نیاز....7
چند روزی از اون اتفاق گذشته بود..
مسعود هر روز زنگ میزد..می ترسید کار احمقانه ای بکنم..
ولی اونقدر ازش ناراحت بودم که جوابشو نمیدادم..
اون از عشق من سوء استفاده کرده بود..دوستش داشتم ولی ازش متنفر هم شده بودم
اون هفته رو تو خوابگاه فقط گریه کردم و دنبال یه راه چاره..ولی عقلم به جائی قد نمیداد..
روزی که برگشتم به شهرمون بازم دیدمش..طبق معمول اومده بود دنبالم..
با دیدنش راهم رو کج کردم و رفتم..اومد دنبالم..
نیاز وایستو..کارت دارم..میدونم کارم اشتباه بوده..ولی نگران نباش..من میخوامت و تو رو میگیرم..
با حرفش آروم شدم..تنها علاجم همین بود..اگه ازدواج میکردیم مشکلی نبود..
آروم شدم..مسعود خودت میدونی چه بلائی سرم اوردی..پس باید مواظب آبروم باشی..
باشه نیاز..بهت قول میدم..من اینقدرم که فکر میکنی نامرد نیستم..بین خودمون می مونه..
خیالمو راحت کرد..بازم شدم همون نیاز قبلی..با این تفاوت که دیگه اونو برای خودم میدونستم..
نیاز تو دیگه زن منی..باید همیشه بیای و بهم توجه کنی..
منم هر هفته میرفتم و لباساشو میشستم و اتو میکردم..
غذا براش میبردم خونه و بهش می رسیدم..نمیخواستم بهونه ای دستش بیاد و ازم بگذره..
مسعود کی میای؟ نمیخوای بیای خواستگاریم..اینطوری بلاتکلیف موندن سخته..
نیاز میام..باید کمی وضع و اوضاع زندگیم روبه راه شه..کارم و وضع مالیم بهتر شه..
بهم سخت میگرفت..میگفت هفته ای یه بار برام سخته..
اگه میتونی زودتر بیا و اجازه بگیر..دلتنگت میشم..بهت نیاز دارم..
بخاطرش هفته ای دوبار می اومدم..هر کاری کردم فقط بخاطر اینکه کنارم بمونه..
از طرفی هم باورش داشتم و عاشقش بودم..
رابطه ی عاشقانه ای که بینمون بود اجازه نمیداد منطقی فکر کنم..
تا اینکه یه روز خواستم از محل کارش بدونم و برم ببینمش..
نیاز من یه دروغی بهت گفتم..من اصلا کار ندارم و بیکارم..دیپلم هستم و کار ثابتی ندارم..
هر روز یه جا مشغولم تا پولی دستم بیاد..
ناراحت شدم..قهر کردم..اون از عشق من سوء استفاده میکرد..میدونست نمیتونم ازش بگذرم..
پای آبروم در میون بود..بعد چند روز قهر بازم برگشتم پیشش..
مجبور بودم باهاش ادامه بدم هر چند بیکار بود..طوری باهام حرف میزد که انگار زنشم..
بهم تعصب داشت.بددل و شکاک بود..هر مسیجی که به گوشیم می اومد چک میکرد..
ازم خواست خطمو عوض کنم..نیاز خطتو عوض کن..شماره تم به کسی نده..
نمیخوام کسی جز من شماره تو بدونه و باهات حرف بزنه..
هر چند تا حالا با هیچ پسری حرف نزده بودم ولی بازم حوفشو قبول کردم تا خیالش راحت شه..
یه دوست صمیمی داشتم که بخاطر مسائل دانشگاه شماره مو بهش داده بودم..
وقتی خونه ی مسعود بودم بهم زنگ زد..حال مسعود رو دیدم ولی فکر نمیکردم ناراحت شده باشه..
گوشیمو گرفت و شماره ی دوستمو نگاه کرد..
چند روز بعد تو دانشگاه دوستم بهم گفت..نیاز چند روزیه مزاحم دارم و ازم درخواست دوستی میکنه..
وقتی شماره شو نگاه کردم دیدم شماره ی مسعوده..خیلی ناراحت شدم..
به مسعود زنگ زدم و ازش دلیل کارشو پرسیدم..
خواستم بفهمونم همون طوری که تو رو من تعصب داری منم روت تعصب دارم..
کارش عاقلانه نبود..ازش رنجیدم..قهر کردم..بعد چند روز ازم معذرت خواهی کرد..
زود قهر میکردیم و زودم اشتی می شدیم..کینه ای ازش به دل نمیگرفتم..
نیاز من تو رو دوست دارم..غیرتی میشم با کسی حرف بزنی حتی با دوستات..
بخاطر راحتیش حتی با دوستهامم قطع رابطه کردم..با هیچکدومشون حرف نمیزدم..
برای داشتنش و شایدم حفظ آبروم هر کاری میگفت میکردم..اونم اینو خوب میدونست..
چند ماهی گذشته بود..دیگه فراموش کرده بودم چه بلائی سرم اومده..انگار زن شرعیش بودم..
گفت میخوام برم یه شهر دور برای کار..
بعد دو سال برمیگردم و اونوقت میام خواستگاریت و زندگیمونو شروع میکنیم..
به خانواده ام هم گفتم که من انتخابمو کردم و قضیه ی تو رو بهشون گفتم..
میدونن تو انتخابمی برای زندگیم..اونا هم موافقند..
خیالم راحت شد..فقط اینو میخواستم و مطمئن شم که باهام ازدواج میکنه و ابروم پیش بقیه نمیره..
.
ادامه داره..
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۷:۲۴ ب.ظ توسط صـــــــــادق
|