زخم خورده....4
دلم از آرش شکسته بود...حتی نمیتونستم یه کلمه هم باهاش حرف بزنم
تا میخواستم دهن باز کنم و چیزی بگم بغض میشست تو گلوم و خفه ام میکرد..
چند روز گذشت...هیچ حرفی بینمون زده نمیشد..آرش اونقدر کور شده بود که وجودمو نمی دید
انگار نبودم...نه حالمو می دید نه بغض تو گلومو...
باید کار رو یه سره میکردم...نمیتونستم تو اون دریای اضطراب دست و پا بزنم و آخرشم غرق شم..
ماهی مرده نبودم خودمو دست دریا و موجاش بسپارم تا منو هر جا خواستن ببرن
باید میرفتم حتی شده برخلاف جهت آب و موجاش...
زنگ زدم به دختره...یه ساعتی رو مشخص کن بیام با هم حرف بزنیم..
ترسید....نه...کار دارم..نمیشه..اگه کار دارید همینجا بگید...
میدونستم آرش اونقدر دوستش داره که حاضر بشه بخاطرش قید منو بزنه..
نه..میخوام حرف بزنیم..خودت میدونی اگه میخواستم کاری بکنم منتظر اجازه ات نمیشدم
میومدم دانشگاه و شر به پا میکردم..هنوز فرهودی برام مهمه و نمیخوام پیش دوستاش بی ارزش بشه..
میخوام باهات حرف بزنم...میخوام تکلیف خودمو با خودم روشن کنم..
یه جا رو مشخص کردیم و سر ساعت رفتم پیشش..سعی میکردم آروم باشم و خودمو کنترل کنم..
میدونستم با بی حیا بازی و داد و بیداد راه به جائی نخواهم برد جز بردن ابروی خودم و ارش..
از دور دیدمش..با لبخند رفتم کنارش..سلام داد و سرشو انداخت پائین..
جوابشو دادم و نشستم کنارش..میپرسیدم و اونم جواب میداد..
حرف میزد...از اشنائیشون..حرفاشون..علاقه شون..
حرفاش برام سنگین بود..درمورد عشق من حرف میزد..
عشقی که فکر میکردم فقط برای خودمه..
میدونستم باید باهاش دوستانه رفتار کنم ..نباید خودمو خوار میکردم..
نباید گریه میکردم..باید طوری رفتار میکردم خودش شرمنده شه..
اروم حرف میزدم و جواب میدادم..
میخوای چیکار کنی؟ میتونی زندگیتو رو خرابه های یکی دیگه درست کنی..
نه..نمیتونم..ولی واقعا دوسش دارم..خیلی خواستم کنار بکشم ولی نشد..نزاشت..
میتونی با وجود منو بچه ام باهاش زندگی کنی؟
من خیلی دوسش دارم و حاضرم بخاطرش همه جور سختی رو قبول کنم..
هیچی نگفتم..کلی حرف داشتم و بغض.. ولی نخواستم کم بیارم و غرورم بشکنه..
ببین دوستانه بهت میگم..نمیخوام ابروریزی کنم و ابروتون بره
خودت پاتو از زندگیم بکش بیرون..هر چند آرش هیچوقت نمیتونه اون ارش قبل برام بشه
ولی بخاطر بچه ام هم شده جلوتون می ایستم..کاری نکن که نتونی یه عمر با وجدانت کنار بیای...
بهتون یه هفته وقت میدم...حالا خودتون میدونید...من هفته ی بعد بازم میام..
هیچی برای یه زن سخت تر از این نیست ببینه که عشقشو دارن ازش میگیرن..
عشقی که گرمی زندگیشه..سایه ی بالای سرشه..تکیه گاهشه..
تو اون یه هفته حتی یه کلمه هم با آرش حرف نزدم...دلم میخواست زودتر تموم شه...
از بلاتکلیفی و انتظار متنفر بودم..حتی به صورت ارش هم نگاه نمیکردم..
غذاشو اماده میکردم و میرفتم اتاقم..هر وقت میرفت منم از اتاقم میومدم بیرون...
یه هفته تموم شد...زنگ زدم که بیا و منتظرتم..قرارمون کافی شاپ...
اومد..چی شد؟ به نتیجه ای رسیدید؟
من خودم خواستگار دارم ولی دلم بهشون گرم نیست...
کاش میتونستم جواب یکیشونو بدم و تموم کنم
دیگه تحملشو نداشتم...
یعنی اینکه نمیخوای عقب بکشی؟
میخوام..ولی نمیتونم..باور کنید..دانشگاه برامون جهنم شده
از وقتی شما اومدید دانشگاه و بچه ها شما رو دیدن چپ و راست سرزنشمون میکنن...
بدتر از من اقای فرهودی خراب شده..دیگه ارزشی پیششون نداریم.....
