سحر....قسمت اخر


از همشون خسته بودم...بی احترامی...کنایه... 
مهدی بخاطر من با خانواده اش درگیر شده بود و از خونه زده بود بیرون... 
سحر با مامانم دعوام شد... دیگه نمیرم تو اون خونه.. 
 مگه میشه نری؟ خانوادتن... 
اون خانواده رو نمیخوام..
سحر من هرکاری کردم بخاطر تو بود...
 قبول دارم  قبلاً بهت خیانت کردم. ولی الان تو همه ی زندگیم شدی
 اونا نمیتونن ببینن که دوست دارم...
 سحر اونا راضی نمیشن... بذار من تنها بیام صحبت کنم...
.
به مامانم گفتم ... صحبت کرد.. بابام راضی نشد 
تو این مدت مهدی خونه یکی از دوستاش بود...
 البته پسره خودش نبود یه خونه مجردی بود...
کمی مشکوک میزد.. مثل خونه یه دختر بود.. 
 مهدی رفت دستشویی.. کشوها رو باز کردم.. دیدم خالیه.. یه سری کتب و جزوه درسی ...
 خواستم در کمد دیواری رو باز کنم ..قفل بود..
چیزی که واسم عجیب بود این بود که مهدی سرکار نمیرفت.. 
مهدی چرا سر کار نمیری؟
مرخصیم...
 مرخصی چرا؟...این که نشد زندگی.. از صبح تا شب با همیم ..ولی بی فایده... 
مهدی کارتو از دست میدیا..
باشه سحر از فردا میرم... 
ظهرها ناهار نمیخوردم... ناهارمو میبردم واسه مهدی.. 
میگفتم خودم خوردم.. واسه تو اوردم...
.
تولدش بود
 سحر تو واقعا منو دوست داری؟
اره واسه چی میپرسی؟
دوست داری با هم ازدواج کنیم ؟
اره از خدامه... ولی با این شرایط چکار کنیم مهدی؟
سحر ما یه راه بیشتر نداریم 
چی؟
- یکم من من کرد...
  تنها راهمون اینه که با هم بخوابیم... اینجوری اگه خانواده هامونم راضی نباشن مجبور میشن... 
ترسیدم.. ازش خجالت میکشیدم...
 شاید دوستیمون طولانی بود و پیشش بودم ولی تا حالا نذاشته بودم پاشو از گلیمش درازتر  کنه... 
نه مهدی.. میترسم ..
خیلی اصرار کرد... 
تو منو نمیخوای ... اینجوری جدا میشیم 
گفتم به خانواده ام چی بگم؟
-تو به اونا چیزی نگو... من به مامانم میگم این اتفاق افتاده واگه سحرو نگیرم ازم شکایت میکنه 
خلاصه با حرفاش خام شدم.. کاری که نباید بشه شد.. 
میدونم حماقته.. میدونم بچگیه.. ولی عاشق بودم و هستم..
 باید هرجور که میشد بهش میرسیدم.. 
خیلی روز سختی بود.. همش گریه میکردم.. 
خواهر مهدی زنگ زد ...
مهدی واسم خواستگار اومده .. همه کارا انجام  شده.. قرار عقد گذاشتیم.. تو باید باشی.. 
تا الان گفتیم کیش کار میکنه ولی دیگه نمیشه پنهون کرد..
نمیام ..تو این دو ماه مهدی نبوده... حالا عزیز شدم؟ 
کلی حرف زد و گوشی رو قطع کرد
میبینی سحرم.. فقط تویی که منو واسه خودم میخوای.. 
خواهرته.. نمیشه که نری.. تو برادر بزرگشی.. ازت توقع دارن ..خواهش میکنم برو 
ته دلم دوست داشتم برگرده  خونه شون
شرطم که برم تو اون خونه تویی.. اگه منو بخوان باید تورم  بخوان..
زنگ زد به مامانش... 
مامان من میام.. ولی شماهم قول بدید سحرو قبول کنید..
-ما سحرو قبول داریم.. من دوسش دارم ..باشه ..
بعد از مونا نوبت تو میشه.. قول میدم ..
بعد زد زیر گریه.. 
من الان دو ماهه ندیدمت.. صداتو نشنیدم.. 
.
مهدی اون شب رفت خونه ..خیلی خوشحال بودم.. 
دو روز بعدش عقد مونا بود که من نرفتم..
.
اخر هفته دیدمش 
مهدی چی شد به مامانت گفتی؟
نه هنوز نگفتم 
چرا نمیگی؟
مامانم راضی شده ..سحر جان دیگه واسه چی بگم وخودمونو خراب کنیم.. 
خوب پس کی میاید خونمون؟ 
یکی دو روز دیگه بهت زنگ میزنم ..بیا بالا با مامان حرف میزنیم.. 
باشه..
چند ماهی گذشت تا مهدی گفت الان شرایط جوره.. بیا با مامان حرف بزنیم.
 اخرای اسفند بود.. خوشحال بودم ..بعد از اینهمه سختی داشتم بهش میرسیدم.. 
رفتم خونشون ..
 سحر من میام خونتون.. ولی عقد بسته نمونید.. زود برید سر زندگیتون.. 
قبول کردم.. زنگ زدن خونمون با مامانم حرف زدن و قرار رسمی خواستگاری رو گذاشتن.. 
اومدن خونمون از دلشوره داشتم میمردم 
حرفا زده شد بدون هیچ مشکلی قرار شد هفته بعد بریم ازمایش بدیم و بقیه کارا انجام شه 
یه روز خونه تنها بودم.. دیدم زنگ زدن.. ایفونو برداشتم ..دیدم یه دختریه... 
سلام ..سحر خانم هستن ؟
خودمم.. بفرمایین - میشه چند لحظه بیاین پایین؟
