عهد شکن...2


دیگه اون متین قبل نبودم..
رفتار عاطفه داغونم میکرد..سرد شده بود...
خودش باهام بود ولی دلش نه...
دلم بهم دروغ نمیگفت ولی نمیخواستم باور کنم که دیگه دوسم نداره
خودمو قانع میکردم..متین چیزی نشده...بس که دوسش داری روش حساسی...
تو والیبال مثل قبل نبودم...همه ی حواسم پیشش بود...
دیگه تمرین نمیرفتم..بیشتر وقتمو با عاطفه بودم
از کارام میزدم تا یه لحظه بیشتر پیشش باشم
هر چند در کنارش زمان مثل باد میگذشت...
هر لحظه با یادش بودم و همشیه جلوی چشام...
هر چی میخواست بهش میدادم..خرجش میکردم...کادو میگرفتم...
فقط بخاطر اینکه نگهش دارم
یه روز زنگ زد ...
متین عموم ما رو با هم دیده...فهمیده با هم دوستیم...حق السکوت میخواد...
منم فقط و فقط بخاطر داشتنش 200 تومن جور کردم و دادیم بهش...
دیگه جیبیم خالی شده بود.تموم پول قراردادمو خرج عاطفه کرده بودم...
نمیدونستم اگه بابام ازم پرسید پولاتو چیکار کردی چی جوابشو بدم..
برای من عاطفه مهم بود چون واقعا دوسش داشتم...
.
.
 تنها بودم..دلم براش تنگ شد..دلم هواشو کرد...
بهش زنگ زدم...چند بار ...مسیج زدم...ولی به هیچکدومش جواب نداد...
ناراحت شدم..دلم گرفت..
ولی بازم خودمو گول زدم حتما گوشیش دستش نیست و نشنیده...
رفتم کافی شاپ...نمیدونم چرا اون کافی شاپ رفتم...
که ای کاش نمیرفتم..
عاطفه با یه پسره تو کافی شاپ بودن
دنیا رو سرم خراب شد...یه بار دیگه نگاش کردم
اره ..درست دیدم...خودش بود...
برای اون پسره کادو خریده بود
دیروزش ازم پول گرفته بود تا برای عشقش کادو بگیره...
رفتم نشستم سر میزشون
با پسره دست دادم و احوال پرسی کردم
عاطفه ترسید...نگاش کردم...
سلام دخترخاله..خوبی؟...فکر نمیکردم شما رو اینجا ببینم...
عاطفه از ناراحتی و خجالت سرشو انداخت پائین
حال خوشی نداشتم...بغض خفه م میکرد...
آقا بی زحمت سه تا پیتزا ...
رو به عاطفه کردم و گفتم
دختر خاله خیلی خوش سلیقه ای... خوشبخت شین..
عاطفه هیچی نگفت...صورتش قرمز شده بود و نگام نمیکرد...
اشک تو چشام حلقه زده بود ولی به روم نمی اوردم...
پیتزامو به چه زوری خوردم ...اونقدر بغض داشتم که نمیتونستم چیزی بخورم...
تحمل نداشتم...بلند شدم و پول پیتزاها رو حساب کردم ..
 خداحافظی کردم و براشون ارزوی خوشبختی ...
اصلا نفهمیدم کی رسیدم خونه...
تو راه همش به عاطفه فکر میکردم..به پست بودنش...به اینکه چه راحت دلمو به بازی گرفته بود
رسیدم خونه...رفتم اتاقم .. درو قفل کردم و تا تونستم گریه کردم
عاطفه بهم زنگ میزد...ولی جوابشو نمیدادم 
همیشه از شنیدن آهنگ زنگش خوشحال میشدم .. ولی حالا ازش متنفر بودم...
اون صحنه جلوی چشمم میومد و بدتر میشدم
عاطفه چقدر میتونستی پست و کثیف باشی
گوشیمو خاموش کردم ...50 تاقرص خوردم  و خوابیدم
وقتی بیدار شدم بیمارستان بودم
متین با خودت چیکار کردی؟ چرا؟
مامانم گریه میکرد ولی نمیتونستم چیزی بگم...
حالم بد بود...اون روز و دیدن عاطفه همش تو ذهنم بود..
سعی میکردم فراموش کنم ولی نمیشد...
نه اینکه هنوز عاشقش بودم
نه ... این بار فقط از روی  تنفر بود... 
افسرده شده بودم...خونه بودم...دل و دماغ هیچ کاری نداشتم...
تا اینکه به کمک دکتر روانپزشکم حالم بهتر شد
برگشتم به بازی و تمرینم...سعی کردم فراموشش کنم...
عاطفه تازگیا زنگ میزنه و مسیج میفرسته .. ولی جوابشو نمیدم...
ازش متنفرم...نمیخوام دوباره ببینمش و یاد خاطراتم بیفتم...
باید عشقمو نثار کسی کنم که واقعا لیاقتشو داشته باشه...
.
.
اینم از داستان متین...
نمیدونم چرا همه ی عشقا یه طرفش میلنگه...
پسرا میگن دخترا بی وفان و دخترا میگن پسرا خیانت کارن
ولی وقتی خوب نگاه میکنیم میبینیم موضوع دختر و پسر نیست
دخترائی پیدا میشن که از روباه دغلکار تر و پسرائی که از گرگ وحشی ترن...
دختر و پسر مهم نیست...مهم دل آدمه که باید صاف و صادق باشه...
عشق سرشار از احساسه... با هوس و ریا خرابش نکنیم...
.
.
از کسائی که کم لطفی میکنن و بدون نظر میرن
تشکر میکنم...
کاش یه شاخه گل برای اظهار وجودتون بزارید...
دوستتون دارم

عهدشکن...1


بهترین بازیکن والیبال تیممون بودم...بدنم همیشه آماده ی بازی بود...

