سحر...5
رفتم خونه شون...
مهدی رفت بیرون واسه شام خرید کنه... گوشی داداشش زنگ خورد..
یواشکی حرف میزد ...
ولی من اسم مهدی رو شنیدم ..شک کردم...
یکم که گذشت به بهانه ی اینکه گوشیم خاموش شده گوشیشو گرفتم و شماره اخرشو برداشتم ..
زنگ زدم... یه دختری جواب داد...
باهاش حرف زدم.. دوست دخترش بود...
خسته شده بودم ...مهدی اومد ..
بهش قضیه رو گفتم ... زیربار نرفت ... گوشیش زنگ خورد...
رد تماس داد
کی بود؟
یکی از بچه ها به اسم پیمان ... یکم باهاش درگیرم نمیخوام جوابشو بدم ...
بعد گوشی من زنگ خورد
دختره بود..
گفتم با مهدی کار داری؟ گفت اره
گوشی رو دادم به مهدی .. گفت کیه؟ ... گفتم پیمان
یکم نگام کرد... بعد گوشی رو گرفت ..
یه دفعه حالتش عوض شد ..
کی گفته به سحر زنگ بزنی... بازم مثل دفعه قبل که سحر زن منه دیگه مزاحم نشید و از این حرفا ...
با خودم گفتم ایندفعه دیگه کوتاه نمیام.... دعوامون شد... شدید...
من داد زدم... اون داد زد...
اخرش گفت مقصر تویی
گفتم چرا؟..... گفت حق نداشتی منو تنها بذاری...
رفتم خونه ...دختره زنگ زد...
چند وقته مهدی رو میشناسی؟
یه هفته است ولی یه بار دیدمش ..
گفتم من نامزدشم... عذرخواهی کرد و گفت دیگه مزاحم مهدی نمیشه...
فرداش مهدی اومد دم خونمون ..
نرفتم پایین ...زنگ زد خونه... سحر بیا... مهدی
دوست نداشتم از اختلافمون چیزی بدونن... گوشی رو برداشتم...
چرا گوشیت خاموشه؟
چرا باید روشن باشه مهدی؟
بیا من پایینم واست توضیح میدم...
رفتم پایین خیلی داغون بود..
دیدم بازم داره سیگار میکشه..
سیگارو گرفتم رو دست خودم خاموش کردم..
عصبانی شد ...
اونقدر درد داشت که دلم میخواست گریه کنم ... فقط چشمام پراشک شد...
مهدی چرا بهم خیانت میکنی؟
سحر بذار رو راست باشم ..
2 ساله با یه دختری به اسم سارا زندگی میکنم... واسه زندگیم نمیخوامش...
مامانم تو رو وارد زندگیم کرد که اونو فراموش کنم... من فقط شبام باهاش میگذره...
ولی دیشب بهش گفتم نمیخوام باهاش باشم....خسته شدم از این کارا ...
میخوام سروسامون بگیرم ...
گفتم تلفنهای گاه و بیگاهی که میشه چی؟
اون بود... گفت اره.. ولی دیگه نمیبینمش..
رفتیم خطشو عوض کردیم
سارا اومده بود دم خونشون... مهدی خونه نبود...
سارا تا 2 شب اونجا بود...
مهدی بهش گفت برو سارا من دارم ازدواج میکنم و سارا رفت...
با مهدی میرفتیم پیش دکترش حالش یه جوری بود ...
تو خیابون بودیم ..حس کردم شالم داره از سرم میفته ...
دستمو از دستش کشیدم بیرون..
عصبانی شد ...مچ دستامو سفت گرفت..
چه غلطی کردی؟
روسریم داره میفته..
سحر داری میری رو اعصابم
بغض کردم
مگه چکارت کردم؟
دوباره تکرار شد ... بازم زد تو گوشم ...
یه جوری که تا چند دقیقه چشام همه جا رو سیاه میدید ...
بعدم منو گذاشت و رفت
دویدم دنبالش ..حالش بد بود..
مهدی تورو خدا واستا... لااقل بگو چی شده ...
برو گمشو ...