رفتم پایین یه دختر حدود 28 ساله بود 
-  بفرمایین.. 
من سارا هستم - سارا؟ سارا کیه؟
-دوست مهدی
با من چکار داری؟
 گریه کرد ..سحر تورو خدا از زندگی مهدی برو بیرون..
-واسه چی؟ 
یه برگه در اورد از کیفش ..داد بهم.. خوندم..
 انگار دنیا رو سرم خراب شد.. صیغه نامشون بود..
تاریخ شو نگاه.کردم.. دیدم دقیقا هم زمان با وقتیه که از خونه بیرون بوده و چند روزی گذشته بود..
 میدونی اون خونه ای که تو این مدت مهدی توش بود مال کیه؟ 
 اره.. مال پیمان دوستش..
- ساده ای سحر.. خونه من بود..
 دروغ نگو سارا.. من با پیمان صحبت کردم.. اگه مال تو بود چرا تو نبودی؟
من سر کار بودم تا ساعت هفت ونیم شب ..بعد هم تا میرسیدم خونه 9 بود
 شبا که بهت زنگ میزد من پیشش بودم..
سحر اینکارو نکن.. هم خودتو بدبخت میکنی هم منو.. 
الان مهدی تو خونه من خوابه 
گفتم تو برو خونه.. من میام اونجا.. تا باچشمم نبینم باورم نمیشه
رفتم خونه حاضر شدم اژانس گرفتم... رفتم..قبلش به مهدی زنگ زدم 
مهدی جونم کجایی؟ 
خونه ام عزیزم.. خوابیدم - باشه بیدار شدی زنگ بزن
باشه سحرم دوستت دارم.. بعداز ظهر میام بریم خرید باشه؟
باشه گلم فعل..ا
زنگ زدم خونشون مادرش برداشت..
  مهدی هست ؟...گفت اره سحر جان خوابه..
تشکر کردم و قطع کردم ...یکم اروم شدم 
با خودم عهد کردم اگه ساراراست گفته باشه مهدی واسم تموم بشه..
رسیدم خونه ی سارا ..زنگ زدم سارا درو باز کرد.. زدمش کنار..
 با اشاره بهم گفت تو اتاق خوابه 
رفتم تو اتاق خواب اول پشتش به من بود 
سارا جان کی بود
گفتم من بودم 
مثل فنر از رو تخت پرید 
خیلی پستی مهدی
سحر توضیح میدم 
خفه شو.. خیلی نامردی دیگه نمیخوام ببینمت 
سحر...
منو تو تخت یکی دیگه خوابوندی... خیلی بی غیرتی مهدی 
برگشتم سارا رو نگاه کردم ..تو هم پست و بی شرمی سارا.. تو میدونستی مهدی با منه..
 سرشو انداخت پایین...
 کی بهت گفت اینجام 
سارا گفت :من گفتم ... داد زد واسه چی گفتی ؟
مامانت گفته من سحررو نمیخوام.. برو بهم بزن تا تورو واسش بگیرم..
فقط گریه میکردم.. دویدم رفتم سمت در..
 مهدی پرید جلو مو گرفت.. سحر گوه خوردم.. سحر خواهش میکنم.. بزن تو گوشم اشتباه کردم مرگ مهدی 
داد زدم برو گمشو.. حالم ازت بهم میخوره.. 
 بعد از اینهمه بدبختی و شنیدن حرفای اینو اون این جوابم نبود.. 
رفتم سوار اژانس شدم.. ادرس خونه مادرشو دادم.
حسین در رو بازکرد فهمید گریه کردم یکم نگام کرد بعد گفت
سلااااااااااااااام زنداداش خوشگلم ..خوبی اجی جون 
از حرفش چندشم شد ...مامانت هست.. 
اره بیا تو مونا هم اینجاست ..رفتم تو سلام کردم.. جواب دادن.. باهاشون نه دست دادم نه روبوسی.. 
سحر جان مامان چیزی شده دخترم؟
به من نگو دخترم حالم از این دو روییتون بهم میخوره 
چی شده؟ 
جریانو گفتم - ما نمیدونستیم سحر جان.. قسم و ایه که  اون دختره  میخواد تو رو دک کنه خودشو جا کنه 
پاشدم درو محکم کووبیدم بهم 
حسین دوید دنبالم سحر جان واستا 
-چیه تو دیگه چی میگی ؟
 سحر مامان سارا رو انداخت تو زندگی شما که بین تو ومهدی بهم بخوره 
من خیلی باهاش حرف زدم میگه مهدی چون سحر رو دوست داره ما رو فراموش میکنه 
واسم مهم نیست ..مهدی واسم مرده
بهش فرصت بده 
زدم زیر گریه.. 
-چه فرصتی ؟ کم فرصت دادم.. مهدی روش باز شده ..خیانت واسش اب خوردنه
 خسته شدم بسکه جارو خاک انداز دستم بوده  دوروبرشو جارو زدم ..نمیخوامش..
با این حالت کجا میری؟ 
حسین انصافا خیلی خوب بود همیشه هوامو داشت 
گفتم از تو راضیم ولی مامانت ومهدی خیر نمیبینن 
گفت میدونم ابجی ..مهدی لیاقت تورو نداشت.. قدرتو ندونست ..
گفتم حسین تنهام بذار.. خداحافظی کردم و مثل دیونه ها تو خیابونا قدم زدم.
 سرم گیج میرفت ..نشستم وسط خیابون.. سرمو گرفتم تو دستم.. زار زار گریه کردم
 نفهمیدم که تو خیابون نشستم.. ماشینا بوق میزدن همه فکر کردن دیونه ام. گوشیمو خاموش کرده بودم 
رفتم خونه ساعت 11 شب بود 
مامان بیچاره ام جلو در بود منو دید وحشت کرد
چه بلایی سرت اومده ؟
جواب ندادم رفتم تو یه اتاق درو قفل کردم و فقط گریه کردم..
 
