نفس های ناتمام...


از رفتارای مارال خسته شده بودم..ولی ادامه میدادم..
دوستش داشتم و فکر میکردم اونم سر عقل میاد و آخرش تصمیمشو میگیره..
چند سالی از فوت بابا گذشته بود و تونسته بودم رو پای خودم باشم..
روزای سختی رو گذرونده بودم ولی شکر خدا کارام ردیف بودن و مشکلاتم کمتر شده بود..
با اینکه درس و دانشگاه رو کنار گذاشته بودم ولی ناراحت نبودم..
 حس میکردم موفقیتی که الان دارم شاید اگه درس میخوندم رو نداشتم..
تا اینکه یه روز شوم مادرم از شدت ناراحتی و فشار روحی سکته ی خفیف کرد..
وقتی مادرمو تو اون شرایط دیدم ترسیدم..مادرم تنها پشتوانه و روحیه م تو سختیهای زندگی بود..
هر وقت کم می اوردم و بهم سخت میگذشت اون بود که با تموم دل نگرانیهاش بهم روحیه میداد..
محسن دعای خیر من همیشه بدرقه ی راهته.شک به خودت راه نده..
ولی اون روزا با دیدن حال ندار مادرم ترس تموم وجودمو پر میکرد..
اگه خدائی نکرده بلائی سرش بیاد هیچوقت نمیتونم تحمل کنم و رو پا بمونم..
ولی باز خدا خواست تو مشکلات و سختیها امتحانم کنه..
خواست ببینه چقدر میتونم رو حرفم باشم و بهش ایمان داشته باشم..
خواست قدرت ایمان به حرفم که راضیم به رضای توست رو بسنجه..
مادرم با اینکه رو به بهبودی بود ولی آخرش نتونست مقاومت کنه و از پیشمون رفت..
روزای سختی بود..برای دومین بار عزیزترین کسمو به خاک سپردم..
شونه هام  طاقت اینهمه غم و بار مسئولیت رو نداشت..
تنم میلرزید ولی لرزشش بخاطر غم و اشکم نبود..بخاطر تنهائی و ترسم بود..ترس از فردا و اینده مون..
مارال تو اون روزای سخت کنارم بود..شاید با وجود محبتهای اون تونستم غم مادرمو تحمل کنم..
ولی نمیتونستم نامهربونیهای بعدشو تحمل کنم..برام سخت بود ولی ازش جدا شدم..
میدونستم مهربونیهای امروزش فقط مال امروزه و فردا دم از بی وفائی میزنه..
با تموم سختیهاش ازش جدا شدم و باهاش خداحافظی کردم..
هیچوقت نتونستم از کارا و رفتارش سر در بیارم..
اگه قراره مارال تو زندگیم نباشه پس بهتره هیچوقت نباشه و از زندگیم بره..
تو خونه ای که تا حالا جای خالی پدر اذیتمون میکرد بعد اینم باید نبود مادر رو تحمل میکردیم..
تحملش سخت بود ولی بخاطر خواهر و برادرم به روم نیوردم و خودمو شاد نشون میدادم..
تکیه گاه و ستون خونه بودم..نباید کمر خم میکردم..زندگی رو مثل قبل رو برنامه چیدم و شاد بودم..
برادرمو تو کارم شریک کردم و غیر از برادر شریک کاری هم شدیم..
اینطوری بهتر میتونستیم بهم تکیه بدیم و همو درک کنیم..
آرامش روح عزیزانم فقط در آرامش خاطر عزیزانمه..راحتی امانتهاشونه..
و منم موفق بودم و سربلند..به کارهام سروسامونی داده بودم و با کمک برادرم هر روز بهتر از قبل میشد..
تا اینکه با وساطتت یکی از آشناهامون الهه وارد زندگیم شد..و واقعا الهه ی خوشبختی و آرامشم بود..
الهه نه تنها برای من بلکه برای خواهر و برادرمم حکم فرشته رو داشت..
مثل یه خواهر همیشه کنار خواهرم و کمک و راهنماش ..
شاید پاداش اینهمه صبر و تحمل سختیها فقط الهه بوده..
فرشته ای که قدم به قدم همراهمه و مایه ی آرامشم..
هیچوقت بهم سخت نگرفت و نگاه آرومش تسلی تموم دلهره ها و نگرانیهامه..
حالا یه خانواده ی چهارنفری خوشبختیم..
