زخم خورده....4


دلم از آرش شکسته بود...حتی نمیتونستم یه کلمه هم باهاش حرف بزنم
تا میخواستم دهن باز کنم و چیزی بگم بغض میشست تو گلوم و خفه ام میکرد..
چند روز گذشت...هیچ حرفی بینمون زده نمیشد..آرش اونقدر کور شده بود که وجودمو نمی دید
انگار نبودم...نه حالمو می دید نه بغض تو گلومو...
باید کار رو یه سره میکردم...نمیتونستم تو اون دریای اضطراب دست و پا بزنم و آخرشم غرق شم..
ماهی مرده نبودم خودمو دست دریا و موجاش بسپارم تا منو هر جا خواستن ببرن
باید میرفتم حتی شده برخلاف جهت آب و موجاش...
زنگ زدم به دختره...یه ساعتی رو مشخص کن بیام با هم حرف بزنیم..
ترسید....نه...کار دارم..نمیشه..اگه کار دارید همینجا بگید...
میدونستم آرش اونقدر دوستش داره که حاضر بشه بخاطرش قید منو بزنه..
نه..میخوام حرف بزنیم..خودت میدونی اگه میخواستم کاری بکنم منتظر اجازه ات نمیشدم
میومدم دانشگاه و شر به پا میکردم..هنوز فرهودی برام مهمه و نمیخوام پیش دوستاش بی ارزش بشه..
میخوام باهات حرف بزنم...میخوام تکلیف خودمو با خودم روشن کنم..
یه جا رو مشخص کردیم و سر ساعت رفتم پیشش..سعی میکردم آروم باشم و خودمو کنترل کنم..
میدونستم با بی حیا بازی و داد و بیداد راه به جائی نخواهم برد جز بردن ابروی خودم و ارش..
از دور دیدمش..با لبخند رفتم کنارش..سلام داد و سرشو انداخت پائین..
جوابشو دادم و نشستم کنارش..میپرسیدم و اونم جواب میداد..
حرف میزد...از اشنائیشون..حرفاشون..علاقه شون..
حرفاش برام سنگین بود..درمورد عشق من حرف میزد..
عشقی که فکر میکردم فقط برای خودمه..
میدونستم باید باهاش دوستانه رفتار کنم ..نباید خودمو خوار میکردم..
نباید گریه میکردم..باید طوری رفتار میکردم خودش شرمنده شه..
اروم حرف میزدم و جواب میدادم..
میخوای چیکار کنی؟ میتونی زندگیتو رو خرابه های  یکی دیگه درست کنی..
نه..نمیتونم..ولی واقعا دوسش دارم..خیلی خواستم کنار بکشم ولی نشد..نزاشت..
میتونی با وجود منو بچه ام باهاش زندگی کنی؟
من خیلی دوسش دارم و حاضرم بخاطرش همه جور سختی رو قبول کنم..
هیچی نگفتم..کلی حرف داشتم و بغض.. ولی نخواستم کم بیارم و غرورم بشکنه..
ببین دوستانه بهت میگم..نمیخوام ابروریزی کنم و ابروتون بره
خودت پاتو از زندگیم بکش بیرون..هر چند آرش هیچوقت نمیتونه اون ارش قبل برام بشه
ولی بخاطر بچه ام هم شده جلوتون می ایستم..کاری نکن که نتونی یه عمر با وجدانت کنار بیای...
بهتون یه هفته وقت میدم...حالا خودتون میدونید...من هفته ی بعد بازم میام..
هیچی برای یه زن سخت تر از این نیست ببینه که عشقشو دارن ازش میگیرن..
عشقی که گرمی زندگیشه..سایه ی بالای سرشه..تکیه گاهشه..
تو اون یه هفته حتی یه کلمه هم با آرش حرف نزدم...دلم میخواست زودتر تموم شه...
از بلاتکلیفی و انتظار متنفر بودم..حتی به صورت ارش هم نگاه نمیکردم..
غذاشو اماده میکردم و میرفتم اتاقم..هر وقت میرفت منم از اتاقم میومدم بیرون...
یه هفته تموم شد...زنگ زدم که بیا و منتظرتم..قرارمون کافی شاپ...