واستادم ..اون رفت ..بعد از چند دقیقه راه افتادم ..اروم میرفتم که دیدم اومد..
دستمو گرفت.. سحر غلط کردم
چندشم شد ..
دستمو کشیدم بیرون
برو مهدی..
ببخشید سحرم دیگه تکرار نمیشه
با حرفاش و بغض تو صداش و اشک تو چشماش راضی شدم ببخشمش ...
وقتی ادم عاشق میشه فقط احساسش کار میکنه عقل و منطق تعطیله..
منم اونطوری بودم
به چشمم بدیشو میدیم ولی نمیتونستم ازش دل بکنم...
توبه میکردم ...ولی توبه گرگ مرگه...
روزامون گذشت... شد یه سال.. دو سال...
نزدیک عید بود ...مادرش گفت ..من ومونا عید میریم کیش ..حواست به بچه ها باشه..
اونا رفتن کیش...صبح چهارم فروردین بود
هر چی زنگ زدم مهدی جواب نداد.. خونشون جواب نداد... داداشش جواب نداد...
مامانش زنگ زد ...امارشونو گرفت .. گفتم خبر ندارم...
حاضر شدم رفتم خونشون... نبودن ...
داشتم دیوونه میشدم از دلشوره...
ناامید و نگران ...تا اینکه دیدم داداشش با ماشین داره میاد...
حسین کجا بودید؟... چی شده ؟
سحر اروم باش ... بیا بریم تو خونه بهت بگم
داد زدم من از صبح تا الان تشنه و گشنه دنبال شماهام ...چرا جواب نمیدادی ...
گفت مهدی بیمارستانه ...دیگه هیچی نفهمیدم... فقط گریه میکردم ...
چرا حسین چی شده؟
اپاندیسشه... رفتیم بیمارستان... نذاشتن من شب بمونم ...حسین موند پیشش
دو شب نگهش داشتن... بعد اوردیمش خونه ...
مامانش از خوش گذرونیشون تو کیش نگذشتن...
من موندم بالای سرش ...غذاشون ... داروهاش... نظافت خونه ....
حتی حموم کردن مهدی تا وقتی خوب شد...
مامانش بیستم فروردین اومد... خیلی چیزا رو نمیگم .. بلاهایی که تو اون مدت سرم اوردن...
حرفای مامانش که اعتماد به نفسمو ازم گرفت...
نابود شدم ولی دیگه افتاده بودم تو لجبازی ...
فهمیده بودم به درد هم نمیخوریم ولی نمیخواستم کم بیارم ...
مامانش باهام لج میکرد... همش درگیری... همش دعوا….
ادامه داره...
.
سحر اشتباهات زیادی داشت... خانواده اش هم اشتباهات زیادی داشتن...
سحر....4
اوضاع خوب بود... همه با هم خوب بودیم و هیچ اتفاق خاصی نبود..
فرزین داداشم ازم خواست با نامزدش و مهدی بریم بیرون...
میخواست مهدی رو محک بزنه... منم قبول کردم
فرزین موقع خواستگاری سرباز بود و اون موقع اومده بود مرخصی...
با هم رفتیم جاده اتیشگاه... اون روز خیلی خوب بود و خوش گذشت...
اون شب اومدیم خونه فرزین گفت مهدی رو خیلی دوست داری؟
چطور؟
اگه بگم به دردت نمیخوره چی اجی؟
اخمام رفت تو هم...
واسه چی اینو میگی ؟
گفت جواب منو بده
یکم من من کردم ..
داداشی خیلی دوسش دارم من جز مهدی با کسی ازدواج نمیکنم...
با حالت عصبی سرشو تکون دادو خندید ...
دیوونه ای سحر..
چرا؟
چیزی نگفت ....اگه دوسش داری باید پوستت کلفت باشه
.
گذشت و روزامون عادی و معمولی بود تا روز 4 شنبه سوری ..
مهدی اومد دنبالم که بریم خونشون...
مهدی بریم یکم تو خیابونا بچرخیم؟
نه ...
هی اصرار کردم ...
گفت بریم خونه با مونا وحسین بریم
رفتیم خونه نه مونا بود نه حسین...
