حامد آروم و ساکت وارد زندگیم شد و آروم و ساکتم از زندگیم رفت..
تو ظاهر آروم بود ولی با رفتنش داغونم کرد..
غرورم اجازه نمیداد حتی یکبارم ازش بپرسم چرا؟ پس حالا تکلیف من چیه؟
حتی اگه غرورمو زیر پام میزاشتم و می پرسیدم نمیشد کاری کرد..حامد دیگه مال من نبود..
تقصیر از خودم بود..بخاطر لجبازی و غرورم حتی یکبارم احساسمو بهش نگفتم
فکر میکردم اونقدر دلش پیشم گیره که نمیتونه ترکم کنه..
عشقشو تو دلم پنهون کرده بودم تا مثلا کم نیارم و سر حرفم باشم که دوستت نداشتم..
شاید اگه میدونست دوستش داشتم نمیرفت...اگه میدونست برام مهمه تصمیم دیگه ای میگرفت..
هر چی بود گذشته بود و دیگه کاری از دستم برنمی اومد..
محبتشو تو دلم پنهون کرده بودم ولی با دستام نگهش داشتم
غافل از اینکه با پنهون کاریم ذره ذره از دستم چکیده و رفته..
سکوت تنها چاره م بود..غرورم شکسته بود ولی اجازه نمیدادم دیگران شکستنمو بفهمن..
خودمو تسکین میدادم...بهتر شد که رفت..از اولشم دلم رضا نبود..من کجا و حامد کجا..
ولی دروغ میگفتم..داغون بودم..حتی سرکلاسهام هم حاضر نمیشدم..
بعد چند ماه کارم به دکتر و دارو کشید..حتی استادمونم مشکلمو فهمیده بود..
وقتی اثر گاه و بی گاه دارو سراغم می اومد و سرکلاس چرت میزدم..
نیاز چی شده؟ مشکلیه؟ظاهرا رو به راهی ولی معلومه داری با خودت میجنگی..
خجالت میکشدم..تو دانشگاه همه از قضیمون خبر داشتن ..
 منم صورتمو با سیلی سرخ نگه میداشتم که برام مهم نبوده..
با وجود گذشتن چند هفته هنوزم به نبودنش عادت نکرده بودم..
شکستن دل سخته ولی سخت تر وقتیکه غرورتم باهاش بشکنه..
اهل نت نبودم..بیشتر برای کارهای دانشگاه و نمرات ودرسام سر میزدم..
ولی برای فرار از تنهائی و راحت فراموش کردنش فکر کردم بهتره کمی از وقتمو تو نت بگذرونم..
یکی از دوستام سایتی رو بهم معرفی کرد..
نیاز وقتی حوصله شو داشتی یه سر بیا..منم هستم..
سایت خوبیه..میتونی مطلب بزاری و کلی دوست پیدا کنی..
آدرسشو داد..اون شب بعد سایت دانشگاه یادش افتادم..
آدرسشو وارد کردم..سایت جالبی بود..هر چی میخواستم داشت..
مثلا خواستم یه سروگوشی به آب بدم ببینم چیه 
که دیدم بدون اینکه بفهمم دو ساعته پای سایت نشستم و صفحاتو خوندم..
برام جالب بود..راهی برای فرار از دلتنگیم پیدا کرده بودم..
راهی که بشه به زمان سرعت داد تا زودتر فراموش کنم..
فردای اون روز به محض تموم شدن کارام و بیکار شدنم رفتم سایت..اولین کارم ثبت نام بود..
اسم و فامیل واقعیمو نوشتم..از وضعیت نت بی خبر بودم..
روزای اول صفحاتو چک میکردم و می خوندم..برام جالب بود..حرفاشون..نوشته هاشون..
بعد مدتی مطلب گذاشتم و به صفحاتی که سرمیزدم نظر میذاشتم..
هر روز بیشتر با سایت اشنا میشدم و وقت بیشتری رو ازم میگرفت..
روزی نبود که پیامای رنگارنگ برام نیاد..دوستی..آشنائی..
ولی به هیچکدومشون اعتنائی نمیکردم..با چند نفرشون که به نظرم خوب بودن دوست شدم..
هم دختر بودن هم پسر..به نظرم تو دوستی دختر و پسر مهم نبود..مهم نفس دوستیه که باید پاک باشه..
روزهامو میگذروندم و هر روز بیشتر از قبل به سایت وابسته تر..
مسعود یکی از اعضای سایت بود..همون روزای اولی که اومده بودم بهم سر میزد و پیام میداد..
اسم و مشخصات واقعیم بود..مسعود برام مطمئن بود..
منم یکی رو میخواستم که باهاش حرف بزنم و سبک شم..تو نت میشد راحت اینکار رو کرد..
حرف زدن بدون اینکه طرف مقابل اشکاتو ببینه یا خجالت بکشی واز کارات شرمنده شی..
حرف میزدم و باهاش دردو دل میکردم..از اینکه چی شد و چرا تنها شدم..
دلداریم میداد..آرومم میکرد..امیدم میداد..مسعود برام حکم فرشته ی نجاتو داشت..
با حرفای مسعود حالم بهتر شد..ولی وابسته ش شدم..باید هر روز می اومدم و باهاش حرف میزدم..
دقیقه ها و ساعت هامو به امید اومدن و دیدن و حرف زدنش میگذروندم..
کم کم داشتم حامد رو فراموش میکردم ولی از بدشانسی به مسعود وابسته تر..
از چاله دراومدم و تو چاه افتادم..روزی نبود که با مسعود حرف نزده رو شب کنم.. 
.
ادامه داره...