مطمئنم با داشتن همدیگه بعد اینم موفق میشیم و هیچی تو زندگی کم نخواهیم داشت..
روزای سختی رو گذرونده بودم درد و سختی داشتم بی حد..
ولی شاد بودم و زندگی میکردم بخاطر اونائی که هنوزم دارمشون و امیدشون به منه..
.
.
اینم از زندگی سخت ولی توام با امید محسن..
زندگی با تموم سختیهاش شیرینی خودشو داره..
شاید حالا برامون سخت و طاقت فرسا باشه ولی امید به اینده میتونه لذت بخشش کنه..
محسن هم پاداش تموم سختیها و صبوریهاشو با پیدا کردن الهه گرفت..
همراه و شریک زندگی خیلی مهمه و با اهمیت ترین تصمیم زندگی..
میخوام در نظرات فقط به گل و تشکر بسنده نکنید..
یه نظر سنجی داشته باشم در مورد ازدواج و معیارهای اون..
اینکه برای داشتن یه زندگی سالم و خوشبخت چه نکته هائی رو بسنجیم و ازش پیروی کنیم..
اینکه برای داشتن و پیدا کردن شریک زندگی مناسب چه هدف و شرایطی باید داشت..
کدوم مهمترن؟ مادی؟ اجتماعی؟ یا شغلی و کاری؟و یا....
رو کدوم نکته باید زوم بیشتری داشت تا موفق تر بود؟..   

نفس های ناتمام...3


یه سالی از ازدواج بیتا گذشته بود...گهگاهی بهم مسیج میزد که بفهمونه هنوزم بیادمه..
ولی برای من بیتائی نمونده بود..اون دیگه برام وجود نداشت..
سرم به کار و مشکلات زندگیم گرم بود و سعی میکردم واسه خودم مشغله ذهنی درست نکنم..
تا اینکه بازم عشق وارد زندگیم شد..ولی این بار من دنبالش نرفتم..خودش اومد و تو زندگیم جا باز کرد..
مارال یکی از فروشنده های مغازه ی کناریمون بود..
نگاه ها و رفتارشو حس میکردم ولی سعی میکردم ازش فاصله بگیرم
تا اینکه یه روز اومد و پیشم اعتراف کرد..
بهم گفت دوستم داره و عاشقمه..نتونستم از زیر حرفش در برم..تو دلم نشست و باورش کردم..
روزای قشنگی داشتیم..تو بیکاریا و تنهائیام مونسم شده بود.دوستم شده بود...
باهام راحت بود..بر عکس بیتا که پر از غرور و پاکی بود..
خونمون می اومد و گهگاهی منم به خونشون دعوت میکرد..
دوستم داشت ولی هیچوقت نشد از ازدواج حرف بزنه..هیچوقت ازم نخواست که ازدواج کنیم..
منم دوستش داشتم .برام یه دوست خوب شده بود..هر جا میخواست بره میبردمش و خودمم میاوردمش..
تا اینکه یه شب وقتی رسوندمش خونه هوا ابری و طوفانی بود..
محسن من تو خونه تنهام.بابا و مامانم رفتن شهرستان عروسی...میترسم..میتونی شبو پیشم بمونی؟
تا حالا زیاد با هم بودیم ولی شب رو نه..
به اصرارش شب رو پیشش موندم..ولی مواظب رفتارم بودم..هیچوقت نتونستم به کسی نامردی کنم..
شاید اگه کس دیگه ای جای من بود خیلی کارا میکرد..ولی من هیچوقت همچین اجازه ای به خودم ندادم...
صبح قبل از بیدار شدن مارال از اونجا رفتم..تموم شبو نگران خوابیده بودم.کلافه بودم..
تا چند ساعت چشمم به در و گوشم به زنگ بود تا از مارال خبری بگیرم..
ولی از مارال خبری نبود..بهش زنگ زدم..
مارال کجائی؟ خیلی وقت پیش باید می اومدی و مغازه رو باز میکردی
اتفاقی افتاده؟ چی شده؟
مارال عصبی بود..سرم داد زد..دارم میرم شهرستان..دیگه هیچوقت به اونجا برنمیگردم..
حرفهاشو نفهمیدم..چی شده؟ چرا ناراحتی؟ دلیلش چیه؟
هیچی نگفت و قطع کرد..نتونستم موضوع رو واسه خودم خرد کنم..چندین باز زنگ زدم ولی رد میکرد..
مغازه رو بستم و رفتم به همون شهرستانی که رفته بود..
