دستای سیاه و روغنیش از سرما یخ زده بود و صورتش سرخ شده بود..
میشد شدت سرما رو از قیافه ی درهمش فهمید..
دستهاشو تو تشت آب فرو میبرد و بعد چند لحظه بیرون میکشید و هااا میکرد..
از دیدن اون صحنه دلم براش سوخت..پسر بیچاره..چرا باید تو اون سرما کار میکرد؟
میشه گفت هم سن و سال پسرم بود..شایدم کمی بزرگتر..
یه نگاهی به پسرم انداختم و گفتم..
پسرم چه فرقی میون تو و اون پسره ست که اون حالا مجبوره تو سرما پنچری لاستیک ها رو بگیره؟..
چطور شده تو ناز و نعمتی ولی اون تو سرما داره کار میکنه و صداشم در نمیاد؟
پسرم یه نگاهی به پسره کرد و بعدش یه نگاه چپکی به من...
مامان من از کجا بدونم چرا کار میکنه؟ حتما پول در میاره..و یا شایدم کمک باباش میکنه..
از من که کاری برنمیاد..خیلیا دارن کار میکنن...
ولی اگه خیلی ناراحتی و بخاطرش عذاب وجدان داری میتونم از فردا صبح برم و پنچری بگیرم..
تازه تعویض روغنم بلدم..بابا یادم داده چطور آب و روغن ماشین رو چک کنم..
شاید اونوقت دیگه عذاب وجدان نداشته باشی..
اینم از درس زندگی که خواستم به پسرم بدم ولی به سنگ خورد و بی نتیجه بود..
بچه هم بچه های قدیم..مگه جرات داشتیم پامونو جلوی بزرگترها دراز کنیم؟