...
میدونی چرا دلم درد میکنه؟
نه ..چرا؟
آخه تو دلم یه بچه دارم...یادته میگفتی بچه دوست دارم...حالا قراره یه بچه داشته باشیم...
خوشحالیشو هیچ وقت فراموش نمیکنم...نشست پیشم...بغلم کرد..راست میگی؟
اره...الان دکتر گفت که بچه دارم...
انگار اونم مثل من ترسید...منیزه خانوم دوستت دارم..پس منم بابا میشم...باید از فردا برم سرکار...
نه میلاد...تو پیشم میشی و کمکم میکنی بزرگش کنیم...مواظبش میشی...
با حرفام تو دنیای خودش غرق شد...
خانوم جون بعد اون روز بیشتر از همیشه مواظبم بود و بهم میرسید...
مامانم هر روز با یه جور داروی خونگی میومد پیشم...
ولی میگفتم اگه قراره بچه سالم باشه نیازی به اینا نیست...
راضی بودم به رضاش...هر چی مصلحتشه همون میشه...کاش برام خوب نوشته باشه...
بیشتر وقتمو استراحت بودم...نمیخواستم مشکلی پیش بیاد..
زیر نظر دکتر بودم و هر ماه چک میشدم...بچه هم روند طبیعی رشدشو طی میکرد..بدون هیچ مشکلی...
آرزو میکردم نه ماه زودتر تموم شه و با خیال راحت بچه مو صحیح و سالم بغل کنم...
 
.
.
ادامه داره...

سرنوشت و روزگار....11


اون چند روزی که اونجا بودیم یه حال و هوای دیگه داشتم..

حسی که هیچ وقت تو زندگیم درکش نکرده بودم...یه حس سبکی و راحتی...

پنجره ی اتاقمون رو به ضریح باز میشد...واسم خیلی خوب بود..

من بخاطر میلاد نمیتونستم هرباره با اونا برم زیارت..

میلاد خسته میشد..جمعیت اذیتش میکرد...منم نمیتونستم تنهاش بزارم...

وقتی میرفتن زیارت می موندم پیش میلاد...

 میشستم کنار پنجره و از دور زیارت نامه مو میخوندم...

واسه خودم عقایدی داشتم که شاید کمتر کسی قبول داشته باشه

اون زیارت نامه ای که بخاطر میلاد از اتاقم میخوندم دلنشین تر از زیارت نامه ای  بی میلاد تو صحن حرم بود...

خودمو مسئول و متعهد میلاد میدونستم

من با دخترای دیگه فرق داشتم..بله ای که من گفتم با بله ی دخترای دیگه فرق داشت

بله ی من یعنی تا آخر عمرت مسئول و مواظب میلادی...نباید خسته شی...نباید کم طاقت شی...

باید همیشه و تحت هر شرایطی کنارش باشی...

.

یه هفته از بودنمون تو مشهد میگذشت...

سروش از هر نظر درکم میکرد...زنداداش اگه میخوای میلاد بمونه پیش مامان با هم بریم تا سوغاتی بخری...

نه داداش...چیزی لازم ندارم...خانوم جون برام کلی خرید کرده...

صدای خانوم جونو شنیدم

منیزه جون قابل تو رو نداره..ارزش تو برامون بیشتر از این حرفاست...تو برکت خونمونی..

حیف یه هفته خیلی زود تموم شد...مثل برق و باد گذشت...گذشت زمانو حس نمیکردم...

چند قلم خرد و ریزه سر راه برگشتمون واسه سوغاتی گرفتم

روحیه ی میلاد عالی بود...وقتی هوای بیرون بهش میخورد جون میگرفت...اروم میشد...

روابطی احساسیمونم خوب بود...میلاد زود میفهمید و قانع میشد..

فکرشم نمیکردم بتونم به این راحتی باهاش ارتباط داشته باشم...

همیشه رابطه ی اولمون باعث ترسم میشد...

بعد برگشتنمون سروشم برگشت دانشگاش..دوسالی از درساش مونده بود...

