مشق عشق...پایان


  هر روز بدتر از روز گذشته ..
دیگه اون حرمت و احترام و محبت بینمون نبود..فاصلمون هر روز بیشتر میشد..
من از چشم مجتبی افتاده بودم و مجتبی هم بخاطر ضعفش در برابر کتایون از چشم من افتاده بود..
مجتبی رو سرزنش میکردم..ولی اون سکوت میکرد..این سکوتش برام ازار دهنده بود..
ازش نمیخواستم قید خواهرشو بزنه ولی باید مواظب زندگیشم میشد تا از هم نپاشه..
باید فاصله ی بین من و کتایونو رعایت میکرد..قبول دارم خواهرش بود و احترامش واجب..
ولی باید اجازه ی دخالت نمیداد..هیچوقت ندونستم خواسته ی قلبی مجتبی چیه..
اونم منم اون شکلی میخواست یا طوری که کتایون میگه ..هیچوقت بهم حرفی نزد..
شاید اگه میگفت سعی میکردم طبق خواسته ی اون عمل کنم..
شایدم مجتبی نمیخواست مجبورم کنه تا برخلاف اخلاقم رفتار کنم..
ولی شنیدن اون حرفها از دهن کتایون برام سنگین بود..بخاطر همینم هیچوقت تلاش نکردم عوض شم..
تا اینکه یه روزغروب کتایون اومد خونمون..
میوه و شربت اوردم و با بی حوصلگی کنارش نشستم.. سعی کردم فقط گوش کنم..
میخواست واسه تولد نیما(شوهرش) پارتی بگیره..میدونست اهل اون جور چیزا نیستیم
و هیچوقتم ازمون نخواسته بود به مهمونیاش بریم..
ولی اون روز از من و مجتبی هم دعوت کرد..
مجتبی تو هیچ کدوم از مهمونیای من شما نبودید..منم پیش دوستام خجالت میکشم..
خواهش میکنم همین یه بار رو بیاید..تنها واسه یه ساعت..مجتبی جان خواهش میکنم..
همیشه با زبون نرم و چربش مجتبی رو خام میکرد..از محبت مجتبی سوء استفاده میکرد..
مجتبی یه نگاهی به من کرد..فهمیدم منتظر جواب منه..بی معطلی گفتم
کتایون جون .ببخش.خودت که میدونی هیچوقت علاقه ای به این مهمونیا نداشتم.معذرت میخوام..
کتایون از جوابم تو هم رفت..حرفی نزد..پیش دستی میوه شو گذاشت رو میز و بلند شد..
ببخشید.من میرم.کلی کار دارم..
وقتی مجتبی ناراحتی کتایونو دید خواست از دلش در بیاره..
مهربونی بیش از حد مجتبی باعث دردسرش میشد..
کتایون سعی میکنیم بیایم..از عوض ما هم به نیما تبریک بگو..
از تعجب خیره موندم..اون الکی به کسی قول نمیداد..
کتایون خوشحال شد و مجتبی رو بغل کرد..مرسی داداش خوبم..میدونستم رومو زمین نمیزنی..
وقتی کتایون رفت با عصبانیت گفتم چرا قول دادی؟ من نمیخوام برم..
مجتبی نگام کرد و گفت..میریم..حتی فقط برای چند ساعت..
جر و بحثمون بالا گرفت..ایراد مجتبی محبت و دل مهربونش به کتایون بود..
هر لحظه عصبانی تر و بدتر از قبل حرف میزدم..لجباز بودم و لجباز تر شدم..
تا اینکه آخرش با قاطعیت گفتم..
من نمیرم مجتبی..تو اگه میخوای خودت برو..به منم اصرار نکن..
باشه سمیه..خودت خواستی..من میرم.اگه خواستی میای و اگه نه، نباید اعتراضی داشته باشی..
اون شب مجتبی شامشو خورد و بعدش دوش گرفت..ساکت و بی حرف..حتی نخواست راضیم کنه..
حاضر شد و وقت رفتن نگام کرد..سمیه هنوزم نمیخوای بیای؟
نخواستم نگاش کنم..تلویزیونو روشن کردم..نه..بسلامت..خوش بگذره..
اصلا انتظارشو نداشتم..مجتبی رفت..شاید میخواست ادبم کنه..شاید میخواست سرعقلم بیاره..
اون چند ساعتی که مجتبی نبود هزار فکر به سرم زد..
اونجا پر از آدمائی بود که هیچی رو رعایت نمیکردن..حتی براشون اهمیتی نداره که طرف زن داره یا نه..
این فکرا داشت دیوونم میکرد..کاش باهاش میرفتم..فوقش می نشستم یه گوشه ..
کتایون خدا لعنتت کنه..چرا با آرامش زندگیم بازی میکنی..
سعی میکردم بخوابم..ولی خوابم نمیبرد..عصبی بود..کلافه..دل نگران..
روانی شده بودم..میدونستم با اون وضع نمیتونم خودمو کنترل کنم و با مجتبی درگیر میشم..
در عرض دو سال با اهانت های کتایون تبدیل شده بودم به یه ادم عقده ای و سرخورده..