هیچوقت اون روزا یادم نمیره.. البوم عکسامون جلوم بود ..کادوهاش .. حلقه ای که داشتم تو دستم.. 
بعد از چند  روز به اصرار مامانم بخاطر گریه هاش .. منو برد دکتر پیش یه مشاور.. 
خیلی کمکم کرد ..بعد از 7 -8 ماه کم کم خوب شدم..
 برگشتم به زندگیم.. رفتم سر کار.. یه وقتایی حالم بد میشه.. ولی نه همیشه..
بچه ها خانوادم بی تقصیرن.. اون بیچاره ها نمیدونستن من کجام.. 
اعتماد داشتن بهم.. فکر میکردن ارایشگاهم.. هر روز صبح به مامانم میگفتم میرم ارایشگاه ولی میرفتم پیش مهدی.. 
 بچه ها  اشتباهاتم بزرگه .غیر قابل بخشش.. کاری کردم که اینده مو تباه کردم
 خدا منو بخشید.. چون توبه کردم.. اون رفت.. ولی اثرات و زخمای بدی تو روح و جسمم گذاشت.. 
هنوز بعد از گذشت چند سال روزای تولدم ..روز ولنتاین.. عید.. از طرف مهدی یه بسته بهم میرسه...
هیچکدومش باز نشده.. همه ش یه بسته است که تو کمدمه ..
هنوز جرات و جسارت اینو پیدا نکردم که بریزمشون بیرون ..
مهدی هنوز مجرده و برگشته به روزای قبل اشناییش با من 
ولی واسه من مهدی تموم شده 
هنوز عاشقشم.. هنوز دوسش دارم ..ولی بی ارزشه واسم 
به یه داداشی که تو سایت دارم قول دادم فراموشش کنم و میکنم
 این داستانو گذاشتم که با خوندن و یاد اوری دوبارش  از یاد ببرمش.. فقط واسم دعا کنید..
.
.
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
رها جون ازت ممنونم واسه زحمتی که کشیدی
.
.
.
داستان سحرم به لطف سحر تموم شد
براش آرزوی موفقیت و زندگی سالمی دارم
سحر خیلی اشتباه کرد ولی هیچ وقت دیر نیست
تاوان اشتباهش خیلی زیاد بود ولی کاری که شده و گذشته
مراقب اینده مون باشیم تا دوباره خطا نریم
 
لازم میدونم خودمو معرفی کنم
من رهام.. 32 ساله و متاهل..
هیچ نسبتی هم با کابوس ندارم
شنیدم تو سایت پخش کردن خواهر کابوس و دختر شهردار میانه ام
من حتی روی شهر میانه رو هم ندیدم
پس نزارید از آدماش خاطره ی بدی داشته باشم...
دوستتون دارم.

سحر...5


رفتم خونه شون...

مهدی رفت بیرون واسه شام خرید کنه... گوشی داداشش زنگ خورد..

یواشکی حرف میزد ...

 ولی من اسم مهدی رو شنیدم ..شک کردم...

یکم که گذشت به بهانه ی اینکه گوشیم خاموش شده گوشیشو گرفتم و شماره اخرشو برداشتم ..

زنگ زدم... یه دختری جواب داد...

باهاش حرف زدم.. دوست دخترش بود... 

خسته شده بودم ...مهدی اومد ..

بهش قضیه رو گفتم ... زیربار نرفت ... گوشیش زنگ خورد...

رد تماس داد

کی بود؟

یکی از بچه ها به اسم پیمان ... یکم باهاش درگیرم نمیخوام جوابشو بدم ...

بعد گوشی من زنگ خورد

دختره بود..

گفتم با مهدی کار داری؟  گفت اره

گوشی رو دادم به مهدی  .. گفت کیه؟ ... گفتم پیمان 

یکم نگام کرد... بعد گوشی رو گرفت ..

یه دفعه حالتش عوض شد ..

کی گفته به سحر زنگ بزنی... بازم مثل دفعه قبل که سحر زن منه دیگه مزاحم نشید و از این حرفا ...

با خودم گفتم   ایندفعه دیگه کوتاه نمیام.... دعوامون شد... شدید...

من داد زدم... اون داد زد...

اخرش گفت مقصر تویی

گفتم چرا؟..... گفت حق نداشتی منو تنها بذاری... 

رفتم خونه ...دختره زنگ زد...

چند وقته مهدی رو میشناسی؟

یه هفته است ولی یه بار دیدمش ..

گفتم من نامزدشم... عذرخواهی کرد و گفت دیگه مزاحم مهدی نمیشه...

 

فرداش مهدی اومد دم خونمون ..

نرفتم پایین ...زنگ زد خونه... سحر بیا... مهدی 

دوست نداشتم از اختلافمون چیزی بدونن... گوشی رو برداشتم... 

چرا گوشیت خاموشه؟

چرا باید روشن باشه مهدی؟

بیا من پایینم واست توضیح میدم... 

رفتم پایین خیلی داغون بود..

دیدم بازم داره سیگار میکشه.. 

سیگارو گرفتم رو دست خودم خاموش کردم.. 

عصبانی شد ...

اونقدر درد داشت که دلم میخواست گریه کنم ... فقط چشمام پراشک شد...

مهدی چرا بهم خیانت میکنی؟ 

سحر بذار رو راست باشم ..

2 ساله با یه دختری به اسم سارا زندگی میکنم...  واسه زندگیم نمیخوامش...

