دیگه اون متین قبل نبودم..
رفتار عاطفه داغونم میکرد..سرد شده بود...
خودش باهام بود ولی دلش نه...
دلم بهم دروغ نمیگفت ولی نمیخواستم باور کنم که دیگه دوسم نداره
خودمو قانع میکردم..متین چیزی نشده...بس که دوسش داری روش حساسی...
تو والیبال مثل قبل نبودم...همه ی حواسم پیشش بود...
دیگه تمرین نمیرفتم..بیشتر وقتمو با عاطفه بودم
از کارام میزدم تا یه لحظه بیشتر پیشش باشم
هر چند در کنارش زمان مثل باد میگذشت...
هر لحظه با یادش بودم و همشیه جلوی چشام...
هر چی میخواست بهش میدادم..خرجش میکردم...کادو میگرفتم...
فقط بخاطر اینکه نگهش دارم
یه روز زنگ زد ...
متین عموم ما رو با هم دیده...فهمیده با هم دوستیم...حق السکوت میخواد...
منم فقط و فقط بخاطر داشتنش 200 تومن جور کردم و دادیم بهش...
دیگه جیبیم خالی شده بود.تموم پول قراردادمو خرج عاطفه کرده بودم...
نمیدونستم اگه بابام ازم پرسید پولاتو چیکار کردی چی جوابشو بدم..
برای من عاطفه مهم بود چون واقعا دوسش داشتم...
.
.
 تنها بودم..دلم براش تنگ شد..دلم هواشو کرد...
بهش زنگ زدم...چند بار ...مسیج زدم...ولی به هیچکدومش جواب نداد...
ناراحت شدم..دلم گرفت..
ولی بازم خودمو گول زدم حتما گوشیش دستش نیست و نشنیده...
رفتم کافی شاپ...نمیدونم چرا اون کافی شاپ رفتم...
که ای کاش نمیرفتم..
عاطفه با یه پسره تو کافی شاپ بودن
دنیا رو سرم خراب شد...یه بار دیگه نگاش کردم
اره ..درست دیدم...خودش بود...
برای اون پسره کادو خریده بود
دیروزش ازم پول گرفته بود تا برای عشقش کادو بگیره...
رفتم نشستم سر میزشون
با پسره دست دادم و احوال پرسی کردم
عاطفه ترسید...نگاش کردم...
سلام دخترخاله..خوبی؟...فکر نمیکردم شما رو اینجا ببینم...
عاطفه از ناراحتی و خجالت سرشو انداخت پائین
حال خوشی نداشتم...بغض خفه م میکرد...
آقا بی زحمت سه تا پیتزا ...
رو به عاطفه کردم و گفتم
دختر خاله خیلی خوش سلیقه ای... خوشبخت شین..
عاطفه هیچی نگفت...صورتش قرمز شده بود و نگام نمیکرد...
اشک تو چشام حلقه زده بود ولی به روم نمی اوردم...
پیتزامو به چه زوری خوردم ...اونقدر بغض داشتم که نمیتونستم چیزی بخورم...
تحمل نداشتم...بلند شدم و پول پیتزاها رو حساب کردم ..
 خداحافظی کردم و براشون ارزوی خوشبختی ...
اصلا نفهمیدم کی رسیدم خونه...
تو راه همش به عاطفه فکر میکردم..به پست بودنش...به اینکه چه راحت دلمو به بازی گرفته بود
رسیدم خونه...رفتم اتاقم .. درو قفل کردم و تا تونستم گریه کردم
عاطفه بهم زنگ میزد...ولی جوابشو نمیدادم 
همیشه از شنیدن آهنگ زنگش خوشحال میشدم .. ولی حالا ازش متنفر بودم...
اون صحنه جلوی چشمم میومد و بدتر میشدم
عاطفه چقدر میتونستی پست و کثیف باشی
گوشیمو خاموش کردم ...50 تاقرص خوردم  و خوابیدم
وقتی بیدار شدم بیمارستان بودم
متین با خودت چیکار کردی؟ چرا؟
مامانم گریه میکرد ولی نمیتونستم چیزی بگم...
حالم بد بود...اون روز و دیدن عاطفه همش تو ذهنم بود..
سعی میکردم فراموش کنم ولی نمیشد...
نه اینکه هنوز عاشقش بودم
نه ... این بار فقط از روی  تنفر بود... 
افسرده شده بودم...خونه بودم...دل و دماغ هیچ کاری نداشتم...
تا اینکه به کمک دکتر روانپزشکم حالم بهتر شد
برگشتم به بازی و تمرینم...سعی کردم فراموشش کنم...
عاطفه تازگیا زنگ میزنه و مسیج میفرسته .. ولی جوابشو نمیدم...
ازش متنفرم...نمیخوام دوباره ببینمش و یاد خاطراتم بیفتم...
باید عشقمو نثار کسی کنم که واقعا لیاقتشو داشته باشه...
.
.
اینم از داستان متین...
نمیدونم چرا همه ی عشقا یه طرفش میلنگه...
پسرا میگن دخترا بی وفان و دخترا میگن پسرا خیانت کارن
ولی وقتی خوب نگاه میکنیم میبینیم موضوع دختر و پسر نیست
دخترائی پیدا میشن که از روباه دغلکار تر و پسرائی که از گرگ وحشی ترن...
دختر و پسر مهم نیست...مهم دل آدمه که باید صاف و صادق باشه...
عشق سرشار از احساسه... با هوس و ریا خرابش نکنیم...
.
.
از کسائی که کم لطفی میکنن و بدون نظر میرن
تشکر میکنم...
کاش یه شاخه گل برای اظهار وجودتون بزارید...
دوستتون دارم