نیمه های شب بود که مجتبی اومد..هنوز بیدار بودم..منتظر یه حرف بودم تا حرصمو سرش خالی کنم..
ولی مجتبی چیزی نگفت..با یه سلام رفت تو اتاق و لباساشو عوض کرد..
وقتی کنارم نشست بوی عطر و اودکلنش دیوونم کرد..هزار فکر به مغزم خطور کرد..
شدم مثل یه آدم وحشی و همه چیز رو زیر پا گذاشتم..
گفتم و گریه کردم..توهین..سرزنش..اهانت به خودش و خانواده اش...ناسزا...از هیچی دریغ نکردم..
با گفتن بدتر میشدم و اتیش دلم شعله ور تر..مجتبی سعی میکرد ارومم کنه ولی نمیتونست..
شعله ی خشمم داشت زندگیمو میسوزوند..
اونقدر گفتم تا اینکه مجتبی عصبانی شد و برای اولین بار دستشو روم بلند کرد..
 دو سه تا کشیده تو صورتم زد..بعدشم به حرف اومد..ساکت شو..میفهمی چی میگی؟
سمیه ازت خسته شدم..از کارات..لجبازیات..اون اعتقادات خشک و مذهبیت..
اون غرورت که داره سرتاپاتو میسوزونه..خسته شدم اونقدر ازت بد شنیدم..هیچکی دوستت نداره..
سمیه اون غرور و شخصیتت واسه بیرون خوبه نه برای من و زندگیمون..
دلم میخواد مثل زنای دیگه باشی..بوی عطر بدی و شیک باشی..شوخی کنی..شاد باشی..
تو حتی واسه منم ارزش قائل نیستی..زندگیت شده مثل نوشته های کتاب..
رسمی و خشک..قانونمند..دیگه بسه..این زندگیتو نمیخوام..
کاش هیچوقت نمیدیدمت..کاش گرفتارت نمیشدم..
مجتبی حرفهاشو زد و زخمی که تو دلش چرک بسته بود سر باز کرد..
شوکه شدم..مجتبی منو نمیخواست..فقط تحملم میکرد..سردی این اواخرشو حس کرده بودم..
پس چرا هیچوقت هیچی بهم نمیگفت..شاید نمیخواست منو وادار به عوض شدن کنه
یا شایدم به اون وضع راضی بود و تحت تاثیر حرفهای خانواده اش بود..
اون شبو رفتم تو اتاق و در رو به روی خودم بستم..تا خود صبح گریه کردم..
مجتبی نباید با من اینکار رو میکرد..شخصیتم خرد شد و زیر پام ریخت..
داغون شدم..کاخ ارزوهام رو سرم خراب شد..
صبح قبل از بیدار شدن مجتبی وسائلمو برداشتم و رفتم خونه ی بابام..
مامانم با دیدن وضعم فهمید چی شده..سمیه چرا اینطوری؟ با مجتبی حرفت شده؟
نتونستم جلوی اشکامو بگیرم..مامانمو بغل کردم و گریه کردم..
مامان میخوام طلاق بگیرم.من و مجتبی واسه هم ساخته نشدیم..اون دیگه منو نمیخواد..
ولی دخترم..با یه بار دعوا و ناراحتی که طلاق نمیگیرن..دعوا نمک زندگیه..
ولی مامان من پیش مجتبی شکستم..نمیتونم ببخشمش..غرورم، شخصیتم ..
دیگه به چه امیدی میتونم  ادامه بدم..اون منو نمیخواد..خودش گفته..
بعد چند روز رفتم و درخواست طلاق دادم..مجتبی حتی تو اون چند روز پیم هم نیومد..
فقط قبلش چند باز زنگ زد و رد تماسش کردم..
روز دادگاه برای طلاق رسید..مجتبی نیومده بود..کتایون اومد
تو دادگاه بر علیه من حرف زد..گفت هیچکاری نمیکنه و به خودش نمیرسه.وظایفشو بلد نیست..
و خلاصه هر چی خواست گفت..حتی مجتبی نبود که بخواد حرفهاشو بشنوه و تائید کنه..
بعد دادگاه کتایون اومد طرفم..رومو برگردوندم.. 
شما واسه هم ساخته نشدید..از اولشم لیاقت داداشمو نداشتی..
خیلی بهش گفتم ولی مجتبی گوش نمیداد..
الانم دیر نشده..مجتبی گفته طلاقت میده..یه تیکه زمینم به نامت سند زده..و گفته که اونو ببخشی..
تو برو دنبال زندگیت و مجتبی هم به زندگیش برسه..
توافقی طلاق گرفتیم و بعد اون روز دیگه ندیدمش..وضع روحیم خوب نیست..
نمیدونم تقصیر کی بوده..دخالت های کتایون؟ سکوت مجتبی یا کارای خودم..
نمیدونم چوب کدوم کارمو خوردم..خشک و مذهبی بودنم؟ مغرور بودنم؟ لجباز بودنم؟
ولی اینو فهمیدم زندگی کردنو باید بلد باشی..باید بدونی چطور زندگی کنی..
زندگی مثل نوشته های کتاب قشنگ نیست..باید با عملت قشنگش کنی..
با عقلت سروسامونش بدی و با احساست به آسمونا برسونیش.
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه آنکه به هر قیمتی زندگی کنیم ...
 