با مامانش احوال پرسی و روبوسی کردم و اومدم نشستم پیشش مامانش ...
مهدی پرسید بچه ها کجان؟
با فرید(دوست مونا) و سارا(دوست دختر حسین)رفتن بیرون ...
بعد مامانش رفت تو اتاق ..
بیا ما.هم بریم پیش بچه ها ..
خسته ام ولش کن
پس ببین مونا کجاست ...منو ببر پیش اونا ...
دوست ندارم امروز خونه باشم ...
گوشیم زنگ خورد... فرزین بود ...
ابجی زود بیا خونه... خیابونا شلوغه مواظب باش... بیا که بریم بیرون ...
.
مامانش اومد تو پذیرایی...
کی بود؟
داداشم بود
چکار داشت؟
تعجب کردم چون دلیلی نداشت بهش بگم.. ولی گفتم ..
داداشم گفته زودتر بیا...
یه دفعه گفت ..داداشت تازه فهمیده ابجیش شبا دیر میاد یا بعضی شبا نمیاد؟ کلاشو بذاره بالاتر...
وقتی مامانش این حرفو بهم زد انگار با پتک کوبیدن تو سرم...
مهدی داد زد مامان ساکت شو ..چرا چرت و پرت میگی..
مامانش گفت این از الان داره اتیش میسوزونه تو زندگی ما ..
واسه چی میگه چرا مونا رفته بیرون ...
گفتم مامان من یه همچین حرفی نزدم
من به مهدی گفتم بیا بریم پیش مونا اینا
بعدم سرمو گرفتم و با بغض خداحافظی کردم و رفتم ...
مهدی دوید دنبالم..
سحر کجا میری؟
به تو ربطی نداره..
واستا میرسونمت ..
قدمامو تند کردم ...مهدی ماشینو اورد بیرون دیدم داره میاد رفتم تو پیاده رو ..
با ماشین کنارم میومد ...
سحر بچه بازی در نیار..
نمیخوام ببینمت
خواهش میکنم واستا..
مهدی برو دیگه هم سراغم نیا....
پیاده شد ..روبروم واستاد.. رومو برگردوندم ..
سحر چرا بچه بازی درمیاری؟
حرفای مامانت رو نشنیدی ؟
اشکام یکریز میریخت رو صورتم...
دوست داشتم میتونستم حرفی بزنم ولی بچه تر از اون بودم که بتونم...
راهمو کشیدم برم که بازومو گرفت ..
من نمیزارم هیچ جا بری
گفتم ولی من میرم ...
باهام دعوا کرد... گفت مرگ مهدی ...
سست شدم نگاش کردم
دیدم اونم گریه میکنه
نشستیم تو ماشین.. دم یه دکه نگه داشت.. سیگار گرفت ..
این چیه تو دستت ؟؟؟؟؟؟؟؟
ولم کن بابا ...
.
رفتم خونه ...مامانش زنگ زد ...
سرم درد میکرد ...
گوشی رو خاموش کردم و جواب ندادم ..
دیگه خونشون نرفتم ...مهدی رو بعضی وقتا میدیدم...
عید شد...رفتیم شمال تا سال تحویل...
از مادرش خبر نداشتم ...سال تحویل مهدی زنگ زد...
مادرش با مادرم حرف زد ...عید رو تبریک گفت ...
بعد من گوشی رو گرفتم بهش تبریک گفتم ..
بهم گفت ..ادم از مادرش قهر نمیکنه ؟
چیزی نگفتم...
.
روز ششم عید برگشتیم خونمون...
مهدی اومد دنبالم برم خونشون ..
مامان عید دیدنی میرم خونه ی مهدی اینا...
برو ...سوغاتیاشونم ببر ...
ادامه داره...
.
.
سحر نظراتتونو میخونه
بهم گفته جواب ندم تا اشتباهاتشو بگید و بفهمه...
نظر بدید ولی بهش توهین و بی احترامی نکنید
شما هم یه روز اشتباه میکنید
هر آدمی میتونه اشتباه کنه
فقط یه اشتباه رو نباید دوبار تکرار کنیم
بخونید و سعی کنید سحر دومی نباشید...
