وقتی صدام زد تا کتابو بده غم تو دلم نشست
میدونستم بعد این بهونه ای برای دیدنش ندارم
جز یه تصادف و اتفاق ساده که شاید یه روز روبه رو شیم و ببینمش
خانوم اکبری نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم..
مشکلم به لطف شما حل شد.امیدوارم بتونم محبتتونو جبران کنم..
خواهش میکنم..کمتر کاری بود که می تونستم انجام بدم و با یه لبخند ازش خداحافظی کردم
کتاب تو دستم بود و گرمای دستش زیر انگشتام ..رفت و حتی سکوتمو معنی نکرد..
ندونست پشت این حیا دلی عاشقه..دلی که باید سکوت کنه تا نکنه بشکنه..
کتاب تو دستم بود..حتی تو کلاسم تمام وقت کتاب تو دستم بود..
کتابی که تا چند ساعت پیش دستش بود و نگاه قشنگو بهش دوخته بود..
ورقه هائی که هنوزم بوی دستاشو میدادن..کتابی که یه هفته لحظه به لحظه باهاش بود..
ورقش میزدم و تو افکارم غرق..که دیدم گلبرگهای رز قرمز از لای کتاب ریخت رو زمین ..
وقتی نگاه کردم یه کاغذ همراه گلبرگ های رز لای کتاب بود..
مجتبی یه نوشته لای کتاب گذاشته بود..دستام شروع کردن به لرزیدن..
به زحمت لای کاغذ رو باز کردم
سلام خانوم اکبری..از گفتن شرم داشتم..حجب و حیاتون مانع گفتنم شد
از طرفی هم نتونستم احساسمو پنهون کنم..تو این یه هفته برای اثبات حسم خیلی کارا کردم..
فکر میکنم اونقدر شناخت پیدا کردم که بتونم این تقاضا رو ازتون داشته باشم..
میخوام فکراتونو بکنید و اگه جوابتون بهم مثبته یه طوری جوابمو بدید 
و اگر که نه ازتون معذرت میخوام و سعی میکنم فراموش کنم و جسارتمو ببخشید..
وقتی نامه شو خوندم تموم تنم گر گرفت..مجتبی هم همون حس و علاقه رو داشت
فهمیدم که وقتی میگن دل به دل راه داره درسته..میشه با نگاه و دل هم حرف زد ..
خوشحال بودم ..ولی چطور میتونستم جوابشو بدم..نمیتونستم صریح حرفمو بزنم
در ثانی منظورشو نفهمیده بودم..باید بیشتر حرف میزدیم تا  بشتر بشناسمش
نمیتونستم ردش کنم.. واقعا اگه نیتش خیر بود دوستش داشتم 
چشم بسته هم نمیتونستم جواب مثبتمو بدم..
اون روز انگار رو اسمونا پرواز میکردم..حال و هوام عجیب بود..دو دلی و گنگ..مثل یه توهم..
تو خواب و بیداری..خوشحال بودم و کلافه..ناراحت و نگران..
چی میتونستم بگم؟ چی باید بگم؟ چی درسته؟ اشتباه نکنی..
اگه قبول میکردم ممکن بود در مورد فکر بد بکنه که زود و بی تحقیق جوابشو دادم
اگه ردش میکردم هم نمیشد..دلم اسیرش شده بود..نمیخواستم از دستش بدم...
فردای اون روز انگار مجتبی منتظرم کنار در ایستاده بود..تا منو دید طرفم اومد..
ضربان قلبم شدت گرفت..خانوم اکبری..میدونستم میخواد چی بگه..
سلام..خواستم بازم از کمکتون تشکر کنم..
سلام..خواهش میکنم.نیازی به تشکر نیست..
خانوم اکبری نوشته ی منو دیدید؟ نوشته ای که لای کتاب گذاشته بودم..
هول برم داشت..دست پاچه شدم..کلی حرف تو دلم تلمبار بود و نمیدونستم از کجا شروع کنم..
آقای نظری باید در اون مورد مفصل حرف زد..نمیشه با یه کلمه جواب داد..میفهمید که چی میگم..
بله..درسته..پس منتظر می مونم تا تو یه فرصت مناسب صحبت کنیم..
تصمیممو گرفته بودم..باید محکم و قاطع حرفمو میزدم..نباید در برابر علاقه ام ضعف نشون میدادم..
ساعت آخر دانشگاه وقتی از دانشگاه بیرون اومدم صدای آشناشو شنیدم
سلام.خسته نباشید..میشه الان صحبت کرد؟..
چاره ای نبود..باید برای روشن شدن موضوع صحبت میکردیم .
سلام..ممنونم..همچنین..باشه..مشکلی نیست..
رفتیم طرف فضای سبز دانشگاه و رو نیمکت هاش نشستیم..
همون نیمکت هائی که شاهد احساسم بود و قبلا هم اونجا بودیم..
نمیدونستم از کجا شروع کنم..استارت صحبت هامونو مجتبی زد..
ببینید خانوم اکبری..من اونقدر آدم پررو و بی ملاحظه ای نیستم..
حالا هم میبینید لب به سخن باز کرد فکر میکنم از تصمیمم مطمئنم..
خیالم راحت شد..درست همون قضیه ای بود که میخواستم بگم ولی نمیدونستم از کجا شروع کنم
آقای نظری منم رو این مسئله تاکید دارم..
من با روابط بین دخترا و پسرا مخالفم..خواهشم اینه اگه واقعا قصد ازدواج دارید پیشقدم شید..
اگر نه همین جا تموم شه..شما برام محترمید و نمیخوام بی احترامی بهتون کرده باشم
مجتبی حرفمو قطع کرد و گفت..
ولی یه دوره برای اشنائی بیشتر لازمه..یه دوره ی کوتاه تا از عقاید و رفتار هم بیشتر بدونیم
البته با رعایت اصول و عقایدمون..نظرتون چیه؟
نمیخواستم از دستش بدم..قبول کردم..ولی عهد کردم مواظب رفتارم باشم و نذارم رابطمون طول بکشه ..
کمی از حواشی صحبت کردیم و بعدش خداحافظی کردم و بطرف خونه حرکت کردم..
تو راه که بودم گذشت زمان رو حس نمیکردم..فقط راه میرفتم و به حرفهامون فکر میکردم..
کاش اشتباه نکنم..کاش بتونم با وجود احساسم عاقلانه رفتار کنم و مشکلی پیش نیاد..  
ادامه داره..