و باز مثل همیشه ازتون ممنونم بخاطر همراهیتون با نوشته های ناچیزم..
این داستان اتفاقات زندگی یه دوست بود که تو نظرات وبلاگم  نوشته شده بود..

مشق عشق...6


یه سالی از زندگی مشترکمون میگذشت..

حرفها و سرزنش های کتایون زندگی رو برام تلخ میکرد..با دیدنش غصه برم میداشت..

طرفداری های بی جای مجتبی هم آرامشو بهم میزد..هیچوقت نخواست درکم کنه..

مجتبی میدید ولی حرفی نمیزد..شاید اگه مجتبی جلوی حرفهاش می ایستاد کار به اینجا نمیکشید..

یه روز طبق معمول هر روزه کتایون واسه دیدنمون که نه، واسه خراب کردن روزم خونمون اومد..

مجتبی هم خونه بود..امیدوار بودم بخاطر مجتبی هم شده شروع نکنه..

ولی کتایون دست بردار نبود..چپ و راست کنایه میزد..

سمیه چرا خونه رو اینطوری چیدی؟ یه کم سلیقه بخرج بده..

آدم خجالت میکشه فامیلا میان خونتون..

مجتبی زشتی حرفهاشو به روش نمی اورد ..کتایون خوب چطوری بهتره..بگو تا درستش کنیم

هر چی باشه تو بزرگتر از مائی و با تجربه تر..سمیه که هنوز سنی نداره..باید خیلی چیزا رو بهش یاد بدی..

خوب مجتبی  سمیه هم باید به حرفهام گوش کنه..اصلا اهمیت نمیده..

هر حرفی زدم باور کنید بخاطر پیشرفت زندگی خودتونه..

همین حرفهای مجتبی باعث میشد کتایون راحت تر و پر جسارت تر به رفتارش ادامه بده..

مجتبی چرا یه ماهواره واسه خونتون نمیگیرید؟ با زمونه پیش برید..رو مد باشید..

بسه اینقدر مثل امل ها زندگی کردید..کمی تنوع تو زندگی لازمه..

با اعتراض گفتم..نه کتایون..ماهواره رو نمیتونم قبول کنم..برکت زندگی رو میبره..

کتایون لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت..کدوم برکت؟

مگه برکت به این چیزاست؟

بعدشم کنترل دست خودته..هر کدومو دوست داری نگاه کن..

شاید با دیدنشون بیدار شی و دور و برت رو ببینی..

بعدشم ماهواره چه ربطی به برکت داره..البته با این وضع هیچ خونه ای برکت نداره..

اون روز تموم شد و کتایون مهمون عزیزمون تشریف بردند..

بعد کتایون شروع کردم به حرف زدن با مجتبی..

ببین مجتبی اگه دخالت های کتایون و حرفهای تحقیرآمیزش ادامه پیدا کنه مجبورم قطع رابطه کنم

من نمیتونم هر روز شاهد حرفها و اداهاش باشم..

منم واسه خودم شخصیت دارم و اینطور زندگی کردن رو دوست دارم..

اگه بنظر اون اُملم واسه خودمه و ربطی به اون نداره..

مجتبی دو دل مثل همیشه بین من و کتایون مونده بود..

ولی سمیه..دوست ندارم بخاطر ما کتایون پیش دوستاش و فامیلا سرافکنده باشه..

من همین خواهر رو دارم و خیلی هم برام عزیزه.احترامشم برای جفتمون واجبه..

اینائی که گفتم یادت بمونه..نمیخوام کدورتی تو خانواده هامون پیش بیاد..

همونطوریکه من ارزش و احترام خانواده ی تورو دارم تو هم باید احترام خانواده مو داشته باشی..

مجتبی رو دوست داشتم و نمیخواستم ناراحتش کنم.همیشه باید سکوت میکردم..

بخاطر مجتبی و درخواست کتایون قبول کردم تا ماهواره بگیریم..

 ولی با اومدن ماهواره وضع بدتر شد..دخالت های کتایون بیشتر شد..

کتایون برام معلم پیشرفت و تغییر وضعیت اجتماعیم شده بود..

سمیه الان دیگه دوران کت و دامن تموم شده...ببین اون لباس که تنه اونه چه قشنگه؟ باید بدی برات بدوزن..

باور کن بهت میاد..مگه چیت از اونا کمتره؟..خوشگل که هستی..تیپتم قشنگه..

داداش من چه گناهی کرده مجبوره همیشه این شکلی ببینتت..

یه کمی به خودت برس..به زندگیت برس..رو مد باش..

فردا میریم خیاطی تا برات یه لباس بدوزن با سلیقه ی من..عروسمون باید در شأن ما باشه..

ولی من نمیتونستم اونطوری بپوشم..انگار همه ی نگاه ها طرف من میشد..گوشت تنم میریخت.معذب بودم..

ولی بخاطر خواسته ی مجتبی مخالفت نکردم..ولی نتونستم حتی یه بارم اون لباسو بپوشم..

و این کتایونو بیشتر ناراحت میکرد..

داداش چرا زنت اینقدر سمجه؟ چرا حرفمو گوش نمیده؟..

نمیدونم از این وضع بودن چه خیری دیده..بابا الان جماعت عقلشون به چشمشونه..

میبینن  و میگن بیچاره ها حتی نمیتونن واسه عروسشون یه لباس شیک و با لیاقت بگیرن..

سمیه داره با آبروی ما بازی میکنه..همه جا با مقنه و مانتو..پس شال و لباس های شیک رو واسه کی دوختند؟

همین حرفهای کتایون باعث میشد هر روز مجتبی ازم فاصله بگیره و از چشمش بیفتم..

لجبازی نبود..ولی هیچوقت نمی تونستم خودمو مثل دلقک ها درست کنم تا متشخص بشم..

تا شاید آبروی خانواده ی مجتبی حفظ بشه..

ادامه داره..

