وقتی رسیدم خونه حتی با یادآوریشم قند تو دلم آب میشد..
مامانم خوشحالیمو فهمیده بود..سمیه امروز چت شده؟ خوشحالی..چشاتم میخندند.
مامان هیچی..یه اتفاق غیرمنتظره..تو درسی که انتظارشو نداشتم نمره گرفتم..
نمیخواستم دروغ بگم ولی باید جوابی میدادم ..
ایشالله همیشه خوش باشی دخترم..از در که بیرون میری دعام بدرقه ی راهته ..آرزوی منم خوشحالی توه..
تو زندگی هیچی کم نداشتم..مامانم مثل پروانه ها دورم میگشت و آرامشو فراهم میکرد..
بعد اون روز بیشتر از همیشه مجتبی رو میدیدم..بیشتر ملاقات هامون بیرون از دانشگاه بود..
همون آدمی بود که همیشه ارزوشو داشتم..شخصیتش والا بود..تا حالا تو چشامم نگاه نکرده بود..
حرف میزد ولی هیچوقت پاشو از حدش فراتر نمیگذاشت..
همین رفتارش باعث میشد بیشتر از قبل دیونش بشم..
من دیونه وار مجتبی رو دوست داشتم..اونم دوستم داشت ولی هیچوقت حرفی از عشق به زبون نمی اورد..
شخصیتش منحصر به فرد بود..تا حالا کسی رو مثل اون ندیده بودم..
اونقدر خوددار باشی و حرفی از احساست نزنی
با وجود علاقه ای که به مجتبی داشتم سعی میکردم منطقی رفتار کنم
با خودم میگفتم سمیه شاید اونطوری که میخوای پیش نره و همه چیز بهم بخوره
پس عاقلانه رفتار کن تا اگه فردا همه چیز بینتون تموم شد آرامشت از بین نره
غرورت نشکنه و شخصیتت پیش مجتبی حفظ شه..
یه ماهی از آشنائیمون گذشته بود..میشه گفت تو اون تصمیم هم من مطمئن شده بودم و هم مجتبی..
تا اینکه یه روز مجتبی بدون مقدمه گفت..
خانوم اکبری دیگه از این قرار و ملاقات های یواشکی خسته شدم..
خسته شدم از پنهون کردن محبت و علاقه م..
با حرفش دلم لرزید..یعنی چی میخواست بگه؟ بگه تفاهم فکری نداریم ..
بگه از طرز رفتارت خسته شدم و نمیتونم با یه آدم خشک و رسمی زندگی کنم
نگاش کردم و منتظر بودم حرفشو تموم کنه و.ببینم چی میخواد بگه..
خانوم اکبری با خانواده ام صحبت کردم..شما هم صحبت کنید و یه روزی رو تعیین کنید تا به حضورتون برسیم..
با حرفش تموم شادی های دنیا تو دلم نشست..هر چقدر سعی کردم جلوی لبخندمو بگیرم نشد
اون لبخند لعنتی همه چیز رو فاش کرد و دستم پیش مجتبی رو شد..
سرمو پائین انداختم و گفتم خبرتون میکنم..
نمیدونستم تو خونه موضوع رو چطور بیان کنم..بهتر بود با مادرم صحبت میکردم تا اونم با پدرم درمیون بزاره
مامان تو اشپزخونه بود..به بهانه ی کمک دستکش ها رو دستم کردم و شروع به شستن ظرفها ..
مامان امروز یکی از همکلاسیام آدرس خونه رو خواست..
مامانم خشکش زد..نگام کرد..خوووب
هیچی دیگه..آدرسو دادم تا شما خودتون تصمیم بگیرین..
مامانم لبخندی زد و گفت..یعنی خودت اول تائیدش کردی..درسته؟
مامان تائیدش نکردم ولی بهونه ای هم نبود تا ردش کنم..
مامانم زرنگ تر از این حرفاها بود..یعنی بگو شاهزاده ی سوار بر اسب چشای سمیه ی ما رو گرفته..
از خجالت سرخ شدم..نه مامان..آدرس خواست منم دادم.نخواستم بیاد دنبالم یا آدرسو از یکی دیگه بگیره..
باشه سمیه..با پدرت حرف میزنم و یه روزی رو مشخص میکنیم ..
شب از خجالتم از اتاقم بیرون نیومدم..خیلی برام سخت بود ولی باید میگفتم..
واسه شام صدام زدن...رفتم و با یه سلام و خسته نباشی بابا سر سفره نشستم..
بابام میدونست حرف زدن برام سخته..حرفهاشو نگه داشت تا آخر شام بگه..
وقتی سفره رو جمع کردیم بابام گفت سمیه یه سینی چای بریز و بیار.میخوام کمی حرف بزنیم..
میدونستم چی مخواست بگه..چشم گفتم و با سینی چای بگشتم
بفرمائید بابا..
ببین سمیه هر کی میخواد بیاد خونه ی ادم باید شناخته شده باشه
همینطوری نمیشه به هر کی بگه میام بگیم بفرمائید..
این شخص رو نه من میشناسم و نه مادرت..
اگه خودت شناخت کافی رو داری و میدونی ارزش اومدن رو داره بسم الله
و اگه نه که نه وقت اونو بگیریم و نه وقت خودمونو..جوابشو بدیم و بره دنبال زندگیش..
نمیدونستم چی جواب بدم ولی تموم جرائتمو یه جا جمع کردم و آروم گفتم
بابا تو دانشگاه همه میشناسنش..منم مدتیه میشناسمش..
فکر کنم ارزش اومدن رو داشته باشن..بقیه اش هم با شما..
با پرروئی تموم حرفمو زدم و منظورمو گفتم..
بابام اونقدر سطح فکریش بالا بود که همیشه حق تصمیم رو به خودمون میداد
باشه سمیه جان..پس اگه خودت مطمئنی بگو این پنج شنبه منتظرشون هستیم..
تشکر کردم و با یه شب بخیر رفتم اتاقم..
فردای اون روز تو دانشگاه روز خواستگاری تعیین شده رو به مجتبی گفتم 
 وبدون هیچ حرفی از کنارش رد شدم و منتظر روز خواستگاری...
ادامه داره...