میشه گفت چشا طرف من بود و همه ی امیدشون به بازی من ...

با بابام خیلی خوب بودم...مثل دو تا دوست...حتی بالاتر از دوست

همیشه هوامو داشت و همه جا باهام بود...

وقتی تو بازی می دیدمش بازیم جون میگرفت و بهتر بازی میکردم...

تا اینکه تو تیم استان انتخاب شدم

یه اردو رفتیم سنندج...

تو اردو بودیم که هادی دوستم بهم زنگ زد

سلام متین...خوبی؟...

عاطفه دوست زهراست..به زهرا گفته میخواد باهات دوست شه...شماره تو میخواد..بهش بدیم؟

زهرا دوست هادی بود ... هادی هم دوست صمیمیم...

نمیدونم چی شد قبول کردم

باشه هادی..شمارمو بهش بده...

شاید حس دلتنگی بود یا از سر بیکاری...ولی قبول کردم باهاش حرف بزنم و دوست شم

روز بعدش عاطفه بهم زنگ زد...زود با هم دوست شدیم

احساس خوبی داشتم...

نفرات تیم انتخاب شدن...منم بین 12 نفر انتخابی تیم بودم

خوشحال از اینکه تو کارم موفق شدم  و خوشحال از داشتن عاطفه...

دوسش داشتم...عاشقش شده بودم...

وقتی از اردو برگشتیم من انتخاب شده بودم...

تو تیم والیبال جوانان پیکان...

خیلی خوشحال بودم..بگذریم که چقدر دوستام حسودیمو میکردن...

عاطفه هر روز زنگ میزد

متین بیا جلوی در مدرسه...میخوام به دوستام نشونت بدم... میخوام پز داشتنتو به دوستام بدم

منم زنگای آخرو از مدرسه فرار میکردم و میرفتم جلوی در مدرسه شون...

روزای خوبی بود...خیلی خوش میگذشت...

بیشتر وقتا با هم بودیم...با بودنش گذشت زمانو حس نمیکردم...

مدرسه فهمید...فهمیدن زنگای آخر از مدرسه فرا میکنم..اخراجم کردن..

ناراحت بودم...ولی با وجود عاطفه زیاد عوض نشدم..رفتم آموزشگاه صنعتی و اونجا دیپلممو گرفتم

نمیدونم چرا ...همش فکرم پیش عاطفه بود...

دوسش داشتم...وابسته ش شده بودم...

یه ماه از دوستیمون میگذشت...تا اینکه قرار شد بریم تهران

واسه 6 ماه 3 میلیون قرارداد بسته بودیم..

خیلی سخت بود...ولی هر روز بهش زنگ میزدم و مسیج می فرستادیم

غم دوری رو راحت تر میتونستم تحمل کنم...خیلی خوب بود..همه چیز مرتب  بود و آروم..

عاطفه رو همه جا در کنارخودم حس میکردم...روزی چند بار باهم حرف میزدیم...

هم وابسته شده بودم و هم دلبسته ش...

6 ماه زودتر از اونچه فکرشو میکردم تموم شد و برگشتیم ...

اولین کاری که کردم رفتم و عاطفه رو دیدم

حدود 200 تومنی تو جیبم پول بود

دوست نداشتم بعد از اینهمه وقت دست خالی برم پیشش

کل پولمو براش کادو گرفتم و رفتم ...

خیلی خوشحال شد..منم خوشحال بودم از خوشحالش...

روزامون میگذشت...

ولی حس میکردم عاطفه عوض شده ...مشکوک میزد...

بعضی وقتا پیامای اشتباهی میفرستاد

بعدش زنگ میزد و میگفت ببخش... اشتباه سند کردم...

بهش زنگ میزدم...مشغول  بود..نیم ساعتی میگذشت..

بازم بهش زنگ میزدم

آخرش جواب مبداد

عاطفه با کی حرف میزدی...خیلی وقته پشت خطم...

ببخش عزیزم...دوستم دلش گرفته بود داشت باهام درد و دل میکرد

منم باور میکردم...اونقدر دوسش داشتم که همه ی حرفاشو باور داشتم

دروغاشو میفهمیدم ولی باور میکردم...شاید فقط بخاطر اینکه دوسش داشتم

همیشه براش کادوهای گرون قیمت میگرفتم...

گوشیش خراب شده بود...برای تولدش یه گوشی گرون قیمت خریدم...

منتی سرش نبود.. چون واقعا دوسش داشتم و نمیخواستم از دستش بدم...

فکر میکردم اونم منو دوست داره

وقتی میرفت مسافرت بهش پول میدادم

عاطفه بیا ..لازمت میشه...

مرسی متین..تو خیلی خوبی...

روزام میگذشت ...حتی نخواستم یه بارم شده عشقشو امتحان کنم ....