اومد..چی شد؟ به نتیجه ای رسیدید؟
من خودم خواستگار دارم ولی دلم بهشون گرم نیست...
کاش میتونستم جواب یکیشونو بدم و تموم کنم
ولی از یه طرفی هم نمیتونم از فرهودی دل بکنم..همه جوره همو میفهمیم...
دیگه تحملشو نداشتم...
یعنی اینکه نمیخوای عقب بکشی؟
میخوام..ولی نمیتونم..باور کنید..دانشگاه برامون جهنم شده
 از وقتی شما اومدید دانشگاه و بچه ها شما رو دیدن چپ و راست سرزنشمون میکنن...
بدتر از من اقای فرهودی خراب شده..دیگه ارزشی پیششون نداریم.....
بعد اینم نخواهید داشت..هیچ جا..نه اینجا و نه تو خانواده...
باهات حرف زدم و دوستانه اومدم جلو..حتی التماستم کردم که بکشی کنار..
حالا خودت میدونی..نزار یه عمر عذاب و وجدان درد من و بچه مو بکشی..
اگه بلائی سر خودمون بیارم مسئولش توئی...
هنوز حرفام تموم نشده بود که سایه ی یه نفر رو پشت سرم حس کردم..
برگشتم...آرش بود..با لبخند سلام داد و نشست کنارمون..
خواستم بلند شم که دستمو گرفت..بشین..میخوایم حرف بزنیم..
ولی حرفی برای گفتن نداشتم..بخاطر احترامش نشستم..آرش هنوزم برام عزیز بود..
سرم پائین بود ولی نگاهشونو حس میکردم..هیچی از گلوم پائین نمیرفت..
حرف میزد و سوال پیچم میکرد...دلم میخواست سرش داد بزنم..
غذا مثل زهرمار از گلوم میرفت پائین..جوابی نمیدادم و سرم پائین بود.
خسته شده بودم...رفتم خونه و چمدونمو بستم...تهدیدش کرده بودم خودم و بچه مو میکشم ..
ولی دروغ گفتم..اونقدرها هم ضعیف نبودم...راه اخرم طلاق بود..
انگار که فهمیده باشه چه خبر شده خودشو رسوند خونه...
تعجب کردم..فهمیدم بهش گفته تا جلومو بگیره..ترسیده بود کار بچه گونه ای بکنم...
خنده ام گرفت..هنوز هم براش مهم بودم...
الهام چیکار میکنی؟ کجا؟
بازم سکوت کردم..میدونستم دهن باز کنم حرفای نگفته ی زیادی دارم ..
در رو قفل کرد...حق نداری پاتو از خونه بزاری بیرون..
هلش دادم اونطرف و از در بالکن زدم بیرون...
بچه رو گرفت..برو ولی اینو نه..میتونی بدون بچه ات بمونی؟
همیشه بچه  میشه طعمه برای اینکه بتونن مجبورت کنن تا تحمل کنی..
اره..ببین اگه قبول میکنه بده بزرگش کنه..
بچه رو گذاشتم و اومدم بیرون..توی حیاط بهم رسید...زد تو صورتم...
برای اولین بار بود دستشو روم بلند میکرد..چشام خیس شد..هیچ جا رو ندیدم...
الهام دوستت دارم..شیطون رفت تو جلدم..کاری کردم که نباید میکردم..تو ببخش..بچه گی کردم..بمون..
قول میدم تمومش کنم..باور کن..اگه تو نباشی نمیتونم زندگی کنم..
دیگه حرفاشو باور نمیکردم...همش دروغ بود..
چطور میتونست هم منو دوست داشته باشه و هم به اون فکر کنه..
بهم وقت بده..جبران میکنم..همه چیز رو درست میکنم...قول میدم..
نمیدونی تو این مدت چی کشیدم..صدام در نمی اومد..دیدنت عذابم میداد..
صبوریت خوارم میکرد...الهام ....و بغلم کرد...گریه کرد..
ته دلم هنوزم دوسش داشتم...
دلم شکسته بود ولی حتی تو ذره ای ریز ریز شده ی قلبم هم عشقش وجود داشت..