بعد اینم نخواهید داشت..هیچ جا..نه اینجا و نه تو خانواده...
باهات حرف زدم و دوستانه اومدم جلو..حتی التماستم کردم که بکشی کنار..
حالا خودت میدونی..نزار یه عمر عذاب و وجدان درد من و بچه مو بکشی..
اگه بلائی سر خودمون بیارم مسئولش توئی...
هنوز حرفام تموم نشده بود که سایه ی یه نفر رو پشت سرم حس کردم..
برگشتم...آرش بود..با لبخند سلام داد و نشست کنارمون..
خواستم بلند شم که دستمو گرفت..بشین..میخوایم حرف بزنیم..
ولی حرفی برای گفتن نداشتم..بخاطر احترامش نشستم..آرش هنوزم برام عزیز بود..
سرم پائین بود ولی نگاهشونو حس میکردم..هیچی از گلوم پائین نمیرفت..
حرف میزد و سوال پیچم میکرد...دلم میخواست سرش داد بزنم..
غذا مثل زهرمار از گلوم میرفت پائین..جوابی نمیدادم و سرم پائین بود.
خسته شده بودم...رفتم خونه و چمدونمو بستم...تهدیدش کرده بودم خودم و بچه مو میکشم ..
ولی دروغ گفتم..اونقدرها هم ضعیف نبودم...راه اخرم طلاق بود..
انگار که فهمیده باشه چه خبر شده خودشو رسوند خونه...
تعجب کردم..فهمیدم بهش گفته تا جلومو بگیره..ترسیده بود کار بچه گونه ای بکنم...
خنده ام گرفت..هنوز هم براش مهم بودم...
الهام چیکار میکنی؟ کجا؟
بازم سکوت کردم..میدونستم دهن باز کنم حرفای نگفته ی زیادی دارم ..
در رو قفل کرد...حق نداری پاتو از خونه بزاری بیرون..
هلش دادم اونطرف و از در بالکن زدم بیرون...
بچه رو گرفت..برو ولی اینو نه..میتونی بدون بچه ات بمونی؟
همیشه بچه میشه طعمه برای اینکه بتونن مجبورت کنن تا تحمل کنی..
اره..ببین اگه قبول میکنه بده بزرگش کنه..
بچه رو گذاشتم و اومدم بیرون..توی حیاط بهم رسید...زد تو صورتم...
برای اولین بار بود دستشو روم بلند میکرد..چشام خیس شد..هیچ جا رو ندیدم...
الهام دوستت دارم..شیطون رفت تو جلدم..کاری کردم که نباید میکردم..تو ببخش..بچه گی کردم..بمون..
قول میدم تمومش کنم..باور کن..اگه تو نباشی نمیتونم زندگی کنم..
دیگه حرفاشو باور نمیکردم...همش دروغ بود..
چطور میتونست هم منو دوست داشته باشه و هم به اون فکر کنه..
بهم وقت بده..جبران میکنم..همه چیز رو درست میکنم...قول میدم..
نمیدونی تو این مدت چی کشیدم..صدام در نمی اومد..دیدنت عذابم میداد..
صبوریت خوارم میکرد...الهام ....و بغلم کرد...گریه کرد..
ته دلم هنوزم دوسش داشتم...
دلم شکسته بود ولی حتی تو ذره ای ریز ریز شده ی قلبم هم عشقش وجود داشت..
بازم مجبور شدم تحمل کنم و صبر..توکلم بخدا بود..خدا همیشه میگفت صبر کنید که خدا با صابرانه..
مدتی گذشت...یه روز آرش اومد خونه..داغون بود..انگار گریه کرده بود...
نگاش کردم..سرشو انداخت پائین...عادت نداشتم چیزی بپرسم..
میخواستم اگه حرفی باشه خودش بگه...
فقط اینو گفت...ازدواج کرد..با کسی که دوستش نداشت..هیچ حسی بهش نداشت..
فقط ازدواج کرد تا مطمئنم کنه دیگه نمیخوادم..تا بتونم راحت تر تصمیم بگیرم..
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت...اون پاشو از زندگیم کشیده بود بیرون..
تموم شد..آرش خیلی سخت با این مسئله کنار اومد...خیلی عذاب کشید..
حالا سالهاست که فراموشش کرده...میخواد جبران کنه تا فراموش کنم..
ولی نمیشه...اون حس قبل رو بهش ندارم.. دلم باهاش گرم نمیشه..
اون منو به یه زن و عشق دیگه ترجیح داده بود..مگه میشد خوار شدنم یادم بره...
اون رفته ..یه شهر دور..ولی اثرش سالهاست تو زندگیمه..
خاطره ی تلخش کم رنگ شده ولی هیچوقت فراموشم نمیشه...
خاطره ی یه خیانت..خیانت به عشق..به زندگیت..
.
.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۷:۹ ب.ظ توسط صـــــــــادق
|