عهدشکن...1
بهترین بازیکن والیبال تیممون بودم...بدنم همیشه آماده ی بازی بود...
میشه گفت چشا طرف من بود و همه ی امیدشون به بازی من ...
با بابام خیلی خوب بودم...مثل دو تا دوست...حتی بالاتر از دوست
همیشه هوامو داشت و همه جا باهام بود...
وقتی تو بازی می دیدمش بازیم جون میگرفت و بهتر بازی میکردم...
تا اینکه تو تیم استان انتخاب شدم
یه اردو رفتیم سنندج...
تو اردو بودیم که هادی دوستم بهم زنگ زد
سلام متین...خوبی؟...
عاطفه دوست زهراست..به زهرا گفته میخواد باهات دوست شه...شماره تو میخواد..بهش بدیم؟
زهرا دوست هادی بود ... هادی هم دوست صمیمیم...
نمیدونم چی شد قبول کردم
باشه هادی..شمارمو بهش بده...
شاید حس دلتنگی بود یا از سر بیکاری...ولی قبول کردم باهاش حرف بزنم و دوست شم
روز بعدش عاطفه بهم زنگ زد...زود با هم دوست شدیم
احساس خوبی داشتم...
نفرات تیم انتخاب شدن...منم بین 12 نفر انتخابی تیم بودم
خوشحال از اینکه تو کارم موفق شدم و خوشحال از داشتن عاطفه...
دوسش داشتم...عاشقش شده بودم...
وقتی از اردو برگشتیم من انتخاب شده بودم...
تو تیم والیبال جوانان پیکان...
خیلی خوشحال بودم..بگذریم که چقدر دوستام حسودیمو میکردن...
عاطفه هر روز زنگ میزد
متین بیا جلوی در مدرسه...میخوام به دوستام نشونت بدم... میخوام پز داشتنتو به دوستام بدم
منم زنگای آخرو از مدرسه فرار میکردم و میرفتم جلوی در مدرسه شون...
روزای خوبی بود...خیلی خوش میگذشت...
بیشتر وقتا با هم بودیم...با بودنش گذشت زمانو حس نمیکردم...
مدرسه فهمید...فهمیدن زنگای آخر از مدرسه فرا میکنم..اخراجم کردن..
ناراحت بودم...ولی با وجود عاطفه زیاد عوض نشدم..رفتم آموزشگاه صنعتی و اونجا دیپلممو گرفتم
نمیدونم چرا ...همش فکرم پیش عاطفه بود...
دوسش داشتم...وابسته ش شده بودم...
یه ماه از دوستیمون میگذشت...تا اینکه قرار شد بریم تهران
واسه 6 ماه 3 میلیون قرارداد بسته بودیم..
خیلی سخت بود...ولی هر روز بهش زنگ میزدم و مسیج می فرستادیم
غم دوری رو راحت تر میتونستم تحمل کنم...خیلی خوب بود..همه چیز مرتب بود و آروم..
عاطفه رو همه جا در کنارخودم حس میکردم...روزی چند بار باهم حرف میزدیم...
هم وابسته شده بودم و هم دلبسته ش...
6 ماه زودتر از اونچه فکرشو میکردم تموم شد و برگشتیم ...
اولین کاری که کردم رفتم و عاطفه رو دیدم
حدود 200 تومنی تو جیبم پول بود
دوست نداشتم بعد از اینهمه وقت دست خالی برم پیشش
کل پولمو براش کادو گرفتم و رفتم ...
خیلی خوشحال شد..منم خوشحال بودم از خوشحالش...
روزامون میگذشت...
ولی حس میکردم عاطفه عوض شده ...مشکوک میزد...
بعضی وقتا پیامای اشتباهی میفرستاد
بعدش زنگ میزد و میگفت ببخش... اشتباه سند کردم...
بهش زنگ میزدم...مشغول بود..نیم ساعتی میگذشت..
بازم بهش زنگ میزدم
آخرش جواب مبداد
عاطفه با کی حرف میزدی...خیلی وقته پشت خطم...
ببخش عزیزم...دوستم دلش گرفته بود داشت باهام درد و دل میکرد
منم باور میکردم...اونقدر دوسش داشتم که همه ی حرفاشو باور داشتم
دروغاشو میفهمیدم ولی باور میکردم...شاید فقط بخاطر اینکه دوسش داشتم
همیشه براش کادوهای گرون قیمت میگرفتم...
گوشیش خراب شده بود...برای تولدش یه گوشی گرون قیمت خریدم...
منتی سرش نبود.. چون واقعا دوسش داشتم و نمیخواستم از دستش بدم...
فکر میکردم اونم منو دوست داره
وقتی میرفت مسافرت بهش پول میدادم
عاطفه بیا ..لازمت میشه...
مرسی متین..تو خیلی خوبی...
روزام میگذشت ...حتی نخواستم یه بارم شده عشقشو امتحان کنم ....