بازم مجبور شدم تحمل کنم و صبر..توکلم بخدا بود..خدا همیشه میگفت صبر کنید که خدا با صابرانه..
مدتی گذشت...یه روز آرش اومد خونه..داغون بود..انگار گریه کرده بود...
نگاش کردم..سرشو انداخت پائین...عادت نداشتم چیزی بپرسم..
میخواستم اگه حرفی باشه خودش بگه...
فقط اینو گفت...ازدواج کرد..با کسی که دوستش نداشت..هیچ حسی بهش نداشت..
فقط ازدواج کرد تا مطمئنم کنه دیگه نمیخوادم..تا بتونم راحت تر تصمیم بگیرم..
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت...اون پاشو از زندگیم کشیده بود بیرون..
تموم شد..آرش خیلی سخت با این مسئله کنار اومد...خیلی عذاب کشید..
حالا سالهاست که فراموشش کرده...میخواد جبران کنه تا فراموش کنم..
ولی نمیشه...اون حس قبل رو بهش ندارم.. دلم باهاش گرم نمیشه..
اون منو به یه زن و عشق دیگه ترجیح داده بود..مگه میشد خوار شدنم یادم بره...
اون رفته ..یه شهر دور..ولی اثرش سالهاست تو زندگیمه..
خاطره ی تلخش کم رنگ شده ولی هیچوقت فراموشم نمیشه...
خاطره ی یه خیانت..خیانت به عشق..به زندگیت..
.
.

زخم خورده....3


به روی خودم نمی اوردم ولی میدیدم رفتارش عوض شده..
بی حوصله و کم حرف..بیشتر وقتا می خوابید. بهم اهمیت نمیداد..
شبا رختخوابشو جمع میکرد و میرفت تو بالکن میخوابید..
آرش هوا سرده..بیا خونه بخواب...
نه ..میخوام کمی هوا بخورم...هوای خونه سنگینه...
حس میکردم دلش باهام نیست..دیگه باهام احساس آرامش نمیکنه... 
نمیتونستم اون وضعیت رو تحمل کنم..شک و دودلی زجرم میداد..
باید قضیه رو برای خودم روشن میکردم..
نمیخواستم برم و از آرش توضیح بخوام...
شاید اشتباه میکردم..شاید واقعاً سوء تفاهمی پیش اومده باشه..
اونوقت ممکن بود باعث دلشکستگی و رنجش آرش بشم...
اگه واقعا هم وجود داشت نباید به روی آرش می اوردم
ممکن بود گستاخ تر بشه و زشتی مسئله براش کمرنگ تر.
یا شایدم سر لجبازی بیفته و کار احمقانه ای بکنه..
تصمیم گرفتم به اون شماره  زنگ بزنم..
زنگ میزنم اگه خودش نبود و شکم بیخود بود که چه بهتر 
ولی اگه خودش باشه باهاش حرف میزنم و از زیر زبونش حرف میکشم..
گوشی رو برداشتم...شماره رو گرفتم...بعد چندتا بوق جواب داد..بله..
ببخشید منزل...
دلم میخواست بشنوم نه...اشتباهه...ولی جواب داد بله..با کی کار دارید؟
من از دوستای ...هستم..اگه لطف کنید چند لحظه صداش بزنید..
نمیدونستم از کجا شروع کنم..چی بگم..اگه واقعا اشتباه میکردم چه جوابی میتونستم داشته باشم..
بله..خودم هستم..بفرمائید..
سلام..من خانوم اقای فرهودی هستم..به جا آوردید؟
شوکه شد..بله..خودم هستم..امری داشتید..
چند روز پیش تو دانشگاه همدیگه رو ملاقات کردیم..اون روز در مورد شما از اقای فرهودی پرسیدم.
ایشون همه چیز رو بهم گفته..میخوام حالا از زبون خودتون بشنوم..
میدونستم نباید چیزی بگم که بفهمه هنوز مطمئن نیستم و در حد یه حدسه..
 باید ازش حرف میکشیدم..باید طوری حرف میزدم که خودش بحرف بیاد و حقیقت رو بهم بگه..
خانوم فرهودی میدونم ازم ناراحتید...
به اقای فرهودی گفته بودم نمیشه همیشه این قضیه رو پنهون نگه داشت..
