فکر حسن لحظه ای فراموشم نمیشد..دوست داشتنش..اون حس محبتی که بهش داشتم 
حس محبتی که نمیدونستم عشقه یا ترحم..دلم برای مهربونیش و جوونیش میسوخت..
چرا باید اول جوونیش معتاد میشد و از همه رونده..میتونست بهتر از بقیه زندگی کنه..
ولی انگ معتادی بهش چسبیده بود..دلم به حالش میسوخت..مهرش به دلم بود..
میدونستم اگه اونم منم بخواد میاد خواستگاریم..اونوقته که واسه همیشه مواظبش میشم و کمکش ..
هر روز تو همون یه لحظه که نگاهمون بهم گره میخورد کلی حرف بود..کلی عشق..
با نگاه هم میشد حرف زد..میشه حرف بزنی در حالیکه لب به حرف باز نکردی..
بعد یه ماه یه روز عصر بود که تلفن خونمون زنگ خورد..
مامان گوشی رو جواب داد..کمی صحبت کردند و دیدم مامان آدرس خونه رو میده..
بازم قرار بود خواستگار بیاد..یه غریبه میاد که شایدم بعدا فامیل شه..
از اینجور خواستگارا خوشم نمی اومد..ترجیح میدادم شناس باشن و آشنا ..
ولی انگار اینم غریبه بود..وقتی مامان اومد بهم گفت
مریم شماره ی خونه رو به کسی دادی؟
نه مامان ..جز کارگاه و شادی کسی از شماره ی خونه خبر نداره..چطور مگه؟
اونیکه زنگ زده بود میگفت پسرم تو کارگاه دخترتونو دیده و میخوایم بیام واسه امر خیر..
پس حتما شماره ی خونه رو هم از مسئول کارگاه گرفته..
با شنیدن حرف مامانم دلم یه مشت اب شد و ریخت کف پام..
دلم گواهی میداد حسنه و قراره اونا بیان..به روم نیوردم و گفتم
نمیشناسم..بزار بیان تا ببینیم کیه..همچین آدمی رو تو کارگاه نداریم..
قرارشون شب چهارشنبه بود..اون روز زودتر از کارگاه برگشتم ..
نمیخواستم قبلش حسن رو تو کارگاه ببینم..مرخصی گرفتم و اومدم خونه..
مامان تدارکات رو دیده بود..کاری برای من نمونده بود..
یه دوشی گرفتم و به خودم رسیدم..دلم روشن بود..راضی بود..
شب شد و مهمونا اومدن.. از پنجره نگاشون کردم ..خودش بود..
حسن بود..چقدر مرتب و شیک شده بود..همیشه انتظارشو میکشیدم..خودش بود..همونیکه تو ذهنم بود..
چای ریختم و بردم..وقتی حسن چایش رو برمیداشت همون نگاه های همیشگیمون باز بهم گره خورد..
بزرگترا حرفهاشونو زدن و نوبت حرفهای ما شد..
مریم .. حسن آقا رو راهنمائی کن ..
حیاط کنار حوض و زیر آلاچیق ..اونجا واسه حرف زدن بهتر بود..
اتاق خفه و بسته بدتر برام دلهره و اضطراب می اورد..
حسن شروع به حرف زدن کرد..من جز یه کار ساده و حقوق کارگری چیزی ندارم..
ولی میدونم با وجود شما و حمایتتون هیچی تو زندگی کم نخواهم داشت..
تک پسر خونه هستم و طبقه ی بالای خونمون خالیه..مشکل مسکن ندارم 
فقط یه همراه و شریک زندگی میخوام..یکی که دلسوزم باشه و کمکم..
حرفهاش برام دلنشین بود..کاش میتونستم کمکش کنم..
اون شب تموم شد و رفتند..قرار آزمایش خون و ژنتیک برای فردا صبح گذاشته شد.
تا خود صبح خواب به چشمم نیومد..نگران بودم..
اگه حرفهای شادی درست بود و حسن معتاد می بود چی؟
جواب پدرومادرمو چی میدادم؟ میتونستم در برابر مخالفتشون بایستم؟
صبح فردا رفتیم آزمایش..نگرانی و ترس رو از چشای حسن می خوندم..
چشائی که یه طرفش امید بود و یه طرفش ترس و ناامیدی..
مثل کسی که رو یه پله و نمیدونه قراره برسه اونطرف یا بیفته تو دره..
بعد کلاسا جواب ازمایشا رو دادن..رنگ حسن پریده بود..
میدونست اگه اعتیادشو بفهمیم همه چیز بهم میریزه و تموم میشه..
جواب رو گرفتیم..حسن نگاهی به جواب ازمایش کرد..صورتش سرخ شد..
رگهای پیشونی زد بیرون..چشاش قرمز شد و پر اشک..
فهمیدم جواب اعتیادشو نوشته و داره کاخ آرزوهاشو ویرون میبینه..
جز سکوت چیزی نداشتم برای ابراز احساسم..یه گوشه نشستیم و فقط سکوت...
سکوت بود ... دنیائی حرف تو دلمون بود ولی جرات گفتنش نبود..
ادامه داره..