دوستتون دارم
سحر...3
دکتر یه سری داروای تقویتی بهش داده بود...
صبحا ساعت 10 بیدارش میکردم و بهش یه لیوان شیر میدادم..
واسش لقمه میگرفتم و بهش میدادم...
مامانش نگامون میکرد... چشاش پره اشک میشد.. همش ازم تشکر میکرد..
ساعت 12 واسش پرتقال اب میگرفتم.
بهش داروهاشو میدادم..
ساعت دو هم ناهارشو ..
مهدی همش خواب بود..
فقط بیدار که میشد نگام میکرد و میخندید..
الانم که یادم میاد بدنم میلرزه...
فکر میکنم که همه اینا یه خواب بوده..
15 روزی گذشت مهدی سالم سالم شد...
خیلی خوشحال بودیم... بیشتر از همه خودش...
تقویتش میکردیم...همه چی براش میگرفتیم...
باباش یه وقتایی میومدخونه ی اونا...
مادر و پدرش از هم جدا شده بودن...
یه بار پدرش صدام زد.. رفتم حیاط..
تو خیلی خانومی.. خیلی خوبی.. و واسه اینکه بخوای عروس مریم بشی حیفی..
اونا گرگن و پاره ات میکنن ..مواظب خودت باش ..بدون سلام گرگ بی طمع نیست...
ناراحت شدم..رفتم تو فکر... اخه اون پدر مهدی بود چرا باید اینطوری بگه...
کم کم فراموش کردم...
حسین میرفت باشگاه.. ازش خواستم مهدی رو هم ببره..
یه ماه تموم شد...
مهدی هر روز ساعت 2 میومد دنبالم... ناهار میرفتیم خونه اونا تا 9 شب...
بعد منو میرسوند خونه..
بعضی وقتا هم از صبح میرفتم خونشون...
اونم از سر کار مستقیم میومد خونه ..
روزای خوبی بود .
ولی میترسیدم.. یه چیزایی بود که اذیتم میکرد ..
وقتی تلفن خونشون زنگ میخورد گوشی رو بر میداشتن ..
بعدش یواشکی به مهدی یه چیزی میگفتن و میفرستادنش به بهانه خرید بیرون..
اونم میرفت ...
بعضی وقتا زود.. ولی بعضی وقتا دو ساعت طول میکشید تا بیاد.
مامانشم میشست با من حرف زدن که من فکری نکنم...
نزدیک عید بود..
مهدی کارش زیاد شده بود.. منم هر وقت حوصله داشتم میرفتم اونجا...
احساس غریبی نمیکردم انصافا اونا هم باهام خوب بودن
یه خانواده بودیم ومنم عروس خانواده
دیگه تذکر باباش از یادم رفته بود...
داشتیم خونه تکونی میکردیم.. هم خونه خودمون هم خونه ی مهدی اینا رو...
البته بیشتر خونه ی اونا بودم.. از صبح زود میرفتم تا اخر شب..
یه شب داشتم اماده میشدم بیام خونه... به مهدی گفتم بریم ..
مامانش گفت امروز بمون خونه ما.. گفتم نمیشه و نمیتونم ..
ولی با اصرارشون راضی شدم ..به مامانم زنگ زدم گفتم میرم خونه لیلا اینا ..
لیلا دوست صمیمی بود..با لیلا هماهنگ کردم...
گفتم میمونم پیش مهدی.. ولی به مادرم گفتم میام پیش تو ..
لیلا کلی باهام حرف زد که دارم اشتباه میکنم.. ولی گفتم بعدا باهات حرف میزنم..
مامانم یکم مکث کرد بعد راضی شد..
تا اون روز سابقه نداشت شب بمونم بیرون...
اون شب موندم اونجا ..
تا ساعت دو وسه داشتیم کار میکردیم ..
بعد یه چای خوردیم و شد وقت خواب ..
یکم ترسیدم ..خوب یه دختر بودم که تا حالا دور از خانواده م نبودم..