مامانم تو رو وارد زندگیم کرد که اونو فراموش کنم... من فقط شبام باهاش میگذره...

 ولی دیشب بهش گفتم نمیخوام باهاش باشم....خسته شدم از این کارا ...

میخوام سروسامون بگیرم ...

گفتم تلفنهای گاه و بیگاهی که میشه چی؟

اون بود... گفت اره.. ولی دیگه نمیبینمش..

رفتیم خطشو عوض کردیم 

سارا اومده بود دم خونشون... مهدی خونه  نبود...

سارا تا 2 شب اونجا بود... 

مهدی بهش گفت برو سارا من دارم ازدواج میکنم و سارا رفت...

 

با مهدی میرفتیم پیش دکترش حالش یه جوری بود ...

تو خیابون بودیم ..حس کردم شالم داره از سرم میفته ...

دستمو از دستش کشیدم بیرون..

عصبانی شد ...مچ دستامو سفت گرفت..

چه غلطی کردی؟

روسریم داره میفته..

سحر داری میری رو اعصابم

بغض کردم

مگه چکارت کردم؟

دوباره تکرار شد ... بازم زد تو گوشم ...

یه جوری که تا چند دقیقه چشام همه جا رو سیاه میدید ...

بعدم منو گذاشت و رفت

دویدم دنبالش ..حالش بد بود..

مهدی تورو خدا واستا... لااقل بگو چی شده ...

برو گمشو ...

واستادم ..اون رفت ..بعد از چند دقیقه راه افتادم ..اروم میرفتم که دیدم اومد..

دستمو گرفت.. سحر غلط کردم 

چندشم شد ..

دستمو کشیدم بیرون

برو مهدی..

ببخشید سحرم دیگه تکرار نمیشه 

با حرفاش و بغض تو صداش و اشک تو چشماش راضی شدم  ببخشمش ...

وقتی ادم عاشق میشه فقط احساسش کار میکنه عقل و منطق تعطیله..

منم اونطوری بودم

به چشمم بدیشو میدیم ولی نمیتونستم ازش دل بکنم... 

توبه میکردم ...ولی توبه گرگ مرگه...

روزامون گذشت... شد یه سال.. دو سال...  

نزدیک عید بود ...مادرش گفت ..من ومونا عید میریم کیش ..حواست به بچه ها باشه..

اونا رفتن کیش...صبح چهارم فروردین بود

هر چی زنگ زدم مهدی جواب نداد.. خونشون جواب نداد... داداشش جواب نداد...

مامانش زنگ زد ...امارشونو گرفت .. گفتم خبر ندارم... 

حاضر شدم رفتم خونشون... نبودن ...

داشتم دیوونه میشدم از دلشوره...

ناامید و نگران ...تا اینکه دیدم داداشش با ماشین داره میاد...

حسین کجا بودید؟... چی شده ؟

سحر اروم باش ... بیا بریم تو خونه بهت بگم   

داد زدم من از صبح تا الان تشنه و گشنه دنبال شماهام ...چرا جواب نمیدادی ...

گفت مهدی بیمارستانه ...دیگه هیچی نفهمیدم... فقط گریه میکردم ...

چرا حسین چی شده؟

اپاندیسشه... رفتیم بیمارستان... نذاشتن من شب بمونم ...حسین موند پیشش

دو شب نگهش داشتن... بعد اوردیمش خونه ...

مامانش از خوش گذرونیشون تو کیش نگذشتن...

من موندم بالای  سرش ...غذاشون ... داروهاش... نظافت خونه ....

حتی حموم کردن مهدی تا وقتی خوب شد...

مامانش بیستم فروردین اومد... خیلی چیزا رو نمیگم .. بلاهایی که تو اون مدت سرم اوردن...

حرفای مامانش که اعتماد به نفسمو ازم گرفت...

نابود شدم ولی دیگه افتاده بودم تو لجبازی ...

فهمیده بودم به درد هم نمیخوریم ولی نمیخواستم کم بیارم ...

مامانش باهام لج میکرد... همش درگیری... همش دعوا….

ادامه داره...

.

سحر اشتباهات زیادی داشت... خانواده اش هم اشتباهات زیادی داشتن...

 ما آدما تو زندگیمون زیاد اشتباه می کنیم...
 
بعضی از این اشتباهات جبران پذیرن و بعضیاش صدماتی دارن که تا آخر عمر همراه مونه..
 
حتی جبران اشتباه هم با پرداخت هزینه زیاد همراهه...
 
دوستی می گفت یه خودکار میخری صد تومان و شروع می کنی به نوشتن....
 
یه جا اشتباه می نویسی.برای پاک کردنش باید غلط گیری بخری هشتصد تومان....
 
  این مصداق عینی جبران اشتباهه که هزینه زیادتری داره...
 
سعی کنیم اشتباه نکنیم و اگه مرتکبش شدیم ازش درس بگیریم...

سحر....4


اوضاع خوب بود... همه با هم خوب بودیم و هیچ اتفاق خاصی نبود..

فرزین داداشم ازم خواست با نامزدش و مهدی بریم بیرون...

میخواست  مهدی رو محک بزنه... منم قبول کردم

فرزین موقع خواستگاری سرباز بود و اون موقع اومده بود مرخصی... 

با هم رفتیم جاده اتیشگاه... اون روز خیلی خوب بود و خوش گذشت...

اون شب اومدیم خونه فرزین گفت مهدی رو خیلی دوست داری؟

چطور؟

اگه بگم به دردت نمیخوره چی اجی؟

اخمام رفت تو هم...  

واسه چی اینو میگی ؟

گفت جواب منو بده 

یکم من من کردم ..