میگفت خودم بهش میگم..تو کاری نداشته باش..
بدنم یخ کرده بود..دستام میلرزید..حدسم درست بود..
 حس میکردم زبونم چسبیده ته گلوم..هیچی نمیگفتم..
فقط تائیدش میکردم تا حس کنه از همه چیز خبر دارم..
باور کنید اولش نمیدونستم متاهله..وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود..دلبسته شده بودیم..
میگه نمیتونم زنمو طلاق بدم..دوسش دارم..ولی از تو هم نمیتونم دست بکشم...
دوستی ما یه دوستی ساده بود..ولی حالا ...
انگار خواب بودم...داشتم دیوونه میشدم...حرفاش تموم شد..ساکت شد..
انگار منتظر جواب بود..خانوم فرهودی..میشنوید؟ هستید؟
هیچی برای گفتن نداشتم..حتی نتونستم از خودم دفاع کنم..
خواستم رو دست بزنم ولی خودم رو دست خورده بودم..
باورم نمیشد...آرش چطور تونستی اونهمه عشقو زیر پات بزاری؟
فکر منو نکردی؟ حق من این نبود..من چه بدی در حقت کرده بودم؟
ازم جز محبت و عشق چیز دیگه ای دیده بودی که خواستی تلافی کنی؟
با نداریت ساختم..آرزوهای جوونیمو زیر پام گذاشتم تا سختت نشه...
ادامه تحصیلمو گذاشتم کنار تا تو اذیت نشی..این بود جوابم؟...
شب وقتی آرش اومد انگار همه چیز رو میدونست..حتی سلامم نکرد..
منم حرفی نزدم..میدونستم دختره زنگش زده و همه چیز رو گفته..
شامو اوردم..نمیدونستم از عصبانیتشه حرف نمیزنه یا از خجالتش..
خودم شروع کردم..امروز با دختره حرف زدم..حرفاشو زد..میخوام حرفای تو رو هم بشنوم
میدونی اونقدر غرور دارم که نخوام عشقو ازت گدائی کنم..فقط میخوام بگی ..حتی بگی برو میرم...
آرش هیچی نگفت..سکوتش عذابم میداد..
چرا هیچی نمیگی...حرف بزن..
پاشو برو یه استکان چای بیار..
ولی من منتظر جوابتم..میشنوم..بگو..
گفتم پاشو برو چای بیار..بعداً حرف میزنیم..
رفتم و یه سینی چای اوردم..
حالا بگو...مرگ الهام بگو چیه؟..بگو دختره دروغ میگفته...هیچی بینتون نیست..
نه الهام..درسته..دوسش دارم..نمیدونم چطور شد..ولی عاشقش شدم..
نمیتونم ازش دست بکشم...اشتباه کردم..میدونم.. ولی پیش اومده..
اولش با یه نگاه شروع شد..از کنارم رد شد و چشمکم زد..تو دلم آتیش روشن شد..
و هر روز بدتر شد..بدتر از قبل...
یعنی چی آرش؟ پس من چی؟
الهام میدونی دوستت دارم..تو زنمی ولی اون عشقم..
خیلی احمقانه بود..آرش زن بودنمو برتر از عشق بودنم میدونست..
استکان توی دستمو کوبیدم تو سینی..استکان شکست..
لبه هاش دستمو برید...بدون اینکه بفهمم قطره های اشک رو صورتم حرکت میکردن..
نمیخواستم گریه کنم ولی چشام خیس میشد...پر میشد و میچکید رو صورتم..
وقتی دل بشکنه و بسوزه حتی اشکم سردش نمیکنه.. 
دلم شکسته بود و حرفام تو گلوم خشکیده بود...
.
.
ادامه داره...
 

زخم خورده...2


نمیدونستم باید چیکار کنم...باهاش حرف بزنم؟ میدونستم حاشا میکنه
هیچوقت دلم نمیخواست شک وارد زندگیم شه..ولی حالا که بود باید مطمئن میشدم...
میدونستم چه ساعتائی کلاس داره..همیشه بعد شرکت میرفت دانشگاه...حتی ناهارشم اونجا میخورد...