مشق عشق...5

بعد روز خواستگاری مجتبی چندین بار با پدرم صحبت کرد.. روزی نبود که بابام بیاد و بگه که اونو ندیده.. چند هفته ای گذشته بود و مجتبی همونطوریکه تو دل من نشسته بود تو دل پدرمم جا باز کرده بود.. و سکوت من واسه بابام پره حرف ناگفته بود.. حرفهائی که هیچوقت نمی تونستم به زبون بیارم چند هفته ای گذشته بود..از خواب و خوراک افتاده بودم.. دست و دلم به هیچ کاری گرم نمیشد..نه درس و نه تفریح و نه حتی حرف زدن.. تا اینکه یه شب بابام صدام زد..سمیه لازمه با هم حرف بزنیم.. بفرمائید بابا.. ببین سمیه جان.نمیدونم چه تصمیمی باید بگیریم ولی مجتبی پسر با لیاقتیه و خیلی هم دوستت داره.. مطمئنم میتونه خوشبختت کنه..فقط مشکلم خانواده شه..اختلافمون هم سر اینه ولی مجتبی میگه خانواده اش نمیتونن مشکلی به وجود بیارن و من روش زندگیمو انتخاب کردم.. مطمئنم کرده که واسه فردا هیچ اختلافی به وجود نمیاد.. میگه هر کی زندگی خودشو داره و راه خودشو.. اصرار میکنه یه روز دیگه بیان و صحبت کنیم.. میخوام بدونم اگه راضی هستی اجازه بدیم بیان.. شادی تموم وجودمو گرفت..میدونستم که مجتبی پا پس نمیزاره.. با خجالت گفتم بابا هر جور که صلاح میدونید ..من حرفی ندارم.. چند شب بعد مجتبی با خانواده اش اومدن..با همون شرایط قبلی.. منم با همون سر و وضع قبلی..حتی نخواستم تو ظاهرم تغییری بدم.. پدر و مادرش موافق بودند و خوشحال..ولی مخالفت از سرو روی کتایون میبارید.. حرفها زده شد و خرید عقد و بعدشم عقد.. هیچی برام کم نمیذاشت و همه چیز در حد عالی بود.. البته اولین اختلاف بین خانواده ها بعد عقد جرقه زد.. دوران نامزدی با اینکه شیرین ترین دورانه ولی بخاطر اختلاف خانواده ها برامون تلخ میگذشت.. اونا خواستار یه جشن تشریفاتی و باغ و تالار بودند و ما به یه جشن کوچیک بسنده کرده بودیم.. یادمه مامانش به مامانم میگفت..ما همین یه دونه پسر رو داریم و میخوایم سنگ تموم بزاریم.. نمیخوام حسرت جشن پسرم تو دلم بمونه..براش نقشه ها دارم.. تا آخرش به توافق رسیدن وبعد یه جشن توی تالاربزرگ شهر راهی ماه عسل شدیم.. روز تالار همه چیز برامون روشن بود..خانواده هامون اصلا با هم نمی جوشیدن.. مجتبی خیلی نگرانم.میترسم همین اختلاف تو زندگیمون مشکل به وجود بیاره.. نه سمیه جان..نگرانیت بی مورده..هر کی زندگی خودشو داره و صاحب اختیارشه که هر جوری دوست داره زندگی کنه..فقط همین امروز رو تحمل کن..از فردا زندگی خودمون رو شروع میکنیم.. بهت قول میدم آب از آب تکون نخوره و آرامشت بهم نخوره.. مجتبی دوستم داشت و همین برام کافی بود..با امید و عشق رفتیم سر زندگیمون با کلی نقشه و آرزو.. اوایل زندگیمون خوب بود..همه چیز آروم بود و با تموم وجود خوشبخت.. ولی ارامش زندگیمون با حرفها و کنایه های کتایون بهم میریخت..هر بار بدتر از بار قبل.. هر باری که کتایونو می دیدم ویا به خونمون می اومد ناراحتم میکرد.. با طعنه و کنایه حرف میزد و ایراد میگرفت..به سلیقه ام..به وضعم..به زندگیم.. مجتبی هم چیزی نمیگفت..سمیه خواهرمه و احترامش واجبه..شما به دل نگیر.. ولی برای من سخت بود که همیشه تحقیرم کنه و با غرورش همیشه از بالا بهم نگاه کنه.. برام قیافه میگرفت و با حرفهاش سعی میکرد عوضم کنه ولی من نمیتونستم عوض شم..من با اون اخلاق بزرگ شده بودم هر چند باعث سرافکندگی کتایون بودم.. سعی میکردم ناراحتیمو به روم نیارم و جوابشو ندم ولی حرفهاش برام گرون تموم میشد.. حرفهاش مثل تیری رو قلبم می نشست و حرفهام مثل یه عقده تو دلم جمع شده بود..