مامانش دید تو خودمم ..پرسید چیزی شده
گفتم نه ...پرسید بامهدی حرفت شده؟
خندیدم و گفتم نه... اینطوری نیست ...
مهدی اومد تو اتاق ...مامانش رفت ...
سحر چرا موندی اینجا؟
چطور مگه؟
مامان میگه اگه خوب بود نمی موند اینجا...
عصبانی شدم... گفتم اصرار اون و مونا بوده..
لباسامو برداشتم که از اتاق برم بیرون که در رو بست ..
دستمو گرفت...
بذار برم...
نذاشت ...منو نشوند کنار خودش...
شوخی کردم ...دوست داشتم اذیتت کنم ....
بعد فقط نگام کرد ..
سحر تو خیلی خوبی ..خیلی ماهی ..
مامان میگه اگه تو رو از دست بدم پشیمون میشم ..
با ترس نظر خودشو پرسیدم
من که عاشقتم...
وقتی بهش نگاه میکردم واقعا به عشق و علاقه اش پی میبردم ..
یه دفعه یه ترسی افتاد تو نگاهش..
با ترس ازم پرسید..
سحر تو منو دوست داری یا بخاطر مادرم با منی؟..
اونقدر بچه نیستم که آینده مو بخاطر کسی تباه کنم..
یه نفس راحت کشید و بغلم کرد..تشکر کرد.. گونه مو بوسید ..
بریم بیرون پیش بقیه ...دوست ندارم فکر بدی کنن..
رفتیم بیرون ...
داداشش گفت فردا جمعه است.. بریم تو حیاط هم قلیون بکشیم هم تخته بازی کنیم..
مامانش رفت خوابید و ما 4 تا رفتیم تو حیاط ...
تا وقتیکه هوا روشن شده بود تو حیاط تو سرما لرزیدیم و بازی کردیم ...
خیلی خوش گذشت ...
ساعت نزدیک 6 بود رفتیم بخوابیم
مهدی و حسین تو پذیرایی خوابیدن..
مونا ومن تو اتاق مهدی ..
مامانش تو اتاق مونا خواب بود..
خواب بودم که دیدم یکی صدام میکنه ..چشمامو باز کردم دیدم مهدیه
سحرم بیدار نمیشی ؟
مگه ساعت چنده؟
11... پاشو خانومم صبحانه بخوریم..
یکم کار کنیم.. بعداز ظهر میخوایم بریم بیرون...
یه زنگ به مامانم زدم و گفتم خونه مونا اینام
مامانم عصبانی شد که مجبور شدم بازم دروغ بگم و بگم که مهدی اینا نیستن ...
مامانش با مامانم حرف زدو تعجب کردم که به همین راحتی دروغ میگفت
خلاصه ناهارم یه چی حاضری خوردیم و کارامون که انجام شد حاضر شدیم بریم بیرون.
اون موقع مونا یه خواستگاری داشت به اسم فرید که قرار بود ازدواج کنن..
اونم اومد ..همه تو ماشین فرید بودن ..من ومهدی هم تو یه ماشین ...
اون شب خیلی خوش گذشت.. شامو خوردیم و منو رسوندن خونه و خودشونم رفتن خونه...
ادامه داره...
سحر...2
مهدی دوستی داشت که قبلا با زنش هم کلاس بودم...
رضا و مهسا...
همه جا باهم بودیم... قرار بود بعد از مراسم خواستگاری با هم بریم بیرون..
مهدی و مونا و مادرش اومدن خواستگاری...
بعد از کمی مقدمه چینی حرفا زده شد و...
موقع رفتن مادر مهدی گفت
اگه اجازه بدید سحرو باخودمون ببریم بیرون...
داداشم اخم کرد که ما هنوز جواب ندادیم و...
بالاخره راضی شدن و با هم رفتیم...
تو ماشین احساس کردم که جو سنگینه...
مامانش با لحن بدی گفت
منو بذارید خونه ...
مونا ومادرشو گذاشتیم خونه ..
به رضا و مهسا زنگ زدیم و قرار گذاشتیم تو یه رستوران سنتی به اسم سنگلج...
.