بچه رو سپردم دست مامانم..
مامان اگه میشه چند ساعتی مواظب بچه باش..وقت آرایشگاه دارم..برم و بیام...
سوار تاکسی شدم و یه راست رفتم دانشگاه...اولین بارم بود میرفتم دانشگاهش..
فقط شماره ی کلاسشو میدونستم با اسم اون دختره...
پرسون پرسون رفتم تا رسیدم به کلاسشون...
چشام دنبالش میگشت که دیدم تو سالن داره با دوستاش حرف میزنه
منتظرش موندم تا بیاد ...میدونستم حسابی ناراحت میشه
ولی چاره ای نداشتم...باید خیالمو راحت میکردم...
حرفاش با دوستاش تموم شد...یه لحظه نگام کرد و رد شد..
ولی بعدش انگار که یه دفعه متوجه حضورم شده باشه جا خورد و برگشت طرفم...
الهام تو اینجا چیکار میکنی؟ واسه چی اومدی؟
هیچی..بچه خواب بود..سپردم مامانم و گفتم یه سر بیام پیشت...
لازم نکرده...زود برگرد خونه...
نمیخوای مهمون کلاستون بشم؟ مثل دوست دختر دوست پسرا بیام پیشت بشینم؟
نمیخوای منو به دوستات معرفی کنی؟ نکنه خجالت میکشی بگی زنمه؟
عصبانی شد ولی به روم نیوردم..گفتم زود برگرد و برو...
ولی باید کاری رو که شروع کرده بودم رو تموم میکردم...
یکی از دخترا اومد طرفش...اقای فرهودی ببخشید میشه جزوه تونو یه لحظه بدید به من؟
این جزوه گرفتن تو دانشگاه هم واسه خودش سوژه ایه..
یه نگاه تحقیرآمیز بهم کرد...ببخشید..معرفی نمیکنید؟
در برابر دخترا کم اوردم...از نظر ظاهری و پوشش هیچ شباهتی به هم نداشتیم...
من ساده بودم و چادری...ولی اونا پر از رنگ و روغن ...
شاید آرش حق داشت نتونه معرفیم کنه..
تموم اعتماد به نفسی که داشتم و در برابرشون کم شده بود رو یه جا جمع کردم و گفتم
من خانومشون هستم...از آشنائیتون خوشبختم...
دخترا تعجب کردن...حالم گرفته شد...یعنی اینقدر....؟
آقای فرهودی مگه شما متاهلید؟ تا حالا نشنیده بودیم...خانوم خوش اومدید..بفرمائید بریم کلاس...
خشمو تو چشای آرش میدیدم...اگه از دوستاش خجالت نمیکشید همون جا میزد تو گوشم...
رفتم کلاسشون و بین دخترا نشستم...رو کردم طرف دختره...
ببخشین ..خانوم  فلانی کجا میشینن...میشه نشونم بدید؟
از حرفم تعجب کرد...مگه شما قبلا همو دیدید؟
اره..یه طورائی باهم آشنائیم...
صندلیشو نشونم داد..از شانسم صندلی کناریش خالی بود
رفتم و کنارش نشستم...میتونم بشینم کنارتون...
نگام کرد...انگار صدامو شناخته باشه.. جا خورد
خواهش میکنم...شما تو کلاسمون مهمون هستید؟
اره...درست بود..همون صدای پشت خط و تلفنی بود...
بله...خانوم آقای فرهودی هستم و امروز مهمون کلاستون شدم..
میدیدم آرش زیر چشمی و نگران نگامون میکنه...میدونستم بعد رفتنمون تو خونه طوفان به پا میشه...
هیچی نگفت...انگار آرش گفته بود که متاهلم .. تعجب نکرد..شایدم براش فرقی نداشت..
نگاش کردم..سرش به کتاب بود..چشای درشت و سیاه...مژه های بلند و پر پشت...
خوشگل بود و با ارایش خوشگلیش بیشتر شده بود...سبزه بود با قد متوسط...
نمیدونستم چی بینشون گذشته بود...رابطه شون تا چه حد بوده... دلم گواهی خبر بدی رو میداد..
باید از یه جائی شروع میکردم...نباید یه طوری میگفتم که بعدش برای خودم بد تموم شه..
