نفس های ناتمام...1
بیتا رو تو کلاس سنتور شناختم..آروم و پاک..مثل فرشته ها بود..
بعضی وقتا زیر چشمی و یواشکی نگاش میکردم..انگاری اونم دوستم داشت..
کارمون تو کلاس حرف زدن با هم به بهانه ی رفع اشکال بود..
اشکالات همو نوبتی از هم میپرسیدیم و این قضیه شده بود تنها دلیل حرفهامون
استاد انگار دلامونو خونده بود..یه روز با خنده گفت
میخواید من برم شما نوبتی واسه هم استاد شید..
با حرف استاد خندیدم ..ولی بیتا از خجالت سرخ شد..
روزها گذشت و حرف دلامون واسه هم لو رفت..بیتا شده بود عشق زندگیم..
میخواستمش..به پاکی و نجابتش شک نداشتم..معصوم بود و عاشقم..
سختیهای درس و زندگی با عشق بیتا برام کمرنگ شده بود..
با عشق بیتا میرفتم و به شوق دیدنش برمیگشتم..زندگیم با عشقش قشنگ تر شده بود..
بیتا دنیام بود..هر روز بیشتر دلبسته ش میشدم و عاشق تر..
منتظر روزی بودم تا موقعیتش پیش بیاد و بتونم دستاشو تو دستم بگیرم..
محسن کی میشه با هم باشیم و برای هم؟ محسن از انتظار خسته شدم..
میخوام همیشه کنارم باشی و با بودنت خوشبختی رو حس کنم..
بیتا صبر کن..بهت قول میدم تموم این انتظارا و سختیاشو جبران کنم..
ولی اینطوری نشد..ورق های زندگیم برگ میخورد و دیدم توانتخاب تقدیرم نقشی ندارم..
زندگیم چهره ی دیگه شو بهم نشون داد..نشونم داد همه چیز با برنامه ی خودت نیست..
نمیتونی همونطوری زندگی کنی که فکر میکنی و نقشه شو کشیدی..
گاهی وقتها فکر میکنم تموم اتفاقات زندگی و حوادث تلخش فقط برای من بوده..
دو سال از آشنائیم با بیتا گذشته بود و سال دوم دانشگاهمون بودم..
که پدرم بیماری سختی گرفت..بیماریش زمستون شروع شد و تا عید هم اوضاعش وخیم تر شد..
آخرین عیدمون رو کنار هم بودیم..حتی فکرشم نمیکردم بابا بخواد با این مریضی تنهامون بزاره..
گفتند فقط تا چند وقت دیگه میتونه تحمل کنه..دنیا رو سرمون خراب شد..انگار که خودشم میدونست..
همیشه نگاش بهم پر از امید بودو دلگرمی ..
اینکه باور داشت در نبودنش هستم و تکیه گاه خانواده ام ..
محسن مواظب مامان باش..نزار ناراحت بشه..اگه یه روزی نبودم تنهاش نزارید..
اون غیر شما کسی رو نداره..مواظب خواهر و برادرتم باش..
غم رو تو چشاش میخوندم..چشاش خیس میشد و باهام حرف میزد..
نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم..قادر نبودم حتی یه کلمه هم جواب بدم..بغض امونمو بریده بود..
بغلش کردم و گفتم بابا جون خدا سایه تو همیشه بالای سرمون نگه داره..
ولی خدا نخواست سایه اش بالای سرمون باشه..یه ماه بعدش بابا رفت..بابا رفت و تنهامون گذاشت..
سرمای قبرستون و غار غار کلاغا..حال و هوای عید بود ولی دلامون پائیزی بود و بارونی..
سخته بخوای عزیزترین کس زندگیتو به خاک بسپاری و باهاش خداحافظی کنی..
ترس از فردا و آینده ی نامعلومم..فقط باید رو پا بایستم و سربلند زندگی کنم بخاطر عزیزانم..
از بابا خداحافظی کردم و قول دادم به حرفی که زد عمل کنم..
و از خدا خواستم سایه ی لطف و رحمت خودشو رو سر زندگیمون پهن کنه...
ادامه داره...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۷:۵۱ ب.ظ توسط صـــــــــادق
|