نیاز...پایان
چند ماهی از رفتن مسعود گذشته بود..هر روز با گریه و ناراحتی باهاش حرف میزدم..تحمل دوریشو نداشتم..
ولی اون هر روز بیشتر از روز قبل ازم فاصله میگرفت و سردتر میشد..
انگار فراموش کرده بود چه قراری گذاشتیم و باید چیکار کنیم..
هر روز سردتر از روز قبل..انگار رفته بود تا همه چیز رو فراموش کنه..
جوابمو نمیداد و تماس هامو رد میکرد..تا اینکه یه روز قسمش دادم جواب آخرشو بده..
بهم میسج زد...ازت متنفرم..پاتو از زندگیم بکش بیرون..ازت بدم میاد..برای همیشه خداحافظ..
باورم نشد..فکر کردم شوخی میکنه و الان یه مسیج میاد دروغ گفتم..
مسیج بعدیش یه ساعت بعدش رسید..دروغ گفتم..دوستت دارم خیلی.. ولی میخوام تموم شه..
میخوام هر چی بینمون بوده فراموش کنی..خداحافظ برای همیشه و تو هم فراموشم کن..
باورم نمیشد..بعد اون روز گوشیشو خاموش کرد و ازش بی خبر موندم..
بعد این حرفش دستم جائی بند نشد..تنها چاره ام حرف زدن با خواهرش بود..اون شاهد همه چیز بود..
رفتم خونشون.. پیش خواهرش..قضیه رو گفتم و اینکه چه بلائی سرم اومده..
گفت باهاش حرف میزنم و جوابتو میدم..مسعود اینقدر بی فکر وتن لش نیست..
فرداش باز رفتم سراغ خواهرش..التماسش کردم شماره شو بده ولی قبول نکرد..
گفت مسعود میگه از اولشم اونو نمیخواستم..
چون تنها بودم و بیکار باهاش حرف میزدم مشغول شم..
همون روزای اول شناختمش..اون با یه مرد متاهل در ارتباطه ..و منم نمیخوامش..
نیاز داداشم هیچوقت دروغ نمیگه..
ما هم تو رو برای اون نمیگیریم..برو دنبال زندگیت و مسعود رو فراموش کن..
با شنیدن این حرفش دنیا رو سرم خراب شد..چه راحت کنارم گذاشت و حتی بهم تهمت زد..
چطور تونست با وجدانش کنار بیاد؟ بعد یه سال تحمل و صبر جوابم این نبود..
ولی خانواده ام فهمیدن و رسوندنم بمارستان..به هیچکی هیچی نتونستم بگم..میدونستم تحملشو ندارن..
باز غمم رو تو دلم تحمل کردم..دسترسی بهش نداشتم..تو همون سایت لعنتی براش پیام گذاشتم..
براش حرف زدم و از دردام گفتم..اینکه بدبختم کرده و بی ابرو شدم..
بعد یه ماه این جوابو داد..
از جونم چی میخوای؟ برو از زندگیم گم شم شو بیرون..همه چیز تموم شد..دیگه سراغم نیا..
تحملش برام سخت بود..دیگه اون نیاز قبل نبودم..هنوزم نامردیشو باور نمیکردم
فکر میکردم مثل قهرهای قبلیه.. میاد و ازم معذرت خواهی میکنه..
با وجود نامردیش حاضر بودم برگرده و منم ببخشمش..هنوزم دوستش داشتم..
ولی نه..مسعود رفته بود..با کمال بی شرمی و نامردی رفته بود..
من اونو دوس داشتم..عاشقش بودم.. ولی اون عشقمو به بازی گرفت..
هنوزم دلم واسه حرفای دروغیش تنگ میشه..حرفای قشنگش که دروغ بود..
انگار تو فکر اون اصلا من نبودم..میدونم زمان میبره تا حرفاش.. قولاش فراموشم شه..
کاش عشقمو میفهمید و حالمو بعد رفتنش درک میکرد..
بعد چند ماه حالم بهتره..شدم نیاز قبل..توبه کردم..شبا تا صبح بیدار می مونم و نماز میخونم..
نمیدونم تقصیر کی بود؟ خودم..حامد..یا مسعود..
ولی میدونم چوب دل پاکیمو خوردم..نمیدونم چی میخواد بشه و چه اینده ای روبه رومه..
ولی میدونم خدا همیشه توبه کارا رو میبخشه و مثل همیشه باهام مهربونه..
.
.
نیازی که داستانشو گذاشت و رفت..نیازی که از آدماش زخم خورد..
گفت بنویس تا درسی بشه برای ساده دلائی مثل من ..
نمیدونستم داستانمو چطور تمومش کنم..نشد بگم نیاز با مسعود خوشبخت شدن و زندگی کردن..
نیاز هنوزم خودش نمیدونه چه اینده ای داره و چی در انتظارشه..
با این نامردی که در حفش شده چی براش پیش میاد و چی میشه؟
اگه حرفی برای گفتن دارید براش بگید..میدونم نیاز میاد و میخونه..براش بگید شاید کمکی بشه براش..
این دنیا با تموم قشنگیاش نامرد از اب درمیاد و برای بودن تو دنیا باید برای هر لحظه بودنش کفاره داد..
نمیدونم مسعود با وجدانش کنار میاد یه نه؟اصلا وجدان داره یا نه؟
ولی اونیکه اون بالا نشسته و ساکته فردا هم در برابر فریاد الامان تو سکوت میکنه..
وقتی نیاز داستانشو برام تعریف میکرد نمیدونستم چی بگم؟ سرزنشش کنم یا دلداریش بدم..
زبونم تو گلوم قفل شده بود..نتونستم محکومش کنم..عشق حق هر آدمیه..
با عشقه که دلا زنده می مونه ولی خیانت به عشق آخر پست فطرتیه..
حامد با اون کارش شرف داشت به مسعود و نامردیش..
حامد مردونه بخاطر نرگس رو عشقش پا گذاشت و رفت ولی مسعود....
داستان های من قصه نیست..واقعیته از یه دل زخم خورده..
درد آدماست..خنجریه که خوردند و بخاطر آبروشون ساکتن..
تو این دوره زمونه عاشقی هم مثل آدماش الکین..دنیال عشق نرید..عاشق نشید..
مثل آدمیزاد بشینید تو خونه تا بخت و عشق خودش بیاد سراغتون..عشق آدما الکی شده..
یه روز واسه ادم میمیرند و یه روز با کوچکترین مشکلی فراموشت می کنن...
اینو از من بخاطر بسپارید و فراموش نکنید..دنیا گرگه...بره ش نشید..
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۷:۲۵ ب.ظ توسط صـــــــــادق
|