مشق عشق...6
یه سالی از زندگی مشترکمون میگذشت..
حرفها و سرزنش های کتایون زندگی رو برام تلخ میکرد..با دیدنش غصه برم میداشت..
طرفداری های بی جای مجتبی هم آرامشو بهم میزد..هیچوقت نخواست درکم کنه..
مجتبی میدید ولی حرفی نمیزد..شاید اگه مجتبی جلوی حرفهاش می ایستاد کار به اینجا نمیکشید..
یه روز طبق معمول هر روزه کتایون واسه دیدنمون که نه، واسه خراب کردن روزم خونمون اومد..
مجتبی هم خونه بود..امیدوار بودم بخاطر مجتبی هم شده شروع نکنه..
ولی کتایون دست بردار نبود..چپ و راست کنایه میزد..
سمیه چرا خونه رو اینطوری چیدی؟ یه کم سلیقه بخرج بده..
آدم خجالت میکشه فامیلا میان خونتون..
مجتبی زشتی حرفهاشو به روش نمی اورد ..کتایون خوب چطوری بهتره..بگو تا درستش کنیم
هر چی باشه تو بزرگتر از مائی و با تجربه تر..سمیه که هنوز سنی نداره..باید خیلی چیزا رو بهش یاد بدی..
خوب مجتبی سمیه هم باید به حرفهام گوش کنه..اصلا اهمیت نمیده..
هر حرفی زدم باور کنید بخاطر پیشرفت زندگی خودتونه..
همین حرفهای مجتبی باعث میشد کتایون راحت تر و پر جسارت تر به رفتارش ادامه بده..
مجتبی چرا یه ماهواره واسه خونتون نمیگیرید؟ با زمونه پیش برید..رو مد باشید..
بسه اینقدر مثل امل ها زندگی کردید..کمی تنوع تو زندگی لازمه..
با اعتراض گفتم..نه کتایون..ماهواره رو نمیتونم قبول کنم..برکت زندگی رو میبره..
کتایون لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت..کدوم برکت؟
مگه برکت به این چیزاست؟
بعدشم کنترل دست خودته..هر کدومو دوست داری نگاه کن..
شاید با دیدنشون بیدار شی و دور و برت رو ببینی..
بعدشم ماهواره چه ربطی به برکت داره..البته با این وضع هیچ خونه ای برکت نداره..
اون روز تموم شد و کتایون مهمون عزیزمون تشریف بردند..
بعد کتایون شروع کردم به حرف زدن با مجتبی..
ببین مجتبی اگه دخالت های کتایون و حرفهای تحقیرآمیزش ادامه پیدا کنه مجبورم قطع رابطه کنم
من نمیتونم هر روز شاهد حرفها و اداهاش باشم..
منم واسه خودم شخصیت دارم و اینطور زندگی کردن رو دوست دارم..
اگه بنظر اون اُملم واسه خودمه و ربطی به اون نداره..
مجتبی دو دل مثل همیشه بین من و کتایون مونده بود..
ولی سمیه..دوست ندارم بخاطر ما کتایون پیش دوستاش و فامیلا سرافکنده باشه..
من همین خواهر رو دارم و خیلی هم برام عزیزه.احترامشم برای جفتمون واجبه..
اینائی که گفتم یادت بمونه..نمیخوام کدورتی تو خانواده هامون پیش بیاد..
همونطوریکه من ارزش و احترام خانواده ی تورو دارم تو هم باید احترام خانواده مو داشته باشی..
مجتبی رو دوست داشتم و نمیخواستم ناراحتش کنم.همیشه باید سکوت میکردم..
بخاطر مجتبی و درخواست کتایون قبول کردم تا ماهواره بگیریم..
ولی با اومدن ماهواره وضع بدتر شد..دخالت های کتایون بیشتر شد..
کتایون برام معلم پیشرفت و تغییر وضعیت اجتماعیم شده بود..
سمیه الان دیگه دوران کت و دامن تموم شده...ببین اون لباس که تنه اونه چه قشنگه؟ باید بدی برات بدوزن..
باور کن بهت میاد..مگه چیت از اونا کمتره؟..خوشگل که هستی..تیپتم قشنگه..
داداش من چه گناهی کرده مجبوره همیشه این شکلی ببینتت..
یه کمی به خودت برس..به زندگیت برس..رو مد باش..
فردا میریم خیاطی تا برات یه لباس بدوزن با سلیقه ی من..عروسمون باید در شأن ما باشه..
ولی من نمیتونستم اونطوری بپوشم..انگار همه ی نگاه ها طرف من میشد..گوشت تنم میریخت.معذب بودم..
ولی بخاطر خواسته ی مجتبی مخالفت نکردم..ولی نتونستم حتی یه بارم اون لباسو بپوشم..
و این کتایونو بیشتر ناراحت میکرد..
داداش چرا زنت اینقدر سمجه؟ چرا حرفمو گوش نمیده؟..
نمیدونم از این وضع بودن چه خیری دیده..بابا الان جماعت عقلشون به چشمشونه..
میبینن و میگن بیچاره ها حتی نمیتونن واسه عروسشون یه لباس شیک و با لیاقت بگیرن..
سمیه داره با آبروی ما بازی میکنه..همه جا با مقنه و مانتو..پس شال و لباس های شیک رو واسه کی دوختند؟
همین حرفهای کتایون باعث میشد هر روز مجتبی ازم فاصله بگیره و از چشمش بیفتم..
لجبازی نبود..ولی هیچوقت نمی تونستم خودمو مثل دلقک ها درست کنم تا متشخص بشم..
تا شاید آبروی خانواده ی مجتبی حفظ بشه..
ادامه داره..