مشق عشق...4


 چند روزه مونده به پنج شنبه رو با هول و هراس گذروندم...
صبح اون روز.. وقتی چشامو باز کردم مجتبی یادم افتاد و دلهره گرفتم
دلیل اضطرابمو نمیدونستم..از اینکه اون روز چه اتفاقی میفته و پدرم چی میگه نگران بودم..
من مجتبی رو شناخته بودم ولی خانواده شو نه..مشتاق بودم تا زودتر اونا رو هم ببینم..
اون روز دانشگاه نرفتم و همراه مامانم واسه شب آماده شدیم..
تمیزکاری خونه و خرید وسائل پذیرائی..
مامانم زرنگ بود و حرف دلشو نمی تونست پنهون کنه
از حالات و رفتارم همه چیزرو فهمیده بود..با خنده گفت..
سمیه میبینم واسه اینا سنگ تموم گذاشتی..قبلا حتی نمی پرسیدی خواستگارم کیه و کی میان
ولی امروز تموم کارا رو خودت انجام دادی...دیگه دارم مطمئن میشم..
منم تو زرنگی دختر همون مامانم..
مامان این فرق داره..تو یه دانشگاهیم..نمیخوام فردا بخاطر کم و کسری تو دانشگاه آبروم بره
خلاصه با هزار هول و ولا و نگرانی و حرف شب شد و مهمونام اومدند
وقتی زنگ در بصدا دراومد انگار قلبم ته گلوم میزد
از پشت پنجره نگاشون کردم..نگرانیم بی مورد نبود..مجتبی دقیقا نقطه ی عکس خانواده اش بود..
یه خانواده ی کاملا تشریفاتی و به قول معروف "های کلاس"..
یه زن و مرد که پیدا بود پدر و مادرشن و یه خانوم و آقا..
وقتی خودشونو معرفی کردند فهمیدم اون خانوم خواهرش و اون اقا هم دومادشونه..
اصلا برام قابل باور نبود..من با شناختی که از مجتبی داشتم انتظار اینو نداشتم..
خواهرش موهای مش کرده شو ریخته بود دور صورتش و آرایشی غلیظ..
مادرشم با ته آرایشی ساده و لباسی فاخر کنار پدرش نشسته بود..
هنگ کردم..این یعنی اولین اختلاف من و مجتبی..مجتبی انگار بچه ی این خانواده نبود..
چادر سفیدمو رو سرم انداختم و با سینی چای داخل سالن شدم..سلام..خوش اومدید..
مجتبی با دیدنم بلند شد و سلام داد..
وقتی چای تعارف میکردم نگاه تحقیرآمیز کتایونو میدیدم..
اونقدر خودشو گرفته بود که جواب سلاممو به سختی شنیدم..
میشه گفت از صورتاشون میشد حرفشونو فهمید.
پدرمم خیلی تو هم بود..میدونستم قراره چی بشنوم..
ولی مات مونده بودم چطور ممکن بود بین فرزند و خانواده اش اینقدر اختلاف باشه
من یه طور دیگه فکر میکردم..مجتبی اونقدر ساده و متدین بود که انتظارشو نداشتم..
پدر مجتبی شروع کرد و حرفهای اولیه رو زد..
مادرشم خیلی جاها همراهیش میکرد و ادامه میداد..
ولی پدر و مادرم اونقدر شوکه بودن که نمی تونستن حرفی بزنند..
به پدرم گفته بودم میشاسمشون در حالیکه برای خودمم قابل باور نبود..
اعتراض کتایون رو از چشاش و رفتارش می فهمیدم..تحقیرآمیز نگام میکرد و هیچی نمیگفت...
بعد رفتنشو یکراست به اتاقم رفتم..فاتحه ی علاقه ام به مجتبی رو خونده بودم..
مطمئن بودم پدرم قبولشون نمیکنه..بی هیچ حرفی منتظر جواب پدرم شدم..
بعد ساعتی بابام اومد تو اتاقم..وقتی قیافه ی درهمم رو دید گفت
میدونم خودتم جوابمو میدونی..
وقتی سطح فرهنگی و اجتماعیمون اینقدر فرق داره بهتره فردا خودت جوابشو بدی..
دلیل رد کردنشونو خودشون بهتر میدونن و لازم به توضیح تو نیست..
پدری که همیشه نظر منو میخواست اینبار حتی بدون پرسیدن نظرم ردشون کرد..
چشم بابا..واقعا متاسفم که اینطوری شد..من با شناختی که از آقای نظری داشتم قبولشون کردم...
میدونم سمیه..نمیخواد چیزی بگی..اگه منم جای تو بودم همین اشتباه رو میکردم..
اون پسر هیچ تناسب و تفاهمی نمیتونه با خانواده اش داشته باشه..نه الان و نه در آینده..
با این اختلاف با خانواده اش مطمئن باش فردا به مشکل برمیخوره
با اینکه تو دلم چیز دیگه ای بود ولی رو حرف پدرم نمیتونستم حرفی بزنم..
حرف پدرمو قبول کردم و فردا تو دانشگاه با تصمیمی که گرفته بودم طرف مجتبی رفتم.
آقای نظری خوب میدونید چی میخوام بگم..حتما شما هم با خانواده تون حرف زدید..
میدونید با این تفاوتی که بینمون هست این کار نشدنیه..چه امروز و چه فردا با مشکل مواجه میشم..
پس به صلاحه هر دومونه فراموش کنیم و هر کی دنبال قسمت خودش باشه..
نگاه بعض آلودشو دیدم..ولی خانوم اکبری..من تصمیم زندگیمو با همراه بودن با شما گرفتم..
نمیتونم فراموش کنم..تو تموم آینده ی من شما هستید..
هر چقدرم مخالف باشن من منتظر می مونم و کنار نمیکشم..
زندگی خودمه و خودم براش تصمیم میگیرم..من با پدرتون حرف میزنم..
از حرفش ترسیدم ولی به ارزشش پی بردم..از مردهای قاطع و با اراده خوشم می اومد..
ولی من نمیتونم رو حرف پدرم حرف بزنم..من با تصمیم اون تصمیم میگیرم..
میدونستم اگه واقعا اینطوری باشه که میگه دست روی دست نمیزاره و کاری میکنه..
بعد اون روز مجتبی بارها با پدرم حرف زد تا اونو متقاعد کنه ..
منم فقط سکوت میکردم و منتظر ..دودلی و انتظار داغونم کرده بود..
معلق بین زمین و اسمون..
نه میتونستم رو آسمون آرزوهام پرواز کنم و نه رو زمین خاکی به زندگی ادامه بدم... 
ادامه داره...