مهدی چی شده؟ چرا مامانت حوصله نداشت؟
مامانم مخالف ازدواج ماست..
چرا؟
جواب نداد...حرصم گرفت عصبانی شدم...
مگه من مسخره ام و ...؟
یه دفعه بهم سیلی زد که برق از چشام پرید..
چند لحظه مات بودم... بعد یه دفعه زدم زیر گریه...اونم با صدای بلند..
ماشینو یه گوشه پارک کرد..
سحرم ببخشید.. به خدا ناراحتم... نمیخوام از دستت بدم... خواهش میکنم گریه نکن..
برگرد بریم خونتون..میخوام دلیل مخالفت مامانتو بدونم..
رفتیم...
مامانش گفت
دلیلی ندارم.. فقط حس میکنم تصمیم گیری زود بوده و شما به درد هم نمیخورید...
یکم بیشتر با هم باشید تا شرایطتون درست شه..
واسه مهدی هنوز خیلی زوده...22 سالشه...
من خیلی تو رو دوست دارم تو عروس قشنگ خودمی.. و حرفائی زد که باور کنم..
.
چند روزی گذشت...
یه روز مامانش بهم زنگ زد...
موضوع مهمیه... بیا تا در موردش صحبت کنیم...
رفتم...
داشت غذا درست میکرد...حسین ،داداش مهدی میرفت دانشگاه..
کمکش کردم غذاشو بار گذاشت..
سحر دوتا چایی بریز بیار بشینیم صحبت کنیم...
چای اوردمو نشستیم شروع کرد حرف زدن...
اول از مشکلات زندگیش و اذیتای مادرشوهرش شروع کرد تا رسید به من ومهدی.
تو این چند روزه همش تو خونمون دعواست..
مهدی میگه من سحرو میخوام ومن مخالفم.
نه بخاطراینکه با تو مشکل داشته باشم. نه.
با مهدی مشکل دارم...
مهدی تقریبا دو سه ساله اعتیاد داره... تقریبا 5 شش ماهی بود که استفاده نمیکرد..
یه روز قبل از اینکه بیایم خونه تون تو جیب مهدی مواد پیدا کردم..
ولی چون قول وقرار گذاشته بودیم اومدیم خونتون...
مهدی قسم خورده که مصرفش کمه و الان ده روزه که تازه مصرف داره..
کلی گریه کرد که من با مهدی بمونم واسش انگیزه شم که ترک کنه منم قبول کردم...
.
مهدی یه هفته بعد آشنائیمون با اصرار من رفته بود سرکار...یه کارخونه...
با مادرش رفتیم محل کارش تا یه ماه براش مرخصی بگیریم
به بهونه ی اینکه باید تحت نظر دکتر باشه...
مامانش به محمد دوست مهدی گفت که تا مهدی اومد بگیرن ببندنش به تخت...
من و حسین مخالف بودیم...
دوست نداشتم اونجوری باهاش برخورد کنن.. قرار شد باهاش حرف بزنم..
مهدی اومد خونه.. منو که اونجا دید کلی ذوق کرد..
رفتیم نشستیم تو حیاط... یه الاچیق داشتن.. مامانش واسمون چای اورد..
تا نشستیم مهدی بغلم کرد و تشکر کرد که اومدم پیشش..
بغض کرده بودم.. اونم همینطور...
مهدی مامانت همه چیزو بهم گفته...
میدونم سحر.. خودم ازش خواستم بهت بگه.. ولی فکر نمیکردم بمونی...
الان می بینمت انگار دنیا مال منه..
سحر جبران میکنم... واست یه زندگی میسازم که همه حسرتشو بخورن...
حاضری بذاریش کنار؟
اگه تو کنارم باشی اره...
رفتیم دکتر...
مهدی از فرداش قرار شد بخوابه خونه...
دیگه ارایشگاه هم نمیرفتم...به مامانم نگفته بودم که میرم خونه مهدی و آرایشگاه نمیرم..
ادامه داره...
.
.
من تو داستانام از اسم مستعار استفاده میکنم...چون دوست ندارن شناخته شن...
پس هر گردی گردو نیست
ممنونم از لطفتون مثل همیشه...