مهدی دوستی داشت که قبلا با زنش هم کلاس بودم...

رضا و مهسا...

همه جا باهم بودیم... قرار بود بعد از مراسم خواستگاری با هم بریم بیرون..

مهدی و مونا و مادرش اومدن خواستگاری...

بعد از کمی مقدمه چینی حرفا زده شد و...

موقع رفتن مادر مهدی گفت

اگه اجازه بدید سحرو باخودمون ببریم بیرون...

 داداشم اخم کرد که ما هنوز جواب ندادیم و...

بالاخره راضی شدن و با هم رفتیم...

تو ماشین احساس کردم که جو سنگینه...

مامانش با لحن  بدی گفت

منو بذارید خونه ...

مونا ومادرشو گذاشتیم خونه ..

به رضا و مهسا زنگ زدیم و قرار گذاشتیم تو یه رستوران سنتی به اسم سنگلج...

.

مهدی چی شده؟ چرا مامانت حوصله نداشت؟

مامانم مخالف ازدواج ماست..

چرا؟

جواب نداد...حرصم گرفت عصبانی شدم...

مگه من مسخره ام و ...؟

یه دفعه بهم سیلی زد که برق از چشام پرید..

چند لحظه مات بودم... بعد یه دفعه زدم زیر گریه...اونم با صدای بلند..

ماشینو یه گوشه پارک کرد..

سحرم ببخشید.. به خدا ناراحتم... نمیخوام از دستت بدم... خواهش میکنم گریه نکن..

برگرد بریم خونتون..میخوام دلیل مخالفت مامانتو بدونم..

رفتیم...

مامانش گفت

دلیلی ندارم.. فقط حس میکنم تصمیم گیری زود بوده و شما به درد هم نمیخورید...

یکم بیشتر با هم باشید تا شرایطتون درست شه..

 واسه مهدی هنوز خیلی زوده...22 سالشه...

من خیلی تو رو دوست دارم تو عروس قشنگ خودمی.. و حرفائی زد که باور کنم..

.

چند روزی گذشت...

یه روز مامانش بهم زنگ زد...

موضوع مهمیه... بیا تا در موردش صحبت کنیم...

رفتم...

داشت غذا درست میکرد...حسین ،داداش مهدی میرفت دانشگاه..

کمکش کردم غذاشو بار گذاشت..

سحر دوتا چایی بریز بیار بشینیم صحبت کنیم...

چای اوردمو نشستیم شروع کرد حرف زدن...

اول از مشکلات زندگیش و اذیتای مادرشوهرش شروع کرد تا رسید به من ومهدی.

تو این چند روزه همش تو خونمون دعواست..

مهدی میگه من سحرو میخوام ومن مخالفم.

نه بخاطراینکه با تو مشکل داشته باشم. نه.

با مهدی مشکل دارم...

مهدی تقریبا دو سه ساله اعتیاد داره... تقریبا 5 شش ماهی بود که استفاده نمیکرد..

یه روز قبل از اینکه بیایم خونه تون تو جیب مهدی مواد پیدا کردم..

ولی چون قول وقرار گذاشته بودیم اومدیم خونتون...

مهدی قسم خورده که مصرفش کمه و الان ده روزه که تازه مصرف داره..

کلی گریه کرد که من با مهدی بمونم واسش انگیزه شم که ترک کنه منم قبول کردم...

.

مهدی یه هفته بعد آشنائیمون با اصرار من رفته بود سرکار...یه کارخونه...

با مادرش رفتیم محل کارش تا یه ماه براش مرخصی بگیریم

به بهونه ی اینکه باید تحت نظر دکتر باشه...

 

مامانش به محمد دوست مهدی گفت که تا مهدی اومد بگیرن ببندنش به تخت...

 من و حسین مخالف بودیم...

دوست نداشتم اونجوری باهاش برخورد کنن.. قرار شد باهاش حرف بزنم..

مهدی اومد خونه.. منو که اونجا دید کلی ذوق کرد..

رفتیم نشستیم تو حیاط... یه الاچیق داشتن.. مامانش واسمون چای اورد..

تا نشستیم مهدی بغلم کرد و تشکر کرد که اومدم پیشش..

بغض کرده بودم.. اونم همینطور...

مهدی مامانت همه چیزو بهم گفته...

میدونم سحر.. خودم ازش خواستم بهت بگه.. ولی فکر نمیکردم  بمونی...

الان می بینمت  انگار دنیا مال منه..

سحر جبران میکنم... واست یه زندگی میسازم که همه حسرتشو بخورن...

حاضری بذاریش کنار؟

اگه تو کنارم باشی اره...

رفتیم دکتر...

مهدی از فرداش قرار شد بخوابه خونه...

دیگه ارایشگاه هم نمیرفتم...به مامانم نگفته بودم که میرم خونه مهدی و آرایشگاه نمیرم..

ادامه داره...

.

.

من تو داستانام از اسم مستعار استفاده میکنم...چون دوست ندارن شناخته شن...

پس هر گردی گردو نیست

ممنونم از لطفتون مثل همیشه...