مشق عشق...3


وقتی رسیدم خونه حتی با یادآوریشم قند تو دلم آب میشد..
مامانم خوشحالیمو فهمیده بود..سمیه امروز چت شده؟ خوشحالی..چشاتم میخندند.
مامان هیچی..یه اتفاق غیرمنتظره..تو درسی که انتظارشو نداشتم نمره گرفتم..
نمیخواستم دروغ بگم ولی باید جوابی میدادم ..
ایشالله همیشه خوش باشی دخترم..از در که بیرون میری دعام بدرقه ی راهته ..آرزوی منم خوشحالی توه..
تو زندگی هیچی کم نداشتم..مامانم مثل پروانه ها دورم میگشت و آرامشو فراهم میکرد..
بعد اون روز بیشتر از همیشه مجتبی رو میدیدم..بیشتر ملاقات هامون بیرون از دانشگاه بود..
همون آدمی بود که همیشه ارزوشو داشتم..شخصیتش والا بود..تا حالا تو چشامم نگاه نکرده بود..
حرف میزد ولی هیچوقت پاشو از حدش فراتر نمیگذاشت..
همین رفتارش باعث میشد بیشتر از قبل دیونش بشم..
من دیونه وار مجتبی رو دوست داشتم..اونم دوستم داشت ولی هیچوقت حرفی از عشق به زبون نمی اورد..
شخصیتش منحصر به فرد بود..تا حالا کسی رو مثل اون ندیده بودم..
اونقدر خوددار باشی و حرفی از احساست نزنی
با وجود علاقه ای که به مجتبی داشتم سعی میکردم منطقی رفتار کنم
با خودم میگفتم سمیه شاید اونطوری که میخوای پیش نره و همه چیز بهم بخوره
پس عاقلانه رفتار کن تا اگه فردا همه چیز بینتون تموم شد آرامشت از بین نره
غرورت نشکنه و شخصیتت پیش مجتبی حفظ شه..
یه ماهی از آشنائیمون گذشته بود..میشه گفت تو اون تصمیم هم من مطمئن شده بودم و هم مجتبی..
تا اینکه یه روز مجتبی بدون مقدمه گفت..
خانوم اکبری دیگه از این قرار و ملاقات های یواشکی خسته شدم..
خسته شدم از پنهون کردن محبت و علاقه م..
با حرفش دلم لرزید..یعنی چی میخواست بگه؟ بگه تفاهم فکری نداریم ..
بگه از طرز رفتارت خسته شدم و نمیتونم با یه آدم خشک و رسمی زندگی کنم
نگاش کردم و منتظر بودم حرفشو تموم کنه و.ببینم چی میخواد بگه..
خانوم اکبری با خانواده ام صحبت کردم..شما هم صحبت کنید و یه روزی رو تعیین کنید تا به حضورتون برسیم..
با حرفش تموم شادی های دنیا تو دلم نشست..هر چقدر سعی کردم جلوی لبخندمو بگیرم نشد
اون لبخند لعنتی همه چیز رو فاش کرد و دستم پیش مجتبی رو شد..
سرمو پائین انداختم و گفتم خبرتون میکنم..
نمیدونستم تو خونه موضوع رو چطور بیان کنم..بهتر بود با مادرم صحبت میکردم تا اونم با پدرم درمیون بزاره
مامان تو اشپزخونه بود..به بهانه ی کمک دستکش ها رو دستم کردم و شروع به شستن ظرفها ..
مامان امروز یکی از همکلاسیام آدرس خونه رو خواست..
مامانم خشکش زد..نگام کرد..خوووب
هیچی دیگه..آدرسو دادم تا شما خودتون تصمیم بگیرین..
مامانم لبخندی زد و گفت..یعنی خودت اول تائیدش کردی..درسته؟
مامان تائیدش نکردم ولی بهونه ای هم نبود تا ردش کنم..
مامانم زرنگ تر از این حرفاها بود..یعنی بگو شاهزاده ی سوار بر اسب چشای سمیه ی ما رو گرفته..
از خجالت سرخ شدم..نه مامان..آدرس خواست منم دادم.نخواستم بیاد دنبالم یا آدرسو از یکی دیگه بگیره..
باشه سمیه..با پدرت حرف میزنم و یه روزی رو مشخص میکنیم ..
شب از خجالتم از اتاقم بیرون نیومدم..خیلی برام سخت بود ولی باید میگفتم..
واسه شام صدام زدن...رفتم و با یه سلام و خسته نباشی بابا سر سفره نشستم..
بابام میدونست حرف زدن برام سخته..حرفهاشو نگه داشت تا آخر شام بگه..
وقتی سفره رو جمع کردیم بابام گفت سمیه یه سینی چای بریز و بیار.میخوام کمی حرف بزنیم..
میدونستم چی مخواست بگه..چشم گفتم و با سینی چای بگشتم
بفرمائید بابا..
ببین سمیه هر کی میخواد بیاد خونه ی ادم باید شناخته شده باشه
همینطوری نمیشه به هر کی بگه میام بگیم بفرمائید..
این شخص رو نه من میشناسم و نه مادرت..
اگه خودت شناخت کافی رو داری و میدونی ارزش اومدن رو داره بسم الله
و اگه نه که نه وقت اونو بگیریم و نه وقت خودمونو..جوابشو بدیم و بره دنبال زندگیش..
نمیدونستم چی جواب بدم ولی تموم جرائتمو یه جا جمع کردم و آروم گفتم
بابا تو دانشگاه همه میشناسنش..منم مدتیه میشناسمش..
فکر کنم ارزش اومدن رو داشته باشن..بقیه اش هم با شما..
با پرروئی تموم حرفمو زدم و منظورمو گفتم..
بابام اونقدر سطح فکریش بالا بود که همیشه حق تصمیم رو به خودمون میداد
باشه سمیه جان..پس اگه خودت مطمئنی بگو این پنج شنبه منتظرشون هستیم..
تشکر کردم و با یه شب بخیر رفتم اتاقم..
فردای اون روز تو دانشگاه روز خواستگاری تعیین شده رو به مجتبی گفتم 
 وبدون هیچ حرفی از کنارش رد شدم و منتظر روز خواستگاری...
ادامه داره...

