یه سالی از ازدواج بیتا گذشته بود...گهگاهی بهم مسیج میزد که بفهمونه هنوزم بیادمه..
ولی برای من بیتائی نمونده بود..اون دیگه برام وجود نداشت..
سرم به کار و مشکلات زندگیم گرم بود و سعی میکردم واسه خودم مشغله ذهنی درست نکنم..
تا اینکه بازم عشق وارد زندگیم شد..ولی این بار من دنبالش نرفتم..خودش اومد و تو زندگیم جا باز کرد..
مارال یکی از فروشنده های مغازه ی کناریمون بود..
نگاه ها و رفتارشو حس میکردم ولی سعی میکردم ازش فاصله بگیرم
تا اینکه یه روز اومد و پیشم اعتراف کرد..
بهم گفت دوستم داره و عاشقمه..نتونستم از زیر حرفش در برم..تو دلم نشست و باورش کردم..
روزای قشنگی داشتیم..تو بیکاریا و تنهائیام مونسم شده بود.دوستم شده بود...
باهام راحت بود..بر عکس بیتا که پر از غرور و پاکی بود..
خونمون می اومد و گهگاهی منم به خونشون دعوت میکرد..
دوستم داشت ولی هیچوقت نشد از ازدواج حرف بزنه..هیچوقت ازم نخواست که ازدواج کنیم..
منم دوستش داشتم .برام یه دوست خوب شده بود..هر جا میخواست بره میبردمش و خودمم میاوردمش..
تا اینکه یه شب وقتی رسوندمش خونه هوا ابری و طوفانی بود..
محسن من تو خونه تنهام.بابا و مامانم رفتن شهرستان عروسی...میترسم..میتونی شبو پیشم بمونی؟
تا حالا زیاد با هم بودیم ولی شب رو نه..
به اصرارش شب رو پیشش موندم..ولی مواظب رفتارم بودم..هیچوقت نتونستم به کسی نامردی کنم..
شاید اگه کس دیگه ای جای من بود خیلی کارا میکرد..ولی من هیچوقت همچین اجازه ای به خودم ندادم...
صبح قبل از بیدار شدن مارال از اونجا رفتم..تموم شبو نگران خوابیده بودم.کلافه بودم..
تا چند ساعت چشمم به در و گوشم به زنگ بود تا از مارال خبری بگیرم..
ولی از مارال خبری نبود..بهش زنگ زدم..
مارال کجائی؟ خیلی وقت پیش باید می اومدی و مغازه رو باز میکردی
اتفاقی افتاده؟ چی شده؟
مارال عصبی بود..سرم داد زد..دارم میرم شهرستان..دیگه هیچوقت به اونجا برنمیگردم..
حرفهاشو نفهمیدم..چی شده؟ چرا ناراحتی؟ دلیلش چیه؟
هیچی نگفت و قطع کرد..نتونستم موضوع رو واسه خودم خرد کنم..چندین باز زنگ زدم ولی رد میکرد..
مغازه رو بستم و رفتم به همون شهرستانی که رفته بود..
دوستش داشتم و باید دلیل دلخوریشو می فهمیدم..
چند ساعتی تو راه بودم تا تونستم 12 به اون شهر برسم..
بهش مسیج زدم این خیابون منتظرتم..زودتر بیا ببینمت و برگردیم..
ولی ازش جوابی نرسید..بازم مسیج زدم تا اینکه ساعت 4 یه مسیج ازش رسید..
اینجا کسی منتظر تو نیست..زودتر برگرد و برو تا دیرت نشده..
خیلی سعی کردم ببینمش و باهاش حرف بزنم ولی قبول نمیکرد
محسن من سیاهم ..من لایق تو نیستم..خودتو بخاطر من خراب نکن ..
حرفشو نفهمیدم..میخواستم توضیح بده ولی هیچی نمیگفت..
اون شب دلخور و ناراحت از نامهربونیش برگشتم به شهرمون..حال خودمو نمیفهمیدم..
فکرم مشغول حرفهای ناپخته ی مارال بود..مارال چرا اونطوری میگفت؟ منظورش چی بود؟
اونقدر فکر و ذهنم درگیر حرفهاش بود که فقط تو یه لحظه نور ماشین روبروئی رو دیدم و...
اون لحظه هیچی نفهمیدم..فقط یه صدای بلند و یه نور کور کننده..
وقتی چشامو باز کردم بیمارستان بودم..دو هفته ای بیمارستان بودم ولی مارال هیچوقت حالمو نپرسید..
بعد یه ماه فقط یه مسیج زد..محسن متاسفم.منو ببخش..
انگار پشیمون شده بود..محسن من دوستت دارم و عاشقتم..ولی من در حد تو نیستم..من سیاهم
هیچوقت منظورشو از سیاه بودن نفهمیدم..حس میکردم میخواد دکم کنه..
یه روز مهربون بود و یه روز دشمن..اصلا قابل پیش بینی نبود..
نمیدونستم با خودش چه فکرائی میکنه و چرا رفتارش اینطوری میشه..
یه روز خودش زنگ میزد و یه روز بی دلیل تماسمو رد میکرد..
یه روز گوشیش خاموش بود و بی اعتنا..و یه روز مهربون و عاشق..
ولی من دوستش داشتم..عاشق مارال بودم..کور بودم و بدیهاشو نمیدیدم..
به یه سال نکشیده ازم دور شد و فاصله گرفت..گاهی حس میکنم دوستیش فقط یه بازی بود..
بازی که به شکستنم رسید و نتیجه ای نداشت..بی هدف و نامعلوم..
هنوزم نتونستم دلیل رفتارشو و حرفهاشو بفهمم...
ادامه داره...