فرصت از دست رفته (1)
راه درازی طی کردم . تا او را که خسته و دلگیر از زمانه بود . بیابم
و به حرف هایش که افسردگی آنها را در درون خویش زندانی کرده بود گوش فرا دهم.
همیشه با من که حرف می زد . غم را درون گفته هایش آزاد می دیدم .
غمی که نمی دانستم . از کجا راه به درون روح گفتارش راه پیدا کرده بود .
روح گفتارش گرفتار تالم و دردی بس خوفناک شده بود .
می بایست روح گفتارش را درمان کنم .
هیچ وقت نشده بود . که بتوانم راحت با او صحبت کنم .
تا با نفوذ در افکارش . مشکل او را در یابم .
مشکلی که اگر از روح گفتارش بیرون میخزید . روح خدایی اش را دستخوش تالم می کرد .
احساس می کردم این وظیفه به من واگذار شده ؟
ولی هرچه فکر می کردم چرا ؟ کمتر به نتیجه می رسیدم .
او را زیاد نمی شناختم و به طور تصادفی با او آشنا شده بودم .
انسانی بسیار ساده با قلبی پاک و بی آلایش .
باخودم بارها گفته بودم چرا کسانی که بیشتر صداقت دارند . بیشتر در معرض تالمات
روحی قرار می گیرند .
وحال که رسیده بودم . نمی توانستم بنا به دلایلی که خودش می گفت او را ببینم .
حتی ترس از روبرو شدن با من نیز او را رنج می داد .
وقتی که گفت من نیستم . امکان دیدن شما رو ندارم . خستگی راه را بر وجودم مضاعف
نمود .
لحظاتی در تفکر مشغول شدم . و سپس به خود نهیب زدم . او را راحت بگذار .
درک کردن انسانها خیلی سخته و تو را راهی به این درک نیست .
خسته بودم . صندلی خودرویم را خواباندم تا اندکی استراحت کنم .
چشمهایم را بستم . اما افکار مزاحم ذهنم را قلقلک می داد .
نمی توانستم به دلیل این افکار که استرس را به من هدیه کرده بود اندکی بیاسایم .
لذا خودرو را روشن کردم و به دل جاده زدم . در تمام طول مسیر به حرف ها او فکر می
کردم .
هرگز او را ندیده بودم و فقط تصویری خیالی از او در ذهنم حک شده بود .
جاده خلوت بود و من با سرعت می راندم .
و در این فکر بودم آیا دوباره فرصتی پیش خواهد آمد . که او را ببینم .
من می بایست با او صحبت کنم تا راه درمانش را به او نسخه کنم .
وحال این فرصت از دست رفته بود .
این داستان ناتمام است . منتظر بقیه داستان باشید. که بزودی تقدیم شما کاربران عزیز خواهد شد .