مشق عشق...2


وقتی صدام زد تا کتابو بده غم تو دلم نشست
میدونستم بعد این بهونه ای برای دیدنش ندارم
جز یه تصادف و اتفاق ساده که شاید یه روز روبه رو شیم و ببینمش
خانوم اکبری نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم..
مشکلم به لطف شما حل شد.امیدوارم بتونم محبتتونو جبران کنم..
خواهش میکنم..کمتر کاری بود که می تونستم انجام بدم و با یه لبخند ازش خداحافظی کردم
کتاب تو دستم بود و گرمای دستش زیر انگشتام ..رفت و حتی سکوتمو معنی نکرد..
ندونست پشت این حیا دلی عاشقه..دلی که باید سکوت کنه تا نکنه بشکنه..
کتاب تو دستم بود..حتی تو کلاسم تمام وقت کتاب تو دستم بود..
کتابی که تا چند ساعت پیش دستش بود و نگاه قشنگو بهش دوخته بود..
ورقه هائی که هنوزم بوی دستاشو میدادن..کتابی که یه هفته لحظه به لحظه باهاش بود..
ورقش میزدم و تو افکارم غرق..که دیدم گلبرگهای رز قرمز از لای کتاب ریخت رو زمین ..
وقتی نگاه کردم یه کاغذ همراه گلبرگ های رز لای کتاب بود..
مجتبی یه نوشته لای کتاب گذاشته بود..دستام شروع کردن به لرزیدن..
به زحمت لای کاغذ رو باز کردم
سلام خانوم اکبری..از گفتن شرم داشتم..حجب و حیاتون مانع گفتنم شد
از طرفی هم نتونستم احساسمو پنهون کنم..تو این یه هفته برای اثبات حسم خیلی کارا کردم..
فکر میکنم اونقدر شناخت پیدا کردم که بتونم این تقاضا رو ازتون داشته باشم..
میخوام فکراتونو بکنید و اگه جوابتون بهم مثبته یه طوری جوابمو بدید 
و اگر که نه ازتون معذرت میخوام و سعی میکنم فراموش کنم و جسارتمو ببخشید..
وقتی نامه شو خوندم تموم تنم گر گرفت..مجتبی هم همون حس و علاقه رو داشت
فهمیدم که وقتی میگن دل به دل راه داره درسته..میشه با نگاه و دل هم حرف زد ..
خوشحال بودم ..ولی چطور میتونستم جوابشو بدم..نمیتونستم صریح حرفمو بزنم
در ثانی منظورشو نفهمیده بودم..باید بیشتر حرف میزدیم تا  بشتر بشناسمش
نمیتونستم ردش کنم.. واقعا اگه نیتش خیر بود دوستش داشتم 
چشم بسته هم نمیتونستم جواب مثبتمو بدم..
اون روز انگار رو اسمونا پرواز میکردم..حال و هوام عجیب بود..دو دلی و گنگ..مثل یه توهم..
تو خواب و بیداری..خوشحال بودم و کلافه..ناراحت و نگران..
چی میتونستم بگم؟ چی باید بگم؟ چی درسته؟ اشتباه نکنی..
اگه قبول میکردم ممکن بود در مورد فکر بد بکنه که زود و بی تحقیق جوابشو دادم
اگه ردش میکردم هم نمیشد..دلم اسیرش شده بود..نمیخواستم از دستش بدم...
فردای اون روز انگار مجتبی منتظرم کنار در ایستاده بود..تا منو دید طرفم اومد..
ضربان قلبم شدت گرفت..خانوم اکبری..میدونستم میخواد چی بگه..
سلام..خواستم بازم از کمکتون تشکر کنم..
سلام..خواهش میکنم.نیازی به تشکر نیست..
خانوم اکبری نوشته ی منو دیدید؟ نوشته ای که لای کتاب گذاشته بودم..
هول برم داشت..دست پاچه شدم..کلی حرف تو دلم تلمبار بود و نمیدونستم از کجا شروع کنم..
آقای نظری باید در اون مورد مفصل حرف زد..نمیشه با یه کلمه جواب داد..میفهمید که چی میگم..
بله..درسته..پس منتظر می مونم تا تو یه فرصت مناسب صحبت کنیم..
تصمیممو گرفته بودم..باید محکم و قاطع حرفمو میزدم..نباید در برابر علاقه ام ضعف نشون میدادم..
ساعت آخر دانشگاه وقتی از دانشگاه بیرون اومدم صدای آشناشو شنیدم
سلام.خسته نباشید..میشه الان صحبت کرد؟..
چاره ای نبود..باید برای روشن شدن موضوع صحبت میکردیم .
سلام..ممنونم..همچنین..باشه..مشکلی نیست..
رفتیم طرف فضای سبز دانشگاه و رو نیمکت هاش نشستیم..
همون نیمکت هائی که شاهد احساسم بود و قبلا هم اونجا بودیم..
نمیدونستم از کجا شروع کنم..استارت صحبت هامونو مجتبی زد..
ببینید خانوم اکبری..من اونقدر آدم پررو و بی ملاحظه ای نیستم..
حالا هم میبینید لب به سخن باز کرد فکر میکنم از تصمیمم مطمئنم..
خیالم راحت شد..درست همون قضیه ای بود که میخواستم بگم ولی نمیدونستم از کجا شروع کنم
آقای نظری منم رو این مسئله تاکید دارم..
من با روابط بین دخترا و پسرا مخالفم..خواهشم اینه اگه واقعا قصد ازدواج دارید پیشقدم شید..
اگر نه همین جا تموم شه..شما برام محترمید و نمیخوام بی احترامی بهتون کرده باشم
مجتبی حرفمو قطع کرد و گفت..
ولی یه دوره برای اشنائی بیشتر لازمه..یه دوره ی کوتاه تا از عقاید و رفتار هم بیشتر بدونیم
البته با رعایت اصول و عقایدمون..نظرتون چیه؟
نمیخواستم از دستش بدم..قبول کردم..ولی عهد کردم مواظب رفتارم باشم و نذارم رابطمون طول بکشه ..
کمی از حواشی صحبت کردیم و بعدش خداحافظی کردم و بطرف خونه حرکت کردم..
تو راه که بودم گذشت زمان رو حس نمیکردم..فقط راه میرفتم و به حرفهامون فکر میکردم..
کاش اشتباه نکنم..کاش بتونم با وجود احساسم عاقلانه رفتار کنم و مشکلی پیش نیاد..  
ادامه داره..