با سروش زیاد راحت و صمیمی نبودم..شاید حس اینکه اونا از من سرترن و بهترن باعثش شده بود..

همیشه خودمو از دیدشون مخفی میکردم تا تو ذوقشون نخورم

برعکس اونا آدم سرزبون داری نبودم

نمیتونستم با کلمات حرفای قشنگ قشنگ بسازم و احساسمو بگم...

تظاهرو دوست نداشتم..اگه احساسی داشتم دلم میخواست درکش کنن..بفهمن...

همه کاری میکردم تا خودمو تو اون خونه یه موجود اضافی و سربار حس نکنم

میلاد درآمدی نداشت..همه ی هزینه هامون عهده ی باباش بود..هر چند واسه اونا فرقی نمیکرد..

اونقدر پول داشتن که اون پولا به چششون نمی اومد...

بابای میلاد برام یه حساب بانکی باز کرده بود وماه به ماه شارژش میکرد..

میگفت همونقدر که واسه سروش خرج میکنم واسه میلادم باید خرج کنم...

سپرده بود این پول ماهیانه باید همیشه ادامه داشته باشه و قطع نشه...حتی اگه لازم نداشته باشی

تو جای دختر نداشته ی مائی...پس راحت باش و هر کم و کسری داشتی بگو...

محبتشون همیشه باعث شرمندگیم میشد...

.

دوسال از زندگی مشترکمون گذشته بود...نمیدونستم مشکلمون چی بود که تا بحال بچه دار نشده بودیم

خانوم جون میگفت یه وقت دکتر بگیرید..

ولی من دلم راضی نبود...اگه مصلحت بود خدا خودش بهمون بچه میداد...

ولی وقتی از بچه حرف میشد خانوم جون تو هم میرفت...

انگار حرفی داشت که نمی تونست بگه..روش نمیشد...

خودم شک کرده بودم چی میخواست بگه ..

رفتم طرفش...خانوم جون یه سوالی دارم..ازتون خواهش میکنم راستشو بگید..

بگو منیزه جونم...گوش میدم ..

میلاد تو تصادف اینطوری شده یا مادر زادیه؟؟...

خانوم جون با سوالم شوکه شد...شاید همون حرفی بود که  میخواست بگه ولی جرائتشو نداشت...

سرشو انداخت پائین..منیزه جون تو این چند ساله نتونستم دروغی رو که بهت گفتمو اعتراف کنم

میلاد مادرزادی اینطوره...میترسم که بچه دار بشی و بچه تم مثل میلاد باشه...

ناراحت شدم ولی به روم نیوردم...ناراحتی خانوم جون واسه خودش کافیه...

کدوم مادری دوست داشت بچه ش اینطوری بشه...حالا که شده نباید نمک رو زخمش باشم...

از همون روز اولی که میلاد رو دیده بودم شک کرده بودم ولی منتظر بودم خودشون بهم بگن..

خانوم جون الانه علم پیشرفت کرده...دکتر میریم و مشورت میکنم...

شاید خدا بخاطر دل پاک میلادم لطفش شامل حالمون بشه

برق خوشحالی رو تو چشاش دیدم..مثل اینکه یه باری رو از رو دوشش برداشته باشن..خیالش راحت شد...

رفتیم دکتر...آزمایش و سونو...دارو...دکتر میگفت مشکلی نیست..

فقط بعد بارداریت باید زیر نظر باشی و رشد بچه رو کنترل کنیم..اگه مشکلی داشت زودتر سقطش کنیم..

دلم گرفت..هنوز بچه ام نیومده باید فکر از بین بردنشم داشته باشم...

ولی اگه مشکلی نیست چطور هنوز بچه دار نشدیم؟...

خودمو سپرده بودم به خدا...به دست مهربون و پر قدرتش...

ایمان داشتم خدا خودش با بنده های صادقشه...بنده هائی که دلشون هنوز روشنه ...

مثل دل میلاد...مثل راستی و پاکی نیت من...

.

 

ادامه داره....