چند روزه مونده به پنج شنبه رو با هول و هراس گذروندم...
صبح اون روز.. وقتی چشامو باز کردم مجتبی یادم افتاد و دلهره گرفتم
دلیل اضطرابمو نمیدونستم..از اینکه اون روز چه اتفاقی میفته و پدرم چی میگه نگران بودم..
من مجتبی رو شناخته بودم ولی خانواده شو نه..مشتاق بودم تا زودتر اونا رو هم ببینم..
اون روز دانشگاه نرفتم و همراه مامانم واسه شب آماده شدیم..
تمیزکاری خونه و خرید وسائل پذیرائی..
مامانم زرنگ بود و حرف دلشو نمی تونست پنهون کنه
از حالات و رفتارم همه چیزرو فهمیده بود..با خنده گفت..
سمیه میبینم واسه اینا سنگ تموم گذاشتی..قبلا حتی نمی پرسیدی خواستگارم کیه و کی میان
ولی امروز تموم کارا رو خودت انجام دادی...دیگه دارم مطمئن میشم..
منم تو زرنگی دختر همون مامانم..
مامان این فرق داره..تو یه دانشگاهیم..نمیخوام فردا بخاطر کم و کسری تو دانشگاه آبروم بره
خلاصه با هزار هول و ولا و نگرانی و حرف شب شد و مهمونام اومدند
وقتی زنگ در بصدا دراومد انگار قلبم ته گلوم میزد
از پشت پنجره نگاشون کردم..نگرانیم بی مورد نبود..مجتبی دقیقا نقطه ی عکس خانواده اش بود..
یه خانواده ی کاملا تشریفاتی و به قول معروف "های کلاس"..
یه زن و مرد که پیدا بود پدر و مادرشن و یه خانوم و آقا..
وقتی خودشونو معرفی کردند فهمیدم اون خانوم خواهرش و اون اقا هم دومادشونه..
اصلا برام قابل باور نبود..من با شناختی که از مجتبی داشتم انتظار اینو نداشتم..
خواهرش موهای مش کرده شو ریخته بود دور صورتش و آرایشی غلیظ..
مادرشم با ته آرایشی ساده و لباسی فاخر کنار پدرش نشسته بود..
هنگ کردم..این یعنی اولین اختلاف من و مجتبی..مجتبی انگار بچه ی این خانواده نبود..
چادر سفیدمو رو سرم انداختم و با سینی چای داخل سالن شدم..سلام..خوش اومدید..
مجتبی با دیدنم بلند شد و سلام داد..
وقتی چای تعارف میکردم نگاه تحقیرآمیز کتایونو میدیدم..
اونقدر خودشو گرفته بود که جواب سلاممو به سختی شنیدم..
میشه گفت از صورتاشون میشد حرفشونو فهمید.
پدرمم خیلی تو هم بود..میدونستم قراره چی بشنوم..
ولی مات مونده بودم چطور ممکن بود بین فرزند و خانواده اش اینقدر اختلاف باشه
من یه طور دیگه فکر میکردم..مجتبی اونقدر ساده و متدین بود که انتظارشو نداشتم..
پدر مجتبی شروع کرد و حرفهای اولیه رو زد..
مادرشم خیلی جاها همراهیش میکرد و ادامه میداد..
ولی پدر و مادرم اونقدر شوکه بودن که نمی تونستن حرفی بزنند..
به پدرم گفته بودم میشاسمشون در حالیکه برای خودمم قابل باور نبود..
اعتراض کتایون رو از چشاش و رفتارش می فهمیدم..تحقیرآمیز نگام میکرد و هیچی نمیگفت...
بعد رفتنشو یکراست به اتاقم رفتم..فاتحه ی علاقه ام به مجتبی رو خونده بودم..
مطمئن بودم پدرم قبولشون نمیکنه..بی هیچ حرفی منتظر جواب پدرم شدم..
بعد ساعتی بابام اومد تو اتاقم..وقتی قیافه ی درهمم رو دید گفت
میدونم خودتم جوابمو میدونی..
وقتی سطح فرهنگی و اجتماعیمون اینقدر فرق داره بهتره فردا خودت جوابشو بدی..
دلیل رد کردنشونو خودشون بهتر میدونن و لازم به توضیح تو نیست..
پدری که همیشه نظر منو میخواست اینبار حتی بدون پرسیدن نظرم ردشون کرد..
چشم بابا..واقعا متاسفم که اینطوری شد..من با شناختی که از آقای نظری داشتم قبولشون کردم...
میدونم سمیه..نمیخواد چیزی بگی..اگه منم جای تو بودم همین اشتباه رو میکردم..
اون پسر هیچ تناسب و تفاهمی نمیتونه با خانواده اش داشته باشه..نه الان و نه در آینده..
با این اختلاف با خانواده اش مطمئن باش فردا به مشکل برمیخوره
با اینکه تو دلم چیز دیگه ای بود ولی رو حرف پدرم نمیتونستم حرفی بزنم..
حرف پدرمو قبول کردم و فردا تو دانشگاه با تصمیمی که گرفته بودم طرف مجتبی رفتم.
آقای نظری خوب میدونید چی میخوام بگم..حتما شما هم با خانواده تون حرف زدید..
میدونید با این تفاوتی که بینمون هست این کار نشدنیه..چه امروز و چه فردا با مشکل مواجه میشم..
پس به صلاحه هر دومونه فراموش کنیم و هر کی دنبال قسمت خودش باشه..
نگاه بعض آلودشو دیدم..ولی خانوم اکبری..من تصمیم زندگیمو با همراه بودن با شما گرفتم..
نمیتونم فراموش کنم..تو تموم آینده ی من شما هستید..
هر چقدرم مخالف باشن من منتظر می مونم و کنار نمیکشم..
زندگی خودمه و خودم براش تصمیم میگیرم..من با پدرتون حرف میزنم..
از حرفش ترسیدم ولی به ارزشش پی بردم..از مردهای قاطع و با اراده خوشم می اومد..
ولی من نمیتونم رو حرف پدرم حرف بزنم..من با تصمیم اون تصمیم میگیرم..
میدونستم اگه واقعا اینطوری باشه که میگه دست روی دست نمیزاره و کاری میکنه..
بعد اون روز مجتبی بارها با پدرم حرف زد تا اونو متقاعد کنه ..
منم فقط سکوت میکردم و منتظر ..دودلی و انتظار داغونم کرده بود..
معلق بین زمین و اسمون..
نه میتونستم رو آسمون آرزوهام پرواز کنم و نه رو زمین خاکی به زندگی ادامه بدم... 
ادامه داره...