اسمشو گذاشتیم فرهاد...اروم بود و دوست داشتنی..
خیلی درد داشتم..افسردگی بعد زایمان...وقتی فرهاد و میلاد رو میدیدم بدتر میشدم..
وقتی فرهادو بغل میکردم حس بدی بهم دست میداد..
من این بچه رو میخواستم چیکار؟ واسه چی اینم اوردم تو این دنیای مزخرف؟ درد خودم کم بود؟
دست خودم نبود...نمیتونم حال اون موقع مو بگم..دلم میخواست فقط گریه کنم...
مامانم یه هفته ای موند پیشم..ولی حس میکردم وجود میلاد اذیتش میکنه
دیگه مثل اولا نبود..انگار پشیمون شده بود...نمیتونست رفتار میلادو تحمل کنه..
مامان اگه میخوای برو خونه...اینجا اذیت میشی..نگرانم نباش..خانوم جون پیشمه
خودمم حالم خوبه...اگه لازم بود زنگ میزنم تا بیای..
مامانم رفت و روزی یه بار میومد و بهم سر میزد...اینطوری بهتر بود..هم من راحت بودم هم میلاد...
میلادم با وجود مامانم راحت نبود..حرف نمیزد...انگار میدونست اونم دوسش نداره...
بعد تولد فرهاد میلاد بیشتر از قبل بهم مهربونی میکرد..فرهادو اروم میکرد تا استراحت کنم
هر وقت گریه میکرد بغلش میکرد و میداد بهم تا شیرش بدم
حال خودمم روز به روز بهتر میشد و فرهادم روز به روز شیرینتر و دوست داشتنی تر..
دیگه اون حس افسردگی رو نداشتم...هر روز محبت فرهاد تو دلم بیشتر میشد...
فرهادم خندید...گریه کرد..مریض شد...پا گرفت...
هم روزای شیرین داشت هم تلخ...شبائی که تب داشت و تا صبح بالای سرش بیدار می موندم...
روزائی که میخندید و با خنده هاش و شادیاش منو غرق خوشحالی میکرد..
حس مادری شیرین ترین حسه وقتی میبینی اونیکه پاره ی تنته هر روز بزرگ تر میشه و وابسته تر...
همه ی وقتم وقف فرهاد میشد...دیگه زمانی برام باقی نمیموند تا صرف میلادش کنم
میلاد هم هر روز بدتر میشد...انگار وجود میلاد رو فراموش کرده بودم..ازش دور شده بودم...
فرهاد گریه میکرد..بهانه میگرفت..
منیژه خانوم بیا فرهادو ساکت کن...نزار گریه کنه..سرم درد میکنه...
عصبی میشد...داد میزد...در رو میکوبید...نمیدونستم باید چیکار کنم...
میلاد هر روز بدتر از قبل میشد...مثل بچه ای که با اومدن بچه ی دوم حسادتش گل میکرد..
تقصیر از خودم بود..تموم وقتمو با فرهاد بودم..
منی که لحظه ای از میلاد غافل نمیشدم حالا ازش دور افتاده بودم...دیگه نمیدیدمش...
نباید اینطور میشد...دوست نداشتم از میلاد فاصله بگیرم...
میلاد رو دوست داشتم...بهش قول داده بودم همیشه کنارش می مونم...
ولی رسیدگی به فرهاد زمانی برام باقی نمیگذاشت ..باید کاری میکردم...
فرهاد رو سپردم به خانوم جون..
خانوم جون حال میلاد هر روز بدتر از قبل میشه..
میدونم بخاطر اینه که وقتی برام نمیمونه تا باهاش باشم...
اگه میشه مدتی مواظب فرهاد باشید تا منم بتونم بیشتر به میلاد برسم...
میلاد مهمتر از فرهاد بود...فرهاد بچه ام بود ولی میلاد زندگیم ...فرهادمو از میلاد داشتم..
یه مدتی گذشته بود..فکر میکردم حال میلادم بهتر شده..دکترش داروهاشو عوض کرده بود..
پیش میلاد که بودم فرهادو بغل نمیکردم..محبتش نمیکردم...
تا اینکه سروشم برگشت...
با برگشتن سروش خونه حال و هوای تازه ای پیدا کرد..وجود فرهاد و سروش خونه رو شادتر کرده بود..
سروش برگشته بود و مواظب فرهاد میشد..کار خانوم جون هم سبک تر شده بود..
میونه ی فرهاد و سروش عالی بود...فرهاد باباشو فراموش کرده بود و فقط سروشو میدید..
منم از بابتی خوشحال بودم..زیاد به چشم میلاد دیده نمیشد تا حالش بهتر بشه...
خیالم از فرهاد راحت بود..مطمئن بودم سروش و خانوم جون چیزی براش کم نمیزارن..
فکر میکردم که میلادم خوب میشه و وضعیتمون مثل سابق میشه
مهربون و در کنار هم...مثل گذشته...هر چند زمان زیادی باید طی میشد...
