سال اخر دبیرستان بودم... یه دختر شر و شیطون... همه دوستام دوستم داشتن.. یه گروه 5 نفره شاد که با هم میرفتیم کلاس ارایشگری... هیچکدوم دوست پسرنداشتیم.. دیپلم کهگرفتم با دوتا از بچه ها رفتیم تو یه ارایشگاه کار کنیم.. یه دختر تقریبا 28 ساله هم میومد به اسم مونا.. کم کم رابطمون با هم خوب شد.. من خوش برخورد بودم زود با همه صمیمی می شدم و شایدم اشتباهم همین بود همه رو از دریچه کودکیم نگاه میکردم به نظرم همه خوب بودن و هیچکس بد نیست.. با مونا صمیمی شدم.. مامان مونا همیشه اونجا بود... مسیر خونمون یکی بود.. یه بار که میخواستیم بریم خونه مهدی داداش مونا اومددنبالمون.. اولین بار مهدی رو اونجا دیدم.. مامان مونا اصرار کرد که میخوایم بریم بیرون..تو هم بیا.. گفتم مامانم نگران میشه ولی اصرار کردن.. منم به مامانم گفتم وبا هم رفتیم جاده چالوس .. شام و قلیون وبعدم منو رسوندن خونه... تا اینکه مامان مهدی خواست که منو مهدی با هم اشنا شیم و اگه مناسب هم بودیم ازدواج کنیم... روزامون میگذشت... بهش عادت کرده بودم و اکثر روزا با هم بودیم... همیشه اونجا بودم... ارایشگاه هم نمیرفتم... . یه روز مهدی زنگ زد سحر منتظرم نباش...امروزنمیتونم بیام دنبالت...میخوایم بریم خونه خاله م اینا... شک کردم...آخه همیشه همه جا منو به عنوان عروسشون میبردن.. چند بارم خونه ی خاله ش رفته بودیم... به مامانش گفتم.. کمی من و من کرد.. اره میخوایم بریم اونجا.. شک کرده بودم... شب زنگ زدم خونشون کسی جواب نداد. دیگه خیالم راحت شد که خبری نیست و رفتن ... تااخر شب مهدی هر نیم ساعت یه بار بهم زنگ میزد و حرف میزدیم... . صبح گوشیم زنگ زد.. جواب دادم ... یه دختر بود... تو با مهدی چه نسبتی داری؟ دوستشم ..شما؟ من سوگندم... منم دوستشم.. گفتم واسه چی دروغ میگی؟ قسم خورد... گفت دیشب تا صبح هم خونه مهدی بودم.. باورم نشد... دروغ نگو ..اونا اصلاً دیشب خونه نبودن.. چرا خونه بودن.. منم اونجا بودم ... دیدم مهدی هی گوشیشو بر میداره میره بیرون زنگ میزنه...شک کردم... شماره ی تو رو وقتی خوابید از گوشیش برداشتم... الان کجاست؟ رفته نون بخره... زنگ زدم مهدی کجایی؟ اومدم با پسرخالم نون بخرم سوگند کیه؟ گفت نمیدونم... باهاش دعوام شدقطع کردم... به سوگند زنگ زدم... باید روبرو کنیم.. نیم ساعت دیگه رفتم اونجا... دیدم رختخواباشون هنوز پهنه.. مگه خونه خاله نبودید؟ مامانش گفت نه...صبح زود برگشتیم.. ولی معلوم بود که تازه از خواب بیدار شدن.. دیگه کش ندادم وبحث نکردم... هنوز مهدی نیومده بود... مامانش صدام زد تو اتاق..رفتم.. سحر یکم منطقی باش تا یه چیزایی رو بهت بگم.. مهدی یه دوست دختری داشته که باهاش قطع رابطه کرده بود دختره بچه تهرانه.. دیشب اومداینجا چون جایی رو نداشت مجبور شدیم نگهش داریم صبح زودم مهدی برده برسونتش خونه ...ولی بخدا چیزی بینشون نیست.. اگه چیزی بینشون نیست چه جوری دختره تا صبح تو بغل مهدی بوده؟ چرا الان مهدی برده برسونش؟ چرا اجازه دادید بخوابه پیش مهدی؟ یه دفعه اومد و موندیم تو رودرباسی.. تا خواستم چیزی بگم مهدی اومد... مامانش داد زد که احمق بی شعور تو غلطکردی دختره ی...... رو اوردی خونه مگه تو سحرو نمیخوای؟ مهدی 4 تا گفت.. مامانش 10 تا جواب داد.. راضی شدم چیزی بینشون نیست و نبوده... مامانش زنگ زد به سوگند.. مهدی نامزد داره دیگه بهش زنگ نزن ... سوگند به من زنگ زد.. به من قول ازدواج داده بودن.. حالا یه دختر خوشگلتر دیدن اومدن سراغ تو... گفت مامانش تو رومیخواد.. ولی خودش منو میخواد... مهدی گوشی رو ازم گرفت و بهش گفت من فقط سحر رو میخوام...تو به درد زندگیم نمیخوری... تا شب منو نگه داشتن که راضی شم با مهدی بمونم و برای اینکه مطمئنم کنن زنگ زدن خونمون قرار خواستگاری گذاشتن تو همون هفته.... ادامه داره... . . داستان جدیدمو شروع کردم ممنونم از لطفتون...فدای همگیتون.. بچه ها خیلی بهم لطف دارن و داستاناشونو میفرستن و دوست دارن نظر دوستاشونو در مورد زندگیشون بدونن بدون اونکه شناخته شن منم نوشتم... دوست دارم نظرتون رو در موردش بگید...اشتباهاتشو...خوبیهاشو...