داداشی خیلی دوسش دارم من جز مهدی با کسی ازدواج نمیکنم... 

با حالت عصبی سرشو تکون دادو خندید ...

دیوونه ای سحر..

چرا؟

 چیزی نگفت ....اگه دوسش داری باید پوستت کلفت باشه 

.

گذشت و روزامون عادی و معمولی بود تا روز 4 شنبه سوری ..

مهدی اومد دنبالم که بریم خونشون...

 مهدی بریم یکم تو خیابونا بچرخیم؟

 نه ...

هی اصرار کردم ...

گفت بریم خونه با مونا وحسین بریم 

رفتیم خونه نه مونا بود نه حسین...

 با مامانش احوال پرسی و روبوسی کردم و اومدم نشستم پیشش مامانش ...

مهدی پرسید بچه ها کجان؟

با فرید(دوست مونا) و سارا(دوست دختر حسین)رفتن بیرون ...

بعد مامانش رفت تو اتاق ..

بیا ما.هم بریم پیش بچه ها ..

خسته ام ولش کن

پس ببین مونا کجاست ...منو ببر پیش اونا ...

دوست ندارم امروز خونه باشم ...

گوشیم زنگ خورد... فرزین بود ...

ابجی زود بیا خونه... خیابونا شلوغه مواظب باش... بیا که بریم بیرون ...

.

مامانش اومد تو پذیرایی...

کی بود؟

داداشم بود

چکار داشت؟

تعجب کردم چون دلیلی نداشت بهش بگم.. ولی گفتم ..

داداشم گفته زودتر بیا... 

یه دفعه گفت ..داداشت تازه فهمیده ابجیش شبا دیر میاد یا بعضی شبا نمیاد؟ کلاشو بذاره بالاتر...

وقتی مامانش این حرفو بهم زد انگار با پتک کوبیدن تو سرم...

مهدی داد زد مامان ساکت شو ..چرا چرت و پرت میگی..

مامانش گفت این از الان داره اتیش میسوزونه تو زندگی ما ..

واسه چی میگه چرا مونا رفته بیرون ...

گفتم   مامان من یه همچین حرفی نزدم

من به مهدی گفتم بیا بریم پیش مونا اینا

 بعدم سرمو گرفتم و با بغض خداحافظی کردم و رفتم ...

 

مهدی دوید دنبالم.. 

سحر کجا میری؟

به تو ربطی نداره.. 

واستا میرسونمت ..

قدمامو تند کردم ...مهدی ماشینو  اورد بیرون   دیدم داره میاد رفتم تو پیاده رو ..

با ماشین کنارم میومد ...

سحر بچه بازی در نیار..

نمیخوام ببینمت 

خواهش میکنم واستا.. 

مهدی برو دیگه هم سراغم نیا.... 

پیاده شد ..روبروم واستاد.. رومو برگردوندم ..

سحر چرا بچه بازی درمیاری؟

حرفای مامانت رو نشنیدی ؟

اشکام یکریز میریخت رو صورتم...

دوست داشتم میتونستم حرفی بزنم ولی بچه تر از اون بودم که بتونم...

راهمو کشیدم برم که بازومو گرفت ..

من نمیزارم هیچ جا بری 

گفتم ولی من میرم ...

باهام دعوا کرد... گفت مرگ مهدی ...

سست شدم نگاش کردم 

دیدم اونم گریه میکنه 

نشستیم تو ماشین.. دم یه دکه نگه داشت.. سیگار گرفت ..

این چیه تو دستت ؟؟؟؟؟؟؟؟

ولم کن بابا ...

.

رفتم خونه ...مامانش زنگ زد ...

سرم درد میکرد ...

گوشی رو خاموش کردم و جواب ندادم ..

دیگه خونشون نرفتم ...مهدی رو بعضی وقتا میدیدم...

عید شد...رفتیم شمال تا سال تحویل...

 از مادرش خبر نداشتم ...سال تحویل مهدی زنگ زد...

 مادرش با مادرم حرف زد ...عید رو تبریک گفت ...

بعد من گوشی رو گرفتم بهش تبریک گفتم ..

بهم گفت ..ادم از مادرش قهر نمیکنه ؟

چیزی نگفتم...

.

روز ششم عید برگشتیم خونمون...

مهدی اومد دنبالم برم خونشون ..

مامان عید دیدنی میرم خونه ی مهدی اینا...

برو ...سوغاتیاشونم ببر ...

ادامه داره...

.

.

سحر نظراتتونو میخونه

بهم گفته جواب ندم تا اشتباهاتشو بگید و بفهمه...

نظر بدید ولی بهش توهین و بی احترامی نکنید

شما هم یه روز اشتباه میکنید

هر آدمی میتونه اشتباه کنه

فقط یه اشتباه رو نباید دوبار تکرار کنیم

بخونید و سعی کنید سحر دومی نباشید...

دوستتون دارم

سحر...3


دکتر یه سری داروای تقویتی بهش داده بود...

صبحا ساعت 10 بیدارش میکردم و بهش یه لیوان شیر میدادم..

واسش لقمه میگرفتم و بهش میدادم...

مامانش نگامون میکرد... چشاش پره اشک میشد.. همش ازم تشکر میکرد..

ساعت 12 واسش پرتقال اب میگرفتم.

 بهش داروهاشو میدادم..

 ساعت دو هم ناهارشو ..

مهدی همش خواب بود..

فقط بیدار که میشد نگام میکرد و میخندید..

الانم که یادم میاد بدنم میلرزه...

فکر میکنم که همه اینا یه خواب بوده..

15 روزی گذشت مهدی سالم سالم شد...

خیلی خوشحال بودیم... بیشتر از همه خودش...