.
دوسال گذشته بود..فرهاد حرف میزد..راه میرفت..میخندید...بزرگ شدنشو لحظه لحظه با چشام میدیدم...
حال میلادم بهتر شده بود تا اینکه یه روز تصمیم گرفتیم بریم یه تفریح یه روزه...
همون جای باصفائی که همیشه احساس ارامش بهم میداد..
یه رودخونه..یه پل ...درختائی که اطراف رودخونه بودن و منظره شو قشنگتر کرده بودن...
هر وقت احساس دلتنگی میکردم میرفتم بالاترین نقطه ی پل و رودخونه رو نگاه میکردم...
عاشق نگاه کردن به اب بودم وقتی سهمگین و عاشقونه خودشو به دل سنگ میزد...
خودشو به صخره ها میکوبید و راهشو ادامه میداد...
انگار میدونست واسه رسیدن به هدفش باید از دل سخت سنگ رد بشه..
به سنگ و سخره میخورد ولی نمی ایستاد..راهشو کج میکرد و ادامه میداد...
این بارم میلادو بردم...فکر میکردم اونم با دیدن اون منظره ها خوشحال میشه...
دستشو تو دستم گرفتم و رفتیم روپل...میلاد نگاه کن چه قشنگه...
میبینی اب با چه سروصدائی رد میشه...انگار باهات حرف میزنن..میگن تو هم خسته نشو
راهمون سخته ولی باید تلاش کرد...میبینی میلاد...
میلاد کنارم ایستاده بود و خیره شده بود به اب...حرف نمیزد..فقط نگاه میکرد...
ولی انگار اب صداش میزد...سرشو اورد پائین...میلاد چیکار میکنی...
مواظب خودت باش...زورم بهش نمیرسید...سنگینیشو انداخته بود رو پل...
میلاد خواهش میکنم..بیا عقب...خطرناکه...سروش..خانوم جون بیاین کمک...
سروش با دیدن اون وضع دوید طرفمون...خانوم جون سرشو گرفت بین دستاش و داد زد... میلاد...
ولی میلاد نمیشنید...انگار تو این دنیا نبود...نمیتونستم بیشتر از اون نگهش دارم...
سروش میدوید ولی نمیدونم چرا بهمون نمیرسید...
خسته شده بودم..دستام میلرزید..گریه میکردم...التماسش میکردم..ولی انگار قصد برگشتن نداشت...
به خودم اومدم...میلاد نبود...دستام خالی بود...حتی جرات نگاه کردن به پائینو نداشتم...
میلاد..میلاد...رفته بود...سروش همون جا نشست...سرشو گذاشت رو زمین و فریاد کشید...
سروش چرا نشستی برو دنبالش..ببین اب میلادمو کجا برد..
همون جا نسشته بودم و گریه میکردم...دستای خالیمو نگاه میکردم و اشک میریختم...
اب میلاد روبرده بود...انگار نبوده..انگار عمری بوده تنها بودم...
هیچ اثری ازش نبود...چند ساعت طول کشید تا پیداش کردن...
آب آروم شده بود..انگار به خواسته ش رسیده بود...میلادم خیس و آروم لب رودخونه افتاده بود...
دویدم طرفش..تن خیسشو تو بغلم گرفتم..میزدم به صورتش..
میلاد پاشو...میلاد هیچی نشده...پاشو..
ولی میلاد آروم خوابیده بود..موهای نرم و خرمائیش رو صورتش ریخته بود..
قیافه اش مثل وقتی بود که میخوابید و منم اروم نگاش میکردم...
قیافه ش معصوم تر از قبل شده بود...اروم...مظلوم...سرمو گذاشتم رو سینه ش و فریاد کشیدم
خدا..این رودخونه ارومم میکرد...قوی تر از قبل میشدم وقتی میدیدمش..ولی حالا کمرمو شکست..
حالا چرا اینطوری شده؟چرا رودی که باعث آرامشم بود مایه ی عذابم شد...
حال خودمو نمیفهمیدم..خانوم جون کنارم نسشته بود و صورتشو چنگ می انداخت...
فرهاد ترسیده بودم...بغل سروش بود و گریه میکرد...حتی نمیتونستم برم و فرهادمو اروم کنم
چطور میتونستم بدون میلاد زندگی کنم..
میلادی که چند ساله لحظه لحظه هامو پر کرده بود و بهش وابسته بودم...
چطور میتونستم بدون وجود میلاد زندگی کنم...وجود فرهادمو چطوری اروم کنم؟
مثل یه کابوس بود...آرزو میکردم تموم شه و بیدار شم..ببینم میلاد کنارم خوابیده و فقط خواب بود..
ولی خواب نبود...حقیقت داشت...دیگه میلادم نبود...بردنش و تنها موندم...امید زندگیمو ازم گرفته بودن...
.
.
ادامه داره...
اینم یه پست طولانی به جبران شرمندگیم...
مثل همیشه از لطفتون ممنونم