مشق عشق...1


هنوزم روز اولی که وارد دانشگاه شدم رو فراموش نمیکنم
یه حس عجیب ..معذب بودم تو کلاسی باشم که پسرا هم بودن..
از بچگی یاد گرفته بودم که نباید با پسرا هم کلام شم..میشه گفت یه خانواده ی کاملا مذهبی..
ولی حالا باید تو یه کلاس با هم باشیم..وجودشون تموم تمرکزمو بهم میریخت..
ولی با گذشت زمان عادت کردم و سعی میکردم زیاد تو چشم نباشم ..
بر عکس هم کلاسیام بخاطر گوشه گیریم و بی اعتنا بودنم دیده نمیشدم و کسی هم کاریم نداشت..
اینطوری راحت تر بودم..اصلا دلم نمی خواست باهاشون هم کلام شم..
یه سال از دانشگاهم گذشته بود..تو این یه سال دید منم نسبت به دانشگاه عوض شد
دانشگاه اونطوری که فکر میکردم نبود..همه جور تیپی توش پیدا میشد..
و منم هم تیپ های خودمو پیدا کرده بودم و محیط دانشگاه رو برام جذاب تر کرده بود..
تا اینکه یه روز تو حیاط دانشگاه یه صدای گرم و غریبه صدام زد..
خانوم اکبری..خانوم اکبری میشه یه لحظه بایستید..
وقتی برگشتم مجتبی رو دیدم..چند بار دیده بودمش ولی نمیدونستم با من چیکار داره..
بفرمائید..امری بود؟
بله..کتابی رو میخواستم که بهم گفتند شما اونو دارید..خواستم اگه میشه چند روزی اونو بهم امانت بدید..
کتابی قدیمی بود که باید از پدرم میگرفتمش..نمیدونستم پدرم حاضر میشه اونو بهم بده یا نه..
ببخشید..کتاب مال خودم نیست..باید از پدرم بگیرمش.. اگه شد فردا براتون میارم..
نمیدونستم به پدرم چی بگم..مطمئنا حاضر نمیشد اونو بهم بده..ولی به مجتبی قول داده بودم..
خلاصه اون کتابو به اسم خودم از پدرم گرفتم و بردم دانشگاه..
وقتی مجتبی کتاب رو دید خوشحال شد..کلی تشکر کرد و گفت مدتهاست دنبالش بوده..
تو نیم نگاهی که بین صحبتهامون به مجتبی داشتم ته دلم لرزید..انگار خیلی وقت بود که میشناختمش..
حرفهاش..نگاهش..لبخندش..ته ریشی که به صورت داشت . طره ی موهای مشکیش رو پیشونیش..
همیشه تو ذهنم تجسمی از یه مرد داشتم درست شبیه مجتبی..
ولی فکرمو احمقانه خوندم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم..
کشتن عشق حق من نبود ولی چاره ای جز اون نداشتم..
اون کتاب بهونه ای شده بود تا هر روز مجتبی رو ببینم و از کتاب برام بگه..
بهونه ای از یه تشکر و اینکه خیلی بدردش خورده..اینکه اگه نبود تو تحقیقش لنگ می موند..
منم از اینکه تونسته بودم کمکش کنم خوشحال بودم..
یه روز صدام زد و گفت میخواد در مورد یه قسمتی از نوشته ها ازم کمک بخواد..
با اینکه با عقایدم سازگار نبود ولی برای یه بارم شده بخاطر دل خودم قبول کردم..
تو فضای سبز دانشگاه..روبه روی هم..سرش پائین بود و نگاهش به کتاب..
اینطوری میتونستم نگاش کنم..وقتی نگاهشو بلند میکرد زود نگاهمو پائین می نداختم تا متوجه نگاهم نشه..
ولی واقعا مجذوبش شده بودم..موهائی مشکی و چشم و ابروئی سیاه..
وقتی نگاهش به کتاب بود راحت تر نگاهش میکردم..
یه چند خطی از کتاب رو برام خوند و بعدش ازم سوالاتی میکرد..
تا جائی که تونستم کمکش کردم..پدرم همیشه در مورد اون کتاب و حرفهاش باهامون حرف میزد..
منم حرفهای پدرمو نقل قول میکردم و براش میگفتم..
تو طول گفتگومون حتی یه لحظه هم چشم تو چشم نشدیم..میشه گفت یکی بود مثل خودم..
ولی من فرق کرده بودم...احساسم فرق کرده بود..ولی مجبور بودم اون حسو خفه کنم..
از آشنائیمون یه هفته گذشته بود..تا اینکه وقتی میخواست کتابو بهم پس بده
نگاهش کردم..انگار وجودمو آتیش زدن..یه حسی تموم جونمو پر کرد..
من واقعا مجتبی رو دوست داشتم..نمیتونستم انکارش کنم..نمیشد خفه اش کنم..
ولی از ابراز عشقم عار داشتم..فقط تونستم با یه لبخند جوابشو بدم و تشکر کنم..
ناراحت بودم که دیگه هیچوقت نمیبینمش..باز کتاب بهونه ای بود برای دیدنش..ولی بعد اون دیگه نمیبینمش..
برای اولین بار از دختر بودنم دلگیر شدم ..چرا نمیتونم حق انتخاب داشته باشم..
باید عشقم رو سرکوب کنم تا به حیثیت و آبروم لطمه ای نخوره..
.
ادامه داره