تقویتش میکردیم...همه چی براش میگرفتیم...

 باباش یه وقتایی میومدخونه ی اونا...

 مادر و پدرش از هم جدا شده بودن...

 یه بار پدرش صدام زد.. رفتم حیاط..

تو خیلی خانومی.. خیلی خوبی.. و  واسه اینکه بخوای عروس مریم  بشی حیفی..

اونا گرگن و پاره ات میکنن ..مواظب خودت باش ..بدون سلام گرگ بی طمع نیست...

ناراحت شدم..رفتم تو فکر... اخه اون پدر مهدی بود چرا باید اینطوری بگه...

کم کم فراموش کردم...

حسین میرفت باشگاه.. ازش خواستم مهدی رو هم ببره..

یه ماه تموم شد...

مهدی هر روز ساعت 2 میومد دنبالم... ناهار میرفتیم خونه اونا تا 9 شب...

بعد منو میرسوند خونه..

بعضی وقتا هم از صبح میرفتم خونشون...

 اونم از سر کار مستقیم میومد خونه ..

روزای خوبی بود .

 ولی  میترسیدم.. یه چیزایی بود که اذیتم میکرد ..

وقتی تلفن خونشون زنگ میخورد گوشی رو بر میداشتن ..

بعدش یواشکی به مهدی یه چیزی میگفتن و میفرستادنش به بهانه خرید بیرون..

اونم میرفت ...

بعضی وقتا زود.. ولی بعضی وقتا دو ساعت طول میکشید تا بیاد.

مامانشم میشست با من حرف زدن که من فکری نکنم...

 

نزدیک عید بود..

مهدی کارش زیاد شده بود.. منم هر وقت حوصله داشتم میرفتم اونجا...

احساس غریبی نمیکردم انصافا اونا هم باهام خوب بودن

 یه خانواده بودیم ومنم عروس خانواده 

دیگه تذکر باباش از یادم رفته بود...

داشتیم خونه تکونی میکردیم.. هم خونه خودمون هم خونه ی مهدی اینا رو...

البته بیشتر خونه ی اونا بودم.. از صبح زود میرفتم تا اخر شب.. 

یه شب داشتم اماده میشدم بیام خونه... به مهدی گفتم بریم ..

مامانش گفت امروز بمون خونه ما.. گفتم نمیشه و نمیتونم ..

ولی با اصرارشون راضی شدم ..به مامانم زنگ زدم گفتم میرم خونه لیلا اینا ..

لیلا دوست صمیمی بود..با لیلا هماهنگ کردم...

گفتم میمونم پیش مهدی.. ولی به مادرم گفتم میام پیش تو ..

لیلا کلی باهام حرف زد که دارم اشتباه میکنم.. ولی گفتم بعدا باهات حرف میزنم..

مامانم یکم مکث کرد بعد راضی شد..

تا اون روز سابقه نداشت شب بمونم بیرون...

اون شب موندم اونجا ..

تا ساعت دو وسه داشتیم کار میکردیم ..

بعد یه چای خوردیم و شد وقت خواب ..

یکم ترسیدم ..خوب یه دختر بودم که تا حالا دور از خانواده م نبودم..

مامانش دید تو خودمم ..پرسید چیزی شده

گفتم نه ...پرسید بامهدی حرفت شده؟

خندیدم و گفتم نه... اینطوری نیست ...

مهدی اومد تو اتاق ...مامانش رفت ...

سحر چرا موندی اینجا؟

چطور مگه؟

مامان میگه اگه خوب بود نمی موند اینجا...

عصبانی شدم... گفتم اصرار اون و مونا بوده..

لباسامو برداشتم که از اتاق برم بیرون که در رو  بست ..

دستمو گرفت...

بذار برم...

نذاشت ...منو نشوند کنار خودش...

شوخی کردم ...دوست داشتم اذیتت کنم ....

بعد فقط نگام کرد ..

سحر تو خیلی خوبی ..خیلی ماهی ..

مامان میگه اگه تو رو از دست بدم پشیمون میشم ..

با ترس نظر خودشو پرسیدم

من که عاشقتم...

وقتی بهش نگاه میکردم واقعا به عشق و علاقه اش پی میبردم ..

یه دفعه یه ترسی افتاد تو نگاهش..

با ترس ازم پرسید..

سحر تو منو دوست داری یا بخاطر مادرم با منی؟..

اونقدر بچه نیستم که آینده مو بخاطر کسی تباه کنم.. 

یه نفس راحت کشید و بغلم کرد..تشکر کرد.. گونه مو  بوسید ..

بریم بیرون پیش بقیه ...دوست ندارم فکر بدی کنن..

رفتیم بیرون ...

داداشش گفت فردا جمعه است.. بریم تو حیاط هم قلیون بکشیم هم تخته بازی کنیم..

مامانش رفت خوابید و ما 4 تا رفتیم تو حیاط ...

تا وقتیکه هوا روشن شده بود تو حیاط تو سرما لرزیدیم و بازی کردیم ...

خیلی خوش گذشت ...

ساعت نزدیک 6 بود رفتیم بخوابیم

مهدی و حسین تو پذیرایی خوابیدن..

مونا ومن تو اتاق مهدی ..

مامانش تو اتاق مونا خواب بود..

خواب بودم که دیدم یکی صدام میکنه ..چشمامو باز کردم دیدم مهدیه

سحرم بیدار نمیشی ؟

مگه ساعت چنده؟

11... پاشو خانومم صبحانه بخوریم..

یکم کار کنیم.. بعداز ظهر میخوایم بریم بیرون... 

یه زنگ به مامانم زدم و گفتم خونه مونا اینام

مامانم عصبانی شد که مجبور شدم بازم دروغ بگم و بگم که مهدی اینا نیستن ...