شاید اشتباه میکردم و سوء تفاهم بوده...
شما آقای فرهودی رو میشناسید...به نظرتون چطور آدمیه؟موردی ازش دیدید؟
نه..آقای محترمیه...تا حالا هیچ خلافی ازشون سر نزده و مورد احترام همه هستند...
مدرکی نداشتم..نمیتونستم حرفی بزنم..حتی نمیتونستم ازش بپرسم تو بودی زنگ میزدی؟
کلاس تموم شد و آرش با عصبانیت سوار تاکسیم کرد و فرستادم خونه...
لبخند تلخی بهش زدم و گفتم تو خونه منتظرتم...
هزار فکر تو سرم میچرخید و خدا خدا میکردم هیچکدومشون حقیقت نداشته باشه...
غروب اومد...هیچی نگفتم..منتظر بودم توپ و تشراشو بزنه تا منم حرفمو بزنم...
ازم گلایه کرد..آبرومو تو دانشگاه بردی..هیچکی نمیدونست متاهلم...چرا بی خبر اومدی؟
میخواستی چی بگی؟ رو چه حسابی اومدی ؟شاید من نمیخواستم کسی از وضع زندگیم بدونه... 
میدونستم وقتی عصبانی میشه تو گفتن حقیقت جری تره...
اونقدر گفت و ملامتم کرد تا وقتی ازش پرسیدم با این دختره چه سر وسری داری راحت جوابمو داد
ازش خوشم میاد..چند ماهیه باهاش اشنا شدم...حالا که چی؟ دنبال بهانه ای واسه شر؟
اصلا انتظارشو نداشتم...خشکم زد..ولی باید خودمو کنترل میکردم...
باهاش دوست شدی؟ دوسش داری؟چرا وجود منو بچه تو از دوستات پنهون کردی؟
نکنه باعث شرمندگیتم...یعنی اینقدر باعث خجالتت هستیم؟
انگار فهمیده بود دستش پیشم رو شده...ساکت شد...شاید جوابی برای گفتن نداشت...
منم ساکت شدم...به اندازه ی کافی اون روز برامون جهنم شده بود...
هیچوقت بهم بی احترامی و توهین نکرده بودیم...ولی اون روز ....
حتی نتونستم غرورمو بشکنم و پیشش گریه کنم...یه جائی رو داشتم واسه خالی کردن بغضم..
یه زیر زمین...یه زیر زمین تنگ و تاریک که حتی خودمم اشکامو نمی دیدم...
شده بود همدم وقتای تنهائیم و دلتنگیم....با سکوتش دلداریم میداد و با گرماش اشکامو پاک میکرد...
.
.
خواهش میکنم نظری ننویسید که بهش بی احترامی بشه
چون خودشم داره این داستانو میخونه

زخم خورده....1


نگاهش به کتابه...ولی میدونم افکارش محو خیالاتشه...
آرش..میخوای برات چای بیارم؟
نه الهام ..ممنون..
چند سالیه ازدواج کردیم...عاشقانه...طوری که لیلی و مجنونم به گرد پامون نمیرسن...
دیپلمو که گرفتم ازدواج کردم...دلم میخواست ادامه تحصیل بدم...
آرش فوق دیپلم بود...کارمند یه اداره...
الهام نمیتونیم هر دو با هم درسمونو ادامه بدیم..
وضع مالیمون ناجوره...سختمون میشه..شهریه ها بالاست..
بعدشم تو وظیفه ی مهمتری تو زندگی داری..باید مواظب بچه مون باشی..
اون بیشتر از هر کسی به تو نیاز داره..
درست میگفت..یه زن قبل از اونکه زن خونه باشه باید مادر باشه..
مادری که باید خودشو نادیده بگیره تا قدرتی باشه برای منزلت و بزرگی خانواده اش...
آرش کنکور داد و عزمشو جزم کرد واسه ادامه..
الحق هم کم نیورد..همیشه نمره ی اول کلاسش بود..
همه جوره باعث آرامشش میشدم تا کمبودی حس نکنه...
میدونستم هر کاری بکنم واسه زندگیم کردم...