دوستش داشتم و باید دلیل دلخوریشو می فهمیدم..
چند ساعتی تو راه بودم تا تونستم 12 به اون شهر برسم..
بهش مسیج زدم این خیابون منتظرتم..زودتر بیا ببینمت و برگردیم..
ولی ازش جوابی نرسید..بازم مسیج زدم تا اینکه ساعت 4 یه مسیج ازش رسید..
اینجا کسی منتظر تو نیست..زودتر برگرد و برو تا دیرت نشده..
خیلی سعی کردم ببینمش و باهاش حرف بزنم ولی قبول نمیکرد
محسن من سیاهم ..من لایق تو نیستم..خودتو بخاطر من خراب نکن ..
حرفشو نفهمیدم..میخواستم توضیح بده ولی هیچی نمیگفت..
اون شب دلخور و ناراحت از نامهربونیش برگشتم به شهرمون..حال خودمو نمیفهمیدم..
فکرم مشغول حرفهای ناپخته ی مارال بود..مارال چرا اونطوری میگفت؟ منظورش چی بود؟
اونقدر فکر و ذهنم درگیر حرفهاش بود که فقط تو یه لحظه نور ماشین روبروئی رو دیدم و...
اون لحظه هیچی نفهمیدم..فقط یه صدای بلند و یه نور کور کننده..
وقتی چشامو باز کردم بیمارستان بودم..دو هفته ای بیمارستان بودم ولی مارال هیچوقت حالمو نپرسید..
بعد یه ماه فقط یه مسیج زد..محسن متاسفم.منو ببخش..
انگار پشیمون شده بود..محسن من دوستت دارم و عاشقتم..ولی من در حد تو نیستم..من سیاهم
هیچوقت منظورشو از سیاه بودن نفهمیدم..حس میکردم میخواد دکم کنه..
یه روز مهربون بود و یه روز دشمن..اصلا قابل پیش بینی نبود..
نمیدونستم با خودش چه فکرائی میکنه و چرا رفتارش اینطوری میشه..
یه روز خودش زنگ میزد و یه روز بی دلیل تماسمو رد میکرد..
یه روز گوشیش خاموش بود و بی اعتنا..و یه روز مهربون و عاشق..
ولی من دوستش داشتم..عاشق مارال بودم..کور بودم و بدیهاشو نمیدیدم..
به یه سال نکشیده ازم دور شد و فاصله گرفت..گاهی حس میکنم دوستیش فقط یه بازی بود..
بازی که به شکستنم رسید و نتیجه ای نداشت..بی هدف و نامعلوم..
هنوزم نتونستم دلیل رفتارشو و حرفهاشو بفهمم...
ادامه داره...

نفس های ناتمام...2


بعد رفتن بابا نگرانیم بیشتر شد..مسوولیتم بیشتر و توجهم به خودم کمتر..
قید درس و دانشگاه رو زدم..سرمایه ای دست و پا کردم و زدم تو کار بازار..
اوایلش خیلی مشکل بود..ولی تعهدی که داشتم سختیشو به چشمم نمی اورد و تونستم تو کارم موفق شم.. 
بیتا بیشتر از همیشه کنارم بود..با دلگرمیا و امیدش تحمل رنجها و سختیهامو آسوونتر میکرد..
با حرفهای قشنگش بهم روحیه میداد..مطمئنم میکرد میتونم موفق باشم و سربلند..
محسن من باورت دارم..میدونم موفق میشی..شک به خودت راه نده که بهترین کار رو میتونی انجام بدی..
به نظرم همه چیز آروم بود تا اینکه یه روز با تلفن بیتا دلهره برم داشت..
بیتا مثل همیشه نبود..صداش گرفته بود..بغضش رو میتونستم بفهمم
محسن میخوام باهات حرف بزنم..میخوام بیام پیشت..وقت داری؟
آره بیتا..هر وقت خواستی میتونی بیای..دم در رسیدی زنگ بزن بیام پائین..
تا رسیدن بیتا دل توی دلم نبود..میدونستم اتفاقی افتاده و یا یا قراره بیفته..
بیتا اومد..ولی قدماش مثل همیشه نبود..پاهاش شل بود و صداش میلرزید..
محسن تا حالا هر کی اومده خواستگاریم ردشون کردم و بابام هم چیزی نمیگفت..
ولی امشب قراره خواستگار بیاد..و بابام میخواد با پسر شریکش ازدواج کنم..
