نفس های ناتمام...2
بعد رفتن بابا نگرانیم بیشتر شد..مسوولیتم بیشتر و توجهم به خودم کمتر..
قید درس و دانشگاه رو زدم..سرمایه ای دست و پا کردم و زدم تو کار بازار..
اوایلش خیلی مشکل بود..ولی تعهدی که داشتم سختیشو به چشمم نمی اورد و تونستم تو کارم موفق شم..
بیتا بیشتر از همیشه کنارم بود..با دلگرمیا و امیدش تحمل رنجها و سختیهامو آسوونتر میکرد..
با حرفهای قشنگش بهم روحیه میداد..مطمئنم میکرد میتونم موفق باشم و سربلند..
محسن من باورت دارم..میدونم موفق میشی..شک به خودت راه نده که بهترین کار رو میتونی انجام بدی..
به نظرم همه چیز آروم بود تا اینکه یه روز با تلفن بیتا دلهره برم داشت..
بیتا مثل همیشه نبود..صداش گرفته بود..بغضش رو میتونستم بفهمم
محسن میخوام باهات حرف بزنم..میخوام بیام پیشت..وقت داری؟
آره بیتا..هر وقت خواستی میتونی بیای..دم در رسیدی زنگ بزن بیام پائین..
تا رسیدن بیتا دل توی دلم نبود..میدونستم اتفاقی افتاده و یا یا قراره بیفته..
بیتا اومد..ولی قدماش مثل همیشه نبود..پاهاش شل بود و صداش میلرزید..
محسن تا حالا هر کی اومده خواستگاریم ردشون کردم و بابام هم چیزی نمیگفت..
ولی امشب قراره خواستگار بیاد..و بابام میخواد با پسر شریکش ازدواج کنم..
میخواد وصلت ما پشتوانه ی شراکتشون باشه..ولی محسن من تو رو میخوام..
بیا و با خانواده ام صحبت کن..بیا و انتظار چند سالمونو تموم کن..
ولی نمیشد..تو وضعیتی نبودم که بتونم مسوولیت بار یه زندگی دیگه رو هم تحمل کنم..
نمیدونستم چی بگم تا بیتا رو آروم کنم..نه میتونستم موافقت کنم و نه میتونستم بگم نه و دلشو بشکونم..
انصافش نبود بعد اینهمه وقت و دوستیها و محبتش رهاش کنم ولی چاره ای هم نداشتم..
بیتا تو که خودت بهتر از همه موقعیتمو درک میکنی..به گفتنم احتیاجی نیست.
بعد از اونهمه سختی تازه رو پا شده بودم و شکل میگرفتم..
نمیخوام تو رو هم تو سختیها و دردسرام شریک کنم.مجبوریم بازم انتظار بکشیم..
من هیچی ندارم و نمیتونم برات کاری کنم..نمیتونم برات یه زندگی آروم درست کنم..
نمیتونم آرزوهای دلت رو برآورده کنم.نمیخوام شرمنده باشی..
ولی محسن من هیچی ازت نمیخوام..برای من وجود خودت و عشقت کافیه..
بیتا زندگی سخته..عشق واسه زندگی نون و آب نمیشه..کمی صبر کن.درست میشه..بهت قول میدم..
ولی بیتا حرف خودشو میزد و حرفهامو قبول نمیکرد..
فکر میکرد براش بهونه میارم ..دلگیر میشد و میرفت..
چندین بار با هم حرف زدیم ولی هیچوقت به نتیجه ای نمیرسیدیم..
نه من شرایطش رو داشتم برم و نه بیتا میتونست در مقابل خانواده اش مقاومت کنه..
تا آخرش بیتا ازدواج کرد و رفت..میدونستم فقط بخاطر لجبازی با من ازدواج کرده..
ولی من در قبال خانواده ام مسئول بودم و باید فکر اونا روهم میکردم..
بیتا ازدواج کرد و رفت..وضع روحیم خوب نبود ولی بخاطر بیتا به روم نمی اوردم
نمیخواستم بخاطر من زندگیش خراب شه..میخواستم فراموشم کنه و زندگیشو بکنه..
بهم میسج میزد و از زندگیش میگفت..از دلخوریاش..از اینکه نتونسته فراموشم کنه..
از اینکه با شوهرش نمیسازه و عشق من تو دلش باعث شده جائی برای اون نباشه..
همیشه مسیجاش بی جواب می موند..هیچوقت نخواستم بهش جواب بدم و بهش پا بدم
نباید میرفت..ولی حالا که رفته دیگه من کاره ای نبودم و نباید فکرشم میکردم..
ولی بیتا دست بردار نبود..هر روز مسیج ..زندگیش تلخ بود و پر از دعوا..
منو مقصر میدونست و ازم میخواست برم نجاتش بدم..
محسن تو بدبختی من تو هم تقصیر کاری..چرا نخواستی باهات باشم..
چرا نخواستی باهات شریک باشم و پا به پات بسوزم ولی بجاش قد بکشم..
محسن دلم میخواست تو مرد زندگیم میشدی و سایه ی سرم..یادت فراموشم نمیشه
هر لحظه و هر دقیقه به یادمی..لحظه ای نیست که فکرتو نکنم..
نمیدونستم چی بگم..شرایط بیتا برای منم سخت بود..شاید هر دومون مقصر بودیم..
ولی دیگه نمیخواستم به بیتا فکر کنم..اون زندگی خودشو داشت و ناچاراً در مقابل حرفهاش سکوت میکردم..
تا اینکه سر عقل اومد وشنیدم زندگیشون آروم شده..
بیتا فهمیده بود دیگه محسنی در کار نیست و باید بچسبه به زندگیش و فراموشم کنه..
.
ادامه داره..
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۷:۵۱ ب.ظ توسط صـــــــــادق
|