تا اینکه تلفنای مشکوک آرامشو بهم زد...
تلفن زنگ میخورد..وقتی جواب میدادم قطع میکرد..
شماره شو برداشته بودم...میدونستم مزاحمه..حس بدی داشتم...
تا اینکه یه روز...
یه ساعتی بیرون بودم...وقتی برگشتم آرش تازه رفته بود..
میدونستم با گریه ی بچه نمیتونه درس بخونه..
هر وقت خونه بود بچه رو برمیداشتم و میرفتم بیرون...
ناخودآگاه رفتم طرف تلفن...میخواستم ببینم در نبودم کسی زنگ زده یا نه؟
شماره ی آشنائی رو دیدم..اره..همون شماره ی مزاحم بود..
نیم ساعتی مکالمه داشت...شک کردم..ولی اونقدر دوستش داشتم که نخواستم باور کنم..
نخواستم شک مو تبدیل به یقین کنم...خوشبختیمو دوست داشتم...
اون اتفاق بازم افتاد...زنگ میزد و تا گوشی رو برمیداشتم قطع میکرد..
آرش هم نگام میکرد..طوری که فکر کنم بهم شک کرده..
آرش نمیدونم کیه...باور کن..بیا و خودت شماره شو بگیر...
نه نمیخواد...حتما مزاحمه...لطفا اگه میشه بعد این تو جواب تلفن ها رو نده...
بهم برخورد...مثل گل پاک بودم..تحملش برام سخت شد..
ناراحت شدم..همون شماره رو گرفتم..
الهام چیکار میکنی؟
هیچی..میخوام ببینم واسه چی زنگ میزنه و قطع میکنه...
زنگ خورد...گوشی رو برداشتند...
ترجیح دادم جواب ندم تا خودش بحرف بیاد...
انگار که خیلی وقته منتظر تماسه...سلام..خوبی؟
یه خانوم پشت خط بود...انگار یه پارچ اب یخ رو سرم خالی کردند...
سلام..ببخشید من شما رو میشناسم؟ واسه چی زنگ میزنید و جواب نمیدید؟
با شنیدن صدام هول برش داشت...ببخشید..حتما اشتباهی شده..بچه ها داشتند با تلفن بازی میکردند
خانوم بچه ها هیچوقت روزی یه بار یه شماره رو اشتباه نمیگرن...
لطفا مواظب رفتارتون باشید...و قطع کردم...
نگاه آرش رو دیدم...چیکار کردی؟ کی بود؟
هیچی..همون مزاحم بود...خواستم مطمئن شی ...
باشه..برو..مطمئنم...بچه داره گریه میکنه..نزارش...
رفتم ولی دلم آروم قرار نداشت...مثل یه مرغ پرکنده شده بود که خودشو به در و دیوار میزد...
نمیخواستم باور کنم ولی وقتی قطعات پازل رو کنار هم میچیدم
میدیم یه چیزی رو کم داره...هنوز ناقصه..جور در نمیاد...
تا اینکه یه روز لای کتابش رسید پرداخت شهریه دانشگاه رو دیدم
خانوم......با امضای آرش بود...
نتونستم تحمل کنم...اسمشو یادداشت کردم و رسید رو گذاشتم سرجاش...
شکم داشت به یقین تبدیل میشد..آرامش قبل طوفان...
ولی باید طوفان رو هم نگه میداشتم تا زندگیمو به گردبادش نده...
زنها هرقدر کند ذهن و عقب باشند تو این جور موارد زرنگند..
حسی قوی دارند که حرفو از نگاه میخونند..حس رو از دل میگیرن...
حس حسودیشون باعث میشه فقط اونو برای خودشون بخوان..عشق اونو برای خودشون بخوان.. 
و برای رسیدن به هدفشون هر کاری رو میکنند...حتی به قیمت زندگیشون...
ادامه داره....
.
.
.
و باز یه داستان از داستانای واقعی و تلخ زندگی...
تصمیم داشتم نوشتن داستان دنباله دار رو کنار بزارم و تک مطلب بزارم
ولی پیامای پر مهر شما باعث دلگرمیم شد و از کاستی خودم شرمنده شدم...
ممنونم که مثل همیشه همراهیم میکنید