مامانش با مامانم حرف زدو تعجب کردم که به همین راحتی دروغ میگفت

خلاصه ناهارم یه چی حاضری خوردیم و کارامون که انجام شد حاضر شدیم بریم بیرون.

اون موقع مونا یه خواستگاری داشت به اسم فرید که قرار بود ازدواج کنن..

اونم اومد ..همه تو ماشین فرید بودن ..من ومهدی هم تو یه ماشین ...

اون شب خیلی خوش گذشت.. شامو خوردیم و منو رسوندن خونه و خودشونم رفتن خونه...

ادامه داره...

سحر...2


مهدی دوستی داشت که قبلا با زنش هم کلاس بودم...

رضا و مهسا...

همه جا باهم بودیم... قرار بود بعد از مراسم خواستگاری با هم بریم بیرون..

مهدی و مونا و مادرش اومدن خواستگاری...

بعد از کمی مقدمه چینی حرفا زده شد و...

موقع رفتن مادر مهدی گفت

اگه اجازه بدید سحرو باخودمون ببریم بیرون...

 داداشم اخم کرد که ما هنوز جواب ندادیم و...

بالاخره راضی شدن و با هم رفتیم...

تو ماشین احساس کردم که جو سنگینه...

مامانش با لحن  بدی گفت

منو بذارید خونه ...

مونا ومادرشو گذاشتیم خونه ..

به رضا و مهسا زنگ زدیم و قرار گذاشتیم تو یه رستوران سنتی به اسم سنگلج...

.

مهدی چی شده؟ چرا مامانت حوصله نداشت؟

مامانم مخالف ازدواج ماست..

چرا؟

جواب نداد...حرصم گرفت عصبانی شدم...

مگه من مسخره ام و ...؟

یه دفعه بهم سیلی زد که برق از چشام پرید..

چند لحظه مات بودم... بعد یه دفعه زدم زیر گریه...اونم با صدای بلند..

ماشینو یه گوشه پارک کرد..

سحرم ببخشید.. به خدا ناراحتم... نمیخوام از دستت بدم... خواهش میکنم گریه نکن..

برگرد بریم خونتون..میخوام دلیل مخالفت مامانتو بدونم..

رفتیم...

مامانش گفت

دلیلی ندارم.. فقط حس میکنم تصمیم گیری زود بوده و شما به درد هم نمیخورید...

یکم بیشتر با هم باشید تا شرایطتون درست شه..

 واسه مهدی هنوز خیلی زوده...22 سالشه...

من خیلی تو رو دوست دارم تو عروس قشنگ خودمی.. و حرفائی زد که باور کنم..

.

چند روزی گذشت...

یه روز مامانش بهم زنگ زد...

موضوع مهمیه... بیا تا در موردش صحبت کنیم...

رفتم...

داشت غذا درست میکرد...حسین ،داداش مهدی میرفت دانشگاه..

کمکش کردم غذاشو بار گذاشت..

سحر دوتا چایی بریز بیار بشینیم صحبت کنیم...

چای اوردمو نشستیم شروع کرد حرف زدن...

اول از مشکلات زندگیش و اذیتای مادرشوهرش شروع کرد تا رسید به من ومهدی.

تو این چند روزه همش تو خونمون دعواست..

مهدی میگه من سحرو میخوام ومن مخالفم.

نه بخاطراینکه با تو مشکل داشته باشم. نه.

با مهدی مشکل دارم...

مهدی تقریبا دو سه ساله اعتیاد داره... تقریبا 5 شش ماهی بود که استفاده نمیکرد..

یه روز قبل از اینکه بیایم خونه تون تو جیب مهدی مواد پیدا کردم..

ولی چون قول وقرار گذاشته بودیم اومدیم خونتون...

مهدی قسم خورده که مصرفش کمه و الان ده روزه که تازه مصرف داره..

کلی گریه کرد که من با مهدی بمونم واسش انگیزه شم که ترک کنه منم قبول کردم...

.

مهدی یه هفته بعد آشنائیمون با اصرار من رفته بود سرکار...یه کارخونه...

با مادرش رفتیم محل کارش تا یه ماه براش مرخصی بگیریم

به بهونه ی اینکه باید تحت نظر دکتر باشه...

 

مامانش به محمد دوست مهدی گفت که تا مهدی اومد بگیرن ببندنش به تخت...

 من و حسین مخالف بودیم...

دوست نداشتم اونجوری باهاش برخورد کنن.. قرار شد باهاش حرف بزنم..

مهدی اومد خونه.. منو که اونجا دید کلی ذوق کرد..

رفتیم نشستیم تو حیاط... یه الاچیق داشتن.. مامانش واسمون چای اورد..

تا نشستیم مهدی بغلم کرد و تشکر کرد که اومدم پیشش..

بغض کرده بودم.. اونم همینطور...

مهدی مامانت همه چیزو بهم گفته...

میدونم سحر.. خودم ازش خواستم بهت بگه.. ولی فکر نمیکردم  بمونی...

الان می بینمت  انگار دنیا مال منه..

سحر جبران میکنم... واست یه زندگی میسازم که همه حسرتشو بخورن...

حاضری بذاریش کنار؟

اگه تو کنارم باشی اره...

رفتیم دکتر...

مهدی از فرداش قرار شد بخوابه خونه...

دیگه ارایشگاه هم نمیرفتم...به مامانم نگفته بودم که میرم خونه مهدی و آرایشگاه نمیرم..

ادامه داره...

.

.

من تو داستانام از اسم مستعار استفاده میکنم...چون دوست ندارن شناخته شن...

پس هر گردی گردو نیست

ممنونم از لطفتون مثل همیشه...

سحر...1

سال اخر دبیرستان بودم... یه دختر شر و شیطون... همه دوستام دوستم داشتن.. یه گروه 5 نفره شاد که با هم میرفتیم کلاس ارایشگری... هیچکدوم دوست پسرنداشتیم.. دیپلم کهگرفتم با دوتا از بچه ها رفتیم تو یه ارایشگاه کار کنیم.. یه دختر تقریبا 28 ساله هم میومد به اسم مونا.. کم کم رابطمون با هم خوب شد.. من خوش برخورد بودم زود با همه صمیمی می شدم و شایدم اشتباهم همین بود همه رو از دریچه کودکیم نگاه میکردم به نظرم همه خوب بودن و هیچکس بد نیست.. با مونا صمیمی شدم.. مامان مونا همیشه اونجا بود... مسیر خونمون یکی بود.. یه بار که میخواستیم بریم خونه مهدی داداش مونا اومددنبالمون.. اولین بار مهدی رو اونجا دیدم.. مامان مونا اصرار کرد که میخوایم بریم بیرون..تو هم بیا.. گفتم مامانم نگران میشه ولی اصرار کردن.. منم به مامانم گفتم وبا هم رفتیم جاده چالوس .. شام و قلیون وبعدم منو رسوندن خونه... تا اینکه مامان مهدی خواست که منو مهدی با هم اشنا شیم و اگه مناسب هم بودیم ازدواج کنیم... روزامون میگذشت... بهش عادت کرده بودم و اکثر روزا با هم بودیم... همیشه اونجا بودم... ارایشگاه هم نمیرفتم... . یه روز مهدی زنگ زد سحر منتظرم نباش...امروزنمیتونم بیام دنبالت...میخوایم بریم خونه خاله م اینا... شک کردم...آخه همیشه همه جا منو به عنوان عروسشون میبردن.. چند بارم خونه ی خاله ش رفته بودیم... به مامانش گفتم.. کمی من و من کرد.. اره میخوایم بریم اونجا.. شک کرده بودم... شب زنگ زدم خونشون کسی جواب نداد. دیگه خیالم راحت شد که خبری نیست و رفتن ... تااخر شب مهدی هر نیم ساعت یه بار بهم زنگ میزد و حرف میزدیم... . صبح گوشیم زنگ زد.. جواب دادم ... یه دختر بود... تو با مهدی چه نسبتی داری؟ دوستشم ..شما؟ من سوگندم... منم دوستشم.. گفتم واسه چی دروغ میگی؟ قسم خورد... گفت دیشب تا صبح هم خونه مهدی بودم.. باورم نشد... دروغ نگو ..اونا اصلاً دیشب خونه نبودن.. چرا خونه بودن.. منم اونجا بودم ... دیدم مهدی هی گوشیشو بر میداره میره بیرون زنگ میزنه...شک کردم... شماره ی تو رو وقتی خوابید از گوشیش برداشتم... الان کجاست؟ رفته نون بخره... زنگ زدم مهدی کجایی؟ اومدم با پسرخالم نون بخرم سوگند کیه؟ گفت نمیدونم... باهاش دعوام شدقطع کردم... به سوگند زنگ زدم... باید روبرو کنیم.. نیم ساعت دیگه رفتم اونجا... دیدم رختخواباشون هنوز پهنه.. مگه خونه خاله نبودید؟ مامانش گفت نه...صبح زود برگشتیم.. ولی معلوم بود که تازه از خواب بیدار شدن.. دیگه کش ندادم وبحث نکردم... هنوز مهدی نیومده بود... مامانش صدام زد تو اتاق..رفتم.. سحر یکم منطقی باش تا یه چیزایی رو بهت بگم.. مهدی یه دوست دختری داشته که باهاش قطع رابطه کرده بود دختره بچه تهرانه.. دیشب اومداینجا چون جایی رو نداشت مجبور شدیم نگهش داریم صبح زودم مهدی برده برسونتش خونه ...ولی بخدا چیزی بینشون نیست.. اگه چیزی بینشون نیست چه جوری دختره تا صبح تو بغل مهدی بوده؟ چرا الان مهدی برده برسونش؟ چرا اجازه دادید بخوابه پیش مهدی؟ یه دفعه اومد و موندیم تو رودرباسی.. تا خواستم چیزی بگم مهدی اومد... مامانش داد زد که احمق بی شعور تو غلطکردی دختره ی...... رو اوردی خونه مگه تو سحرو نمیخوای؟ مهدی 4 تا گفت.. مامانش 10 تا جواب داد.. راضی شدم چیزی بینشون نیست و نبوده... مامانش زنگ زد به سوگند.. مهدی نامزد داره دیگه بهش زنگ نزن ... سوگند به من زنگ زد.. به من قول ازدواج داده بودن.. حالا یه دختر خوشگلتر دیدن اومدن سراغ تو... گفت مامانش تو رومیخواد.. ولی خودش منو میخواد... مهدی گوشی رو ازم گرفت و بهش گفت من فقط سحر رو میخوام...تو به درد زندگیم نمیخوری... تا شب منو نگه داشتن که راضی شم با مهدی بمونم و برای اینکه مطمئنم کنن زنگ زدن خونمون قرار خواستگاری گذاشتن تو همون هفته.... ادامه داره... . . داستان جدیدمو شروع کردم ممنونم از لطفتون...فدای همگیتون.. بچه ها خیلی بهم لطف دارن و داستاناشونو میفرستن و دوست دارن نظر دوستاشونو در مورد زندگیشون بدونن بدون اونکه شناخته شن منم نوشتم... دوست دارم نظرتون رو در موردش بگید...اشتباهاتشو...خوبیهاشو...