میخواد وصلت ما پشتوانه ی شراکتشون باشه..ولی محسن من تو رو میخوام..
بیا و با خانواده ام صحبت کن..بیا و انتظار چند سالمونو تموم کن..
ولی نمیشد..تو وضعیتی نبودم که بتونم مسوولیت بار یه زندگی دیگه رو هم تحمل کنم..
نمیدونستم چی بگم تا بیتا رو آروم کنم..نه میتونستم موافقت کنم و نه میتونستم بگم نه و دلشو بشکونم..
انصافش نبود بعد اینهمه وقت و دوستیها و محبتش رهاش کنم ولی چاره ای هم نداشتم..
بیتا تو که خودت بهتر از همه موقعیتمو درک میکنی..به گفتنم احتیاجی نیست.
بعد از اونهمه سختی تازه رو پا شده بودم و شکل میگرفتم..
نمیخوام تو رو هم تو سختیها و دردسرام شریک کنم.مجبوریم بازم انتظار بکشیم..
من هیچی ندارم و نمیتونم برات کاری کنم..نمیتونم برات یه زندگی آروم درست کنم..
نمیتونم آرزوهای دلت رو برآورده کنم.نمیخوام شرمنده باشی..
ولی محسن من هیچی ازت نمیخوام..برای من وجود خودت و عشقت کافیه..
بیتا زندگی سخته..عشق واسه زندگی نون و آب نمیشه..کمی صبر کن.درست میشه..بهت قول میدم..
 ولی بیتا حرف خودشو میزد و حرفهامو قبول نمیکرد..
فکر میکرد براش بهونه میارم ..دلگیر میشد و میرفت..
چندین بار با هم حرف زدیم ولی هیچوقت به نتیجه ای نمیرسیدیم..
نه من شرایطش رو داشتم برم و نه بیتا میتونست در مقابل خانواده اش مقاومت کنه..
تا آخرش بیتا ازدواج کرد و رفت..میدونستم فقط بخاطر لجبازی با من ازدواج کرده..
ولی من در قبال خانواده ام مسئول بودم و باید فکر اونا روهم میکردم..
بیتا ازدواج کرد و رفت..وضع روحیم خوب نبود ولی بخاطر بیتا به روم نمی اوردم
نمیخواستم بخاطر من زندگیش خراب شه..میخواستم فراموشم کنه و زندگیشو بکنه..
بهم میسج میزد و از زندگیش میگفت..از دلخوریاش..از اینکه نتونسته فراموشم کنه..
از اینکه با شوهرش نمیسازه و عشق من تو دلش باعث شده جائی برای اون نباشه..
همیشه مسیجاش بی جواب می موند..هیچوقت نخواستم بهش جواب بدم و بهش پا بدم
نباید میرفت..ولی حالا که رفته دیگه من کاره ای نبودم و نباید فکرشم میکردم..
این از مردونگیم به دور بود..بیتا رو وقتی میخواستم که میدونستم متعلق به منه..
ولی بیتا دست بردار نبود..هر روز مسیج ..زندگیش تلخ بود و پر از دعوا..
منو مقصر میدونست و ازم میخواست برم نجاتش بدم..
محسن تو بدبختی من تو هم تقصیر کاری..چرا نخواستی باهات باشم..
چرا نخواستی باهات شریک باشم و پا به پات بسوزم ولی بجاش قد بکشم..
محسن دلم میخواست تو مرد زندگیم میشدی و سایه ی سرم..یادت فراموشم نمیشه
هر لحظه و هر دقیقه به یادمی..لحظه ای نیست که فکرتو نکنم..
نمیدونستم چی بگم..شرایط بیتا برای منم سخت بود..شاید هر دومون مقصر بودیم..
ولی دیگه نمیخواستم به بیتا فکر کنم..اون زندگی خودشو داشت و ناچاراً در مقابل حرفهاش سکوت میکردم..
تا اینکه سر عقل اومد وشنیدم زندگیشون آروم شده..
بیتا فهمیده بود دیگه محسنی در کار نیست و باید بچسبه به زندگیش و فراموشم کنه..
.
ادامه داره..

نفس های ناتمام...1


بیتا رو تو کلاس سنتور شناختم..آروم و پاک..مثل فرشته ها بود..
بعضی وقتا زیر چشمی و یواشکی نگاش میکردم..انگاری اونم دوستم داشت..
کارمون تو کلاس حرف زدن با هم به بهانه ی رفع اشکال بود..
اشکالات همو نوبتی از هم میپرسیدیم و این قضیه شده بود تنها دلیل حرفهامون
استاد انگار دلامونو خونده بود..یه روز با خنده گفت
میخواید من برم شما نوبتی واسه هم استاد شید..
با حرف استاد خندیدم ..ولی بیتا از خجالت سرخ شد..
روزها گذشت و حرف دلامون واسه هم لو رفت..بیتا شده بود عشق زندگیم..
میخواستمش..به پاکی و نجابتش شک نداشتم..معصوم بود و عاشقم..
ولی وقت میخواست تا به هم برسیم..تو یکی از شهرهای نزدیک دانشجو بودم..
سختیهای درس و زندگی با عشق بیتا برام کمرنگ شده بود..
با عشق بیتا میرفتم و به شوق دیدنش برمیگشتم..زندگیم با عشقش قشنگ تر شده بود..
بیتا دنیام بود..هر روز بیشتر دلبسته ش میشدم و عاشق تر..
منتظر روزی بودم تا موقعیتش پیش بیاد و بتونم دستاشو تو دستم بگیرم..
محسن کی میشه با هم باشیم و برای هم؟ محسن از انتظار خسته شدم..
میخوام همیشه کنارم باشی و با بودنت خوشبختی رو حس کنم..
بیتا صبر کن..بهت قول میدم تموم این انتظارا و سختیاشو جبران کنم..
ولی اینطوری نشد..ورق های زندگیم برگ میخورد و دیدم توانتخاب تقدیرم نقشی ندارم.. 
 زندگیم چهره ی دیگه شو بهم نشون داد..نشونم داد همه چیز با برنامه ی خودت نیست..
نمیتونی همونطوری زندگی کنی که فکر میکنی و نقشه شو کشیدی..
گاهی وقتها فکر میکنم تموم اتفاقات زندگی و حوادث تلخش فقط برای من بوده..
دو سال از آشنائیم با بیتا گذشته بود و سال دوم دانشگاهمون بودم..
که پدرم بیماری سختی گرفت..بیماریش زمستون شروع شد و تا عید هم اوضاعش وخیم تر شد..
بابا رنگ به رو نداشت..مریضیشو تحمل میکرد و دردشو به روش نمی اورد..
آخرین عیدمون رو کنار هم بودیم..حتی فکرشم نمیکردم بابا بخواد با این مریضی تنهامون بزاره..
دکترا از بابا قطع امید کرده بودن..بدنش به داروهاش عادت کرده بود و جواب نمیداد..
گفتند فقط تا چند وقت دیگه میتونه تحمل کنه..دنیا رو سرمون خراب شد..انگار که خودشم میدونست..
همیشه نگاش بهم پر از امید بودو دلگرمی ..
اینکه باور داشت در نبودنش هستم و تکیه گاه خانواده ام ..
محسن مواظب مامان باش..نزار ناراحت بشه..اگه یه روزی نبودم تنهاش نزارید..
اون غیر شما کسی رو نداره..مواظب خواهر و برادرتم باش..
غم رو تو چشاش میخوندم..چشاش خیس میشد و باهام حرف میزد..
نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم..قادر نبودم حتی یه کلمه هم جواب بدم..بغض امونمو بریده بود..
بغلش کردم و گفتم بابا جون خدا سایه تو همیشه بالای سرمون نگه داره..
ولی خدا نخواست سایه اش بالای سرمون باشه..یه ماه بعدش بابا رفت..بابا رفت و تنهامون گذاشت..
سرمای قبرستون و غار غار کلاغا..حال و هوای عید بود ولی دلامون پائیزی بود و بارونی..
مامان گریه میکرد.. اشکاش به پهنای صورتش و غم دلش به اندازه ی ابرهای بارونی ..
سخته بخوای عزیزترین کس زندگیتو به خاک بسپاری و باهاش خداحافظی کنی..
هیچ حسی از این تلخ تر نیست که پناه و تکیه گاهتو از دست بدی و بدونی که دیگه نمیبینیش..
ترس از فردا و آینده ی نامعلومم..فقط باید رو پا بایستم و سربلند زندگی کنم بخاطر عزیزانم..
از بابا خداحافظی کردم و قول دادم به حرفی که زد عمل کنم..
و از خدا خواستم سایه ی لطف و رحمت خودشو رو سر زندگیمون